|
یک هفته با شاملو ١ عيبی که بودشان در چشمها هنر، سودی که کردشان همخانه ضرر، منسوخ شد منکوب ماند مردود رفت. «نیما»
ـ همان روزها که کتاب «یکهفته با شاملو» تازه چاپ شده دوستی که از علاقه من به شعر نو (و در نتیجه به شاملو) باخبر بود، یک نسخه از آن را به من هدیه داد. مطالعه این کتاب برای ذهن من شبیه به ضربهی مغزی بود که ذهن مرا به هم ریخت. بهمریختگی ذهن از آن پدیدههای پرفایده است، زیرا این موقعیت طلایی را فراهم میآورد که به یک خانهتکانی اساسی دست بزنیم و گوشههای ذهن را گردگیری کنیم. «تشویش اذهان خصوصی» خاصیتهای زیادی دارد. ـ اعتراف میکنم که خواندن این کتاب مرا خجالت داد و با خودم درگیر ساخت. چطور کسی به خود اجازه میدهد با ما «دوستداران شعر نو» اینچنین حرف بزند؟ مطمئن بودم که کتاب «یک هفته» موجب واکنش شدید جماعت هنری و روشنفکری ایران میگردد. مدتی طولانی با اطمینان و بیصبرانه در انتظار نوشتهها و نقدهای آنها ماندم. مدتی دیگر نیز بدون اطمینان اما با امیدواری منتظر ماندم، اما خبری نشد. اشتباه من این بود که منتظر نشسته بودم دیگران حرفهایی را که باید گفته شود، بگویند. سکوت عجيب آنان در یک سو و تشویق جمعی از دوستان در سوی دیگر، باعث شد که خودم به طور مستقل به بررسی کتاب بپردازم. این کار نزدیک شش ماه وقت گرفت و ثمره آن نوشتهای شد با عنوان «روی سخن، پشت سخن». مرحله بعدی تلاش برای انتشار آن بود. و این تلاش نیز درسهای زیادی داشت. چندین ناشر همینکه از مضمون انتقادی نوشته اطلاع یافتند، تقاضای انتشار آن را ردکردند. چندتای دیگری مطلب را پسندیدند، اما به خاطر مصلحتهای سیاسی معتقد بودند که انتشار آن «در این زمان» نادرست است. ناشرانی هم البته بودند که برای انتشار آن از خود تمایل نشان دادند، اما دوستان و آشنایان مرا از اینکه نوشته را توسط آنان انتشار دهم بر حذر داشتند. معتقد بودند که با یک چنین کاری به من «مهر دستراستی» خواهد خورد و کار نتیجه معکوس خواهد داد. صد رحمت به سانسور دولتی که اغلب این یا آن پاراگراف را حذف میکند. سانسورچی باندهای ایدئولوژیزده و مافیای انتشاراتی قلم میشکند. سانسورچی دولتی به علت «ناسازگاری با ارزشهای دین مبین» حذف میکند، «نشر ایکس» به علت «ناسازگاری با ارزشهای خودساخته». جبرا به این دلخوشی راضی شدم که صد صدوپنجاه نسخه فتوکپی آن به دست عدهای رسید و مورد پسند اکثریت آنان قرار گرفت و حرفها فقط در دل من نماند. اینجور حرفها اگر در دل آدم بماند، روح و روان آدم را بیمار میکند. ـ امروز به یمن وجود اینترنت و وبلاگ بیشتر میتوانیم از خود محافظت کنیم. با این وجود قصد ندارم، کل نوشته را دوباره اینجا تایپ کنم. به دو دلیل. یکی اینکه نوشته طولانی است و از دید امروز، توضیح واضحات و مطالب اضافه زیاد دارد. و دیگر اینکه آن روزها جریحهدار و برافروخته بودم و انعکاس این برافروختگی به متن تندی خاصی داده بود که با وجود صمیمیت، امروز برای خودم بیگانه است. از آن زمان خیلی چیزها تغییر کرده است. آن روزها این مسئله برایم خیلی جدی بود. امروز میتوانم مانند طنز به آن بنگرم و بخندم. چند توضیح: ـ کتاب «یکهفته با شاملو» که منبعد آن را اختصارا «کتاب یکهفته» مینامیم، شامل مطالب پراکنده و جسته و گریختهای است در حول و حوش رخدادها، مباحث و تعارفهای ردوبدل شده بین میزبان مهدی اخوان لنگرودی و مهمان او احمد شاملو در وین. ـ این کتاب با نامهای از احمد شاملو شروع میشود: «پسر نازنینم مهدی» (ص٧). آنچنان که از محتوای این نامه برمیآید، شاملو قبل از چاپ کتاب پیشنویس آن را خوانده است و نکاتی را از آن حذف و برعکس، نکاتی را به آن اضافه کرده است و به این ترتیب بر انتشار آن صحه گذاشته است. درباره نازنینپسر ابتدا به این هدف که کمی به ذهنیت اخوان نزدیک شویم به بررسی تصویری که او در این کتاب از خود واگذار میکند میپردازیم. اگر در خیابان رینگ وین پس از عبور از ساختمان اپرا به سمت چپ بروید، پس از طی مسافتی حدود صدمتر، تابلوی آبی رنگ و بزرگی را میبینید که روی آن با خط درشت این اسم خوانده میشود: Hafis به احتمال قریب به یقین شاملو و میزبانش اخوان نیز با اتومبیل از خیابان رینگ به سمت چپ میپیچند. شاملو که با زحمت موفق به خواندن تابلو شده است، سر شوق میآید، و «با شادی و تعجب پرسید: حافظ ... درست خواندم» (ص١٤) و جوابی که دریافت میکند احتمالا به شادی و تعجب وی از این احتمال که آنجا مرکز حافظشناسی وین یا یک انستیتوی ادبی است، خاتمه میدهد. «گفتم: درست خواندید آقا. آنجا مغازه من است» (همانجا). حافظ و خیام بخشی از آوازه و شهرت جهانی خود را مدیون رستورانچیها و قالیفروشان خارج از کشور هستند. این را باید پذیرفت. منظور اینکه تا پیش از نشر کتاب «یکهفته» کمتر کسی پیدا میشد که بتواند برای نویسنده این کتاب مشغولیتی جز قالیفروشی تصور کند. ما نمیدانستیم که مشغولیت جانبی او «شاعری» است. از کتاب «یکهفته» فهمیدیم که او شاعر است و قالیفروشی مشغولیت جانبی اوست. برای دوستداران هنر روشن است که شاملو یکی از مطرحترین شاعران همعصر ماست که در ذهن ما، چه آنهایی که شیفته مکتب هنری او هستند و چه آنهایی که آن را نمیپسندند، جای خود را داشته و گوشهای را اشغال کرده است. بیدلیل نیست که «مهر» او بر کتاب «یکهفته» به این کتاب اعتبار بخشیده و باعث چاپ پیدرپی آن گشته است. ناگفته نماند که یک چنین کتابی در نوع کلاسیک خود، بسیار با ارزش است و میبایستی به هنردوستان نشان دهد که یک شخصیت ادبی (که همیشه شخصیتی بحرانی است) جهان را چگونه میبیند و در روند بلوغ فکر خویش با چه تضادها و مسایلی دست و پنجه نرم کرده است، ذهنیتش چگونه فرم پذیرفته است، کجاها خطا کرده است و چگونه آنها را بازیافته و بازنگری کرده است و غیره. اما مهدی اخوان نیت دیگری را دنبال میکند و اصولا هیچ علاقهای به زوایای زندگی فکری شاملو به عنوان شاعر مورد تأمل و مطرح عصر ما ندارد. حتی مطالعه سرسری نوشتههای او جای هیچ تردیدی نسبت به انگیزه وی باقی نمیگذارد. او میخواهد نامش با نام شاملو در رابطه نزدیک و مستقیم فرار بگیرد و از نام «مرد بلندآوازه» (ص٢٤) و «بزرگترین شاعر آسیا» (ص٦٣) برای خود اعتباری شاعرانه فراهم آورد و به جرگه «قوم و قبیله» شاعران درآید. (و البته گذشت زمان حاکی از موفقیت اوست که پس از کتاب یکهفته دهها کتاب شعر منتشر کرده است). گذشته از سرمایهگذاری مادی، تملق آشکار و اغراقآمیز در مورد شاعری که همه شهرت او را تأیید میکنند، پیشکشهای ذهنی اخوان است که شاملو، چنانچه در نامه خود متذکر شده است، با معذرت خواهی و شرمزدگی از پذیرفتن بخش بزرگی از آن میپرهیزد. با اینهمه کتاب «یکهفته» سراسر از دستودلبازی اخوان حکایت دارد. فهرستی که من از جملههای ستایشآمیز از این کتاب درآوردهام، طولانی است و این نوشته تحمل تکرار آن را ندارد. باید دانست که اخوان پیشترها نامه یا نامههایی به شاملو نوشته است و به این وسیله به ساخت یک برخورد حماسی و غیرمتعارف پرداخته است و یا حداقل به زمینهچینی یک چنین برخوردی اقدام کرده است. شاملو نمیتواند شگفتی خویش را از نامهی اغراقآمیز او پنهان کند و رو به محمود دولتآبادی میگوید: «این پسر یک بار یک نامه واسه من فرستاد عاشقونه عاشقونه ... جون عزیزت دهن مجنون میچاد همچین عشقی به لیلی برسونه» (ص٧١). اخوان همینطور در برابر خوانندگان خود به ایجاد یک فضای دروغین بزرگنمایانه دست میزند و در این کار، آنطور که خواهیم دید از «وقار» ساختمانهای تاریخی وین و اعتبار روزنامه «دیپرسه» و ... استفاده میجوید. در فردوگاه وین «سر سپید آبروی شعر ایران» (ص١٢) را در بغل میگیرد و وقتی به اتفاق شاملو به منزل میرسند میگوید: «مردی بلندآوازه در فضای این اتاق نفس میکشد» (ص٢٤). «منادی عشق در خانه من». او هیچ موقعیتی را برای بزرگگویی از دست نمیدهد و از آنجا که هرموقعیتی برای این کار مناسب نیست، گاه ستایش او به گفته دلقکها تبدیل میشود. منباب نمونه، همینطور که با شاملو در یک قنادی نشستهاست، ظاهرا نوشابه اول تشنگی شاملو را کفاف نمیدهد و او هنوز تشنه است. اخوان این مسئله را چنین گزارش میکند: «قهرمان خستگیناپذیر شعر نوشیدنی دیگری خواست»! (ص٥٩). شاعر بلندآواره آسیا آدامس خود را در زیرسیگاری انداخت! آبروی شعر ایران بندکفش خود را بست! خانم «یوتا» دوست دختر اخوان تحت تأثیر ستایشهای غیابی در مورد شاملو از قبل برای برخورد حماسی با «بزرگترین شاعر آسیا» آماده شده است. طفلکها بعضی از اروپاییها خیلی زودباورند. خانم یوتا اخوان را به کاتولیک مؤمنی تشبیه میکند که به زودی به «پاپ» خود میرسد. و البته نمیداند که دستکم گرفته است و مقام پاپ به اندازه کافی بزرگ نیست. میگوید «او (شاملو) برای من نه پاپ، بلکه بودا است». تعریف و تمجید چاپلوسانه، چون دروغین است٬ به ماده مخدری میماند که مصرفکننده مجبور است مقدار مصرف آن را برای دستیابی به مقصود و حالت «مطلوب» خود هردم بالا و بالاتر ببرد. اینکه بودا از میان مریدان خود اخوان را برگزیده است، سهم اخوان از «بزرگی» است. در ابتدا شاملو متوجه «جوحماسی» نمیشود. یک نمونه جالب وقتی است که شاملو تازه از گرد راه رسیده است و از چهارچوب پیشساخته اخوان بیخبر است. در چنین حالتی رفتار شاملو هرجور که باشد، جو تحمیلی اخوان را میشکند: بودا وارد آپارتمان میشود، خود را روی کاناپه رها میکند، کفشهایش را که چهل ساعت به پا داشته است، آنطور که اخوان میگوید، «با آهی طولانی» در میآورد، ورم پاهایش را به اخوان نشان میدهد و به مریدی که از او انتظار «حرفهای بزرگ» دارد میگوید: «آخرسریها انگشتها برای مخم تو مایه حجاز تصنیف زحال زارم خبر نداری میخواندند» (ص١٥). هرچه «حرفهای بزرگ» مورد نیاز اخوان کمتر به میان میآید، خود شخصا سعی در پرکردن جای خالی آنها میکند. خانم «رترات» (که مسئول خواندن ترجمه آلمانی اشعار در شب شعرخوانی وین بوده است) پس از پایان جلسه ترجمه شعر «دخترای ننهدریا» را از اخوان میخواهد. این قطعه شعر انصافا از اشعار دلنشین شاملو است و کیست که آن را نشناسد و دوست نداشته باشد. ولی ببینیم اخوان در جواب او چه میگوید: «گفتم میدانی از من چه میخواهی؟ تاریخ سمبولیک ناکامی چندهزارساله ملتی را»؟ یادم هست آن روزها مدتی ادای عبارت « تاریخ سمبولیک ناکامی چندهزارساله ملتی را» به گویش شمالی، لطیفهای رایج میان برخی از ایرانیهای مقیم وین بود که کتاب «یکهفته» را خوانده بودند. و انصافا معرفی «دخترای ننهدریا» به عنوان تاریخ سمبلیک چندهزارساله ... ادعای عجیب و خندهداری است. تنها نتیجه تورق کتاب «یکهفته» ازدیاد خفهکننده یأس و ناامیدی خوانندهای است که خواهان شناختن نزدیکتر احمد شاملو است. سؤال و جوابهای اغلب سطحی و بیارزش بین شاملو و میزبانش کم نیستند. به گفت و شنودهایی که از ارزش مختصری برخوردارند در آینده پرداخته خواهد شد. موضوع سخن هم اینک شخص اخوان است که حتی از بحثهای به ظاهر جدی برای نیت خود استفاده میکند: سؤال: «آیا معتقدید ساختمان رفیع شعر فارسی را نیما به تنهایی بالا برده؟» (ص٢٧). اگر این سؤال مانند بقیه سؤالهای او به نظر دوستداران ادب کجوکوله میرسد، به این خاطر است که پرسنده آن اصولا خواهان جوابی نیست. او صرفا با طرح این پرسشها در صدد ایجاد موقعیتی برای کرنش و چاپلوسی است. ادامه میدهد: «آخر کسان دیگری هم در ساخت و پرداخت این بنا عرق ریختهاند. مثلا خود شما کاری که برای این شعر کردهاید کمتر از ساختن کل بنا نبوده است. سهم خودتان را چرا فراموش میکنید» (همانجا). زیردستمنشی اخوان در جایجای این نوشته پیداست. میگوید حرفزدن با شاملو دل و شهامت میخواهد و حضور آیدا «به دوستان شاملو دل میدهد تا با شهامت بیشتری با او حرف بزنند» (ص٣٠). یا در صبح یکی از روزهای آخر شاملو «با ضربه عصا در اتاق ما را به صدا درآورد و ... پرسید: چرا نمیآیید پس؟». اخوان ادامه میدهد: «من و نریمان که از دستپاچگی تو دست و بال هم گیر میکردیم به سرعت سروکلهای شستیم و ... خودمان را به تالار صرف صبحانه رساندیم» (ص١١٢). خواندن این سطور آدم را به یاد صحنه فیلم «پدرخوانده» میاندازد. من را به ياد فيلم پدرخوانده انداخت. سؤالات بیمورد اخوان از شاملو، موضوعات دستمالی شده و دست سومی که طرح میکند به درد هیچکس نمیخورد. خواننده کتاب احساس میکند که پرسنده جوانکی دبیرستانی است که با شاعری پرآوازه روبرو شده است: «چقدر عکس میتوانم به یادگار داشته باشم با بزرگترین شاعر معاصر و زیباترین شعرش آیدا» (ص٨١). به قول دوستی، او به فکر عکس گرفتن با «فردین» است و اعتنایی به کنجکاوی دوستداران ادب معاصر ندارد. کاش از این کتاب دریچهای میگشود تا بدانیم شاعر رنج را چگونه تجربه کرده است، چگونه زیسته است و با چه مکری کولهبار تجربیات سالها را حمل کرده است. اما اخوان به این چیزها نمیاندیشد و برای خواننده نسخه دیگری میپیچد. او آگاهی از نکات دیگری از زندگی شاملو را با اهمیت و دانستنی میداند. اینکه منباب مثال شاملو «غذا را با طمانینه و خیلی آرام میخورد» (ص٣٢). یا «شاملو شبها بعد از یکی دوساعت بیدار میشود و سر یخچال میرود» (ص٤٨). کاش درمییافتیم شاعر با تنهایی خویش چگونه دست و پنجه نرم کرده است، چه، تنهایی همیشه جایزه و همزمان جریمه آنانی بوده است که حرفهایی میزدهاند که دیگران نمیزدهاند. «شاملو با شکلات و شیرینی مطلقا میانهای نداشت و قند و نمک را هم رعایت نمیکرد، ولی به جای آن در غذا و بخصوص در ماست مشت مشت فلفل میریخت» (ص٥٠). هنرمند جوان ایرانی، در جهانی که در آن سنگ روی سنگ نمانده است برای قدم برداشتن به تجربیات «پیشکسوتان» خود محتاج است. میخواهد از دستاوردها و اشتباهات آنان درس بگیرد. میخواهد بداند که شاعر کجا پایش پیچ خورده است، چگونه و کجا با خود درافتاده است. چگونه و کدام نقاط کور را در خویش کشف و به خودآگاهی مبدل ساخته است. بیتفاوت است که شاعر «از شیرینی و نمک پرهیز میکرد اما از کلسترول و باقی مسائل باکی نداشت» (ص١١٢). داستان مطالعه کتاب یکهفته داستان یأس و سرخودگی پیدرپی است. داستان گزافهگویی خستگیناپذیر شخصی که حرفهای بزرگ را دوست دارد. به این صحنه توجه کنید: اخوان روبروی شاملو (که چهرهاش خسته و بیرمق است) در یکی از کافهقنادیهای مرکز شهر نشسته است. اطراف آنها توریستهای شیکپوش و کاکلزری «سرزنده» و پر از شادمانی (شادمانی پوچی که معمولا مورد تمسخر، طعنه و تنفر روشنفکران اتریشی است) در جنبوجوش هستند. در مقابل سرزندگی محیط اطراف، تصویری که اخوان از شاملو میدهد این چنین است: عصابه دست با چهره خسته و پاهای کوفته و بیرمق، انسان فرسوده و ... مونولوگ درونی اخوان جالب است: «این مردمی که دور این میزها نشستهاند، میدانند که این انسان مونقرهای عصا به دست با چهره خسته و پاهای کوفته بیرمق، که میتواند باشد»؟ (ص٦٠). البته نمیتوان هیچ گونه الزام منطقی و قابل فهم یافت که چرا باید توریستهایی که آنجا جمع شدهاند تا فنجانی قهوه بنوشند، «مرد مونقرهای» را بشناسند. با اینهمه نطق درونی اخوان ادامه مییابد. آیا توریستها «میدانستند که این انسان فرسوده مسافری است که در ظلمتهای تحقیر و تهمت و ابتذال چاووش قافلهای بوده است که راه باغ آینه را میجستهاند؟ مردی است گشاینده دریچه بر هوای تازه در شبهای پر از دشنه و دشمن در آن روزگاران اشک و شکست»؟ (همانجا). نخیر نمیدانند. اخوان: «میدانستند این همان ابراهیم است در آتشی که از پیش میدانست هرگز گلستان نمیشود»؟ (همانجا). نه نمیدانند. اخوان: «میدانستند این همان خنیاگر غمگین ترانههای کوچک غربت است؟ ناصری خستهای است با صلیب خونآلود قرن عظمتهای غولآسای آسمانخراشها و دروغ بر شانه ...»؟ (همانجا). صلیب خون آلود قرن عظمتهای غولآسای آسمانخراشها و دروغ! همه چیز حکایت از «بزرگی» دارد. این یکی از ویژگیهای کتاب یکهفته است. و جز حقارت عمیقی که آدم را پس میزند، چیزی در این کتاب یافت نمیشود. و این هم از ویژگیهای این کتاب است. (اصولا صفت «بزرگ»، غولآسا و چیزهای بزرگ مثل غول، آسمانخراش با عظمت و نظیر اینها در این کتاب زیاد است). از وقتی که این کتاب را خواندهام، معیار قضاوت من در مورد ارزش گفتهها و نوشتههای جماعت شاعران نوسرا این است که آیا آنان به دید انتقادی با کتاب یکهفته برخوردی کردهاند یا نه. برای من گفتهها و نوشتههای شعرنونویسهایی که تکلیف خودشان را با این کتاب و مطالب آن روشن نکردهاند هیچ ارزشی ندارد، حتی اگر از دهان یا قلمشان طلا ببارد. و با خودم عهد کردهام تا نظر آنان را در باره اين کتاب ندانم، هیچ کتابی از آنها نخرم و به نوشتههای آنها هیچ اعتنایی نکنم. سخن دوستداران شعر نو، یا به قول احمد شاملو «عاشقان سینهچاک شعر نو» تا زمانی که نگفته باشند که در مورد کتاب «یکهفته» چگونه فکر میکنند، برای من هیچگونه اعتباری ندارد و بیشتر از حرف پوچ نیست. (با اینکه برای من اصولا حرف کسانی که سینه چاک میکنند، چه برای شعر نو باشد و چه برای چیزهای دیگر، زیاد جذاب نیست). مثل اینکه زیاد حرف زدم. باید قبل از اینکه حوصله کسی سربرود و این نوشته برای مخ او تو مایه حجاز تصنیف زحال زارم خبر نداری بخواند، ادامه سخن را به آینده موکول کنم. ادامه مطلب ...
|