فوتبالپرست بیچاره

سرافکنده در خماری هروئینافتخار میلرزد. هنوز نفهمیده که در این دنیا چیزی به کسی مجانی نمیدهند. شادی بیغم در این بازار نیست. افتخار، که دیگر حرفش را نزن.

 

                                                        هوخشتر

 

یادت هست وقتی کیارستمی جایزه گرزطلایی گرفت در پوست خود نمیگنجیدی؟ فراموش نکردی که اسم شیرین عبادی را چنان به زبان میراندی که انگار نبات در دهان داری؟ یادش به خیر. چقدر خوشحال شده بودی که قالیچه زیر تابوت پاپ بافت ایران بود! یادت هست؟ ... چندسال پیش را یادت رفته؟ آن روزها که از شراکت در افتخار علیدایی باد کرده بودی؟

 حال که بادکنک شخصیت تو به سوزن مکزیکیها و پرتغالیها ترکیده است چرا مثل بچهها قهر کردهای؟ حالا علیدایی اخ شد؟ مگر علیدایی تضمین داده  بود مانند انوشیروان ساسانی یا هوخشتر برای تو افتخار مادامالعمر بیاورد؟ علیدایی که ستون تختجمشید نیست. ...

اما کمی طاقت داشته باش. همینروزها شاید به کیارستمی یک جایزه دیگر بدهند. نشنیدی مگر؟ در کشوی نویسندگان و شاعران ملت فوتبالپرست، نوشتههایی هست که اگر به زبانهای اروپایی ترجمه شود، ادبیات اروپا را منفجر میکند. کمی صبر داشته باش. ممکن است ترکش افتخار ادبی خماری تو را درمان کند.

 

            

 

با بایکوت تلوزیون آنطور که فکر میکردم- نمیشود از تجاوز فوتبالی مصون ماند. باید تا پایان این مراسم نفرتانگیز و پوچ از روشن کردن رادیو هم خودداری کرد. شنیدن یک خبر ورزشی در صبحاولصبح این خطر را دارد که تمام روز را به فوتبال بیآلاید.

- خوب هرکسی آزاد است که فوتبال دوست داشته باشد یا نداشته باشد!

این یک دروغ احمقانه و فریبکارانه فوتبالپرستان است که بایستی به ذات خشن دین آنها لباس مدارا و تسامح بپوشاند. کار به این سادگی نیست.

همینکه آدم پا از خانه بیرون میگذارد مجبور به دیدن نوعی میمون انساننما میشود که با شیشه آبجو در دست لب پنجرهها نشستهاند. چرا من باید هر روز شاهد منظره زشت و چندشآور گوریلهای پشمالو و خوکهای چاق صورتی رنگ زیرپیراهنیرکابی پوش شوم که با صدای بلند در مورد فوتبال حرف میزنند؟ مگر من نسبت به کوچه حقی ندارم؟ کافی نیست که من اجبارا از حق استفاده از تلوزیون و رادیو (که برای آنها دوماهیانه ٣٤یورو میپردازم) میگذرم؟  

نه کافی نیست.

 

  

 

تصاویر فوتبالی تمام شهر را کاغذدیواری کرده است. توی خیابان هم نمیشود رفت. زیرا هیچ تضمینی نیست که ناگهان به یک عده ارازل و اوباش فوندامنتالیست نیمه مست برنخورید که از شیشه اتومبیلهایشان پرچم این یا آن کشور را بیرون آوردهاند، گوش شما را با بوقهای پیدرپی خراش میدهند و عربده میکشند. دیروز در حین رانندگی از سروصدای آنها آنقدر هول شده بودم که کم مانده بود تصادف کنم. در حالت عادی اگر کسی بوق بزند یا نیمتنهاش  را از شیشه اتومبیل بیرون آورده و عربده بکشد، پلیس او را طبق قانون جریمه میکند. اما این قانون مانند بسیاری دیگر از قوانینی که جلوی بیفرهنگی را میگیرد در طول اجرای این آیین پوچ ضدبشری از اعتبار ساقط میشود. از شر این ارازل نمیتوانید به پلیس پناهنده شوید، زیرا پلیسها نیز خود فوتبالدوست و در خدمت فوتبالدوستان هستند.

در وبلاگ خاطرات یک افسر وظیفه میتوان به یک نمونه وطنی نگاه کرد: ببینید چه میگوید:

 

جلوی راننده ای را میگیرم تا ببینم از بازی خبر دارد یا نه. بیچاره خیال میكند چراغ قرمز را رد كرده و هنوز پیاده نشده شروع میكند التماس و خواهش . صدای رادیوی ماشینش بلند است. صفر صفر مساوی . 70 % بازی در اختیار پرتغال.

 

او مأمور و مسئول است که سرچهارراه ایستاده و در فکر امنیت مردم باشد، اما فکر و حواس او تمام مدت در تسخیر و زیر سلطه فوتبال است.  برای او پیامی نوشتم که به چه اجازه ای جلوی راننده ای را می گیرید که از او نتیجه بازی را بپرسید؟ مگر راننده ها مسئول اخبار ورزشی هستند؟ چرا مزاحم او میشوید؟ چه طور به خودتان این اجازه را میدهید؟. اگر به علت ترمز نابههنگام اتومبیلی که راننده آن مرتکب خطایی نشده است، تصادفی روی دهد، مسئول کیست؟ کدام قانون به پلیس این اجازه را میدهد که اتومبیلی را به خاطر پرسیدن نتیجه مسابقه فوتبال متوقف کند؟ آیا رفتار این افسر قانونی است یا خلاف قانون؟

جالبتر از همه اینکه سرکار وظیفه وظیفهنشناس و خلافکار ترشحات ذهن خود را به نقد اجتماعی هم میآراید. میگوید:

و ما دیگر دریافته ایم كه در این مملكت یك عده ای هستند كه حق خلاف كردن را دارند. آیا او خوانندگان یادداشت خود را نفهم میداند، یا به نوعی خودشناسی رسیده است؟

 

پلیسهای وین البته به خود این اجازه را نمیدهند اتومبیلی را برای پرسوجوی نتیجه مسابقه فوتبال متوقف کنند، اما چنانکه دیروز به چشم خودم دیدم، وقتی کاروان پرسروصدای اتومبیلهای اوباش فوتبالپرست فناتیک را میبینند، بهجای اینکه مانند مواقع عادی آنها را جریمه کنند، به آنها لبخند میزنند. وقتی مسئله سر فوتبال است پلیسها و تروریستها با هم دوست میشوند. شاید منظور شیادانی که فوتبال را باعث ایجاد صلح و دوستی معرفی میکنند، همین باشد.

 

 

قبول! قبول! فوتبال نکات مثبتی هم دارد

پیش از این (در: فوتبال، تروریسم قانونی) نوشته بودم: ... هنوز هم بهترین و شریفترین مخالفان فوتبال را میتوان بین زنانی یافت که فکر مردانه ذهن آنها را به آشغالدانی تبدیل نکرده است. یکی ازافتخارات من این است که با یکی از این خانمها از دور سلام علیک دارم.

دیروز در حین قدمزدن به همین خانم برخوردم. از این خانمهایی است که در کشورهای آلمانیزبان از آنها با عنوان مادران تنهاتربیتکننده یاد میکنند. او نیز با (موریس) پسر چهاردهپانزدهسالهاش زندگی میکند پس از احوالپرسی کوتاهی گفت: نمیدانی چقدر از برگزاری مسابقات جامجهانی فوتبال خوشحالم!

این جمله او برای من نوعی ضربه مغزی خفیف بود، طوری که چند لحظه او را میدیدم که لبهایش میجنبد اما نمیشنیدم چه میگوید. وقتی به خودم آمدم داشت میگفت: ... اگر بگویم ششماه است که برای خودم یک ساعت وقت نداشتهام باور میکنی؟ و با اشاره به کتابی که دستش بود ادامه داد: دو ساله اینو خریدم و هنوز اونو نخوندم ... اما از وقتی مسابقات فوتبال شروع شده، موریس از صبح تا شب پا تلوزیونه و منو راحت گذاشته ... دیدم امروز بهترین موقع برا خوندن اینه!. کتاب را از دستش میگیرم و روی جلد آن را نگاه میکنم: "بین روشنگری و پروپاگاندا". عنوان جالبی داشت. اما اسم نویسندهاش را فراموش کردم.