|
بومی جهانسومی، جهانی: «یکهفته با شاملو» ١٠
در آخرین نوشته در باره کتاب «یکهفته با شاملو» تا به جایی رسیدیم که شاملو و همراهان در حالی که به سوی سالزبورگ که خانه موتزارت، یا بهتر بگوییم «معبد» آیدا شاملو در آن قرار دارد، در حرکت هستند، در خلال بحثی عبث و فاشیستوئید دنیا را به دو گروه تقسیم میکنند. گروه تمیزهای خوشبخت، صاحبان شهرهای به قول شاملو «مامانی» پر از موزه و سالنهای مجلل که غیر از فرهنگ و هنر اهرمهای قدرت را نیز در دست دارند و گروه «کورکچل زرد زخمی»هایی که اگر دستشان برسد تالارهای پرفرهنگ «شهرهای مامانی» را به طویله مبدل میسازند. در ادامه از قایق فکستنی بشریت سخن میرود که متأسفانه برای هردوگروه جای کافی ندارد. تأملات سرنشینان اتومبیل رولزرویز که حاکی از دغدغههای آنان نسبت به سرنوشت قایق بشریت است، به این پرسش میانجامد که: «سؤال این است که باید گذاشت قایق غرق شود یا باید اجازه داد آنهایی که هم دلش را دارند و هم وسیلهاش را ترتیب آن زیادیها را بدهند؟» (ص٧٨) جواب شاملو به انساندوست فارسی زبانی که بگوید، آخر آنهایی که «زیادیها» نام گرفتهاند نیز انسان هستند، اینگونه است: «اگر با دید ایدآلیستی یا رمانتیک به قضایا نگاه کنی، بله، میشود از دور عاشق همه انسانها بود» (همانجا)، و شاملو که به جای دید ایدآلیستی یا رمانتیک معمولا "علمی" به قضایا نگاه میکند، به آنهایی که «هم دلش را دارند و هم وسیلهاش را» حق میدهد تا ترتیب آن زیادیها را بدهند. جهت یادآوری، توجه کنید به اخوان لنگرودی چه میگوید: «همین تو که شاعری و عطوفتات جای حرف ندارد، اگر ببینی یک مشت کورکچل زردزخمی بیچهره ریختهاند این شهر مامانی تمیز آبرومند پاکیزه را که سرشار از فرهنگ و هنر است از بین ببرند و موزههایش را تبدیل به طویله کنند چه عکسالعملی از خودت نشان میدهی؟ خب، آن چیزی که الان ته ذهنت میگذرد چیزی است که عملا دارد اتفاق میافتد» (همانجا). در نوشته پیش، پرسیدیم، در کشمکشی که در قایق زهواردررفته بشریت درگیر است، شاملو (اخوان، آیدا و ...) کجا ایستاده است؟ جزو کدام دسته است؟ به کوروکچلها (به ما) یا به گروه سرشار از فرهنگ و موزه (به آنها)؟ و دیدیم که او باوجود اینکه از لحاظ فیزیکی در میان «کوروکچلها» افتاده است و به زبان همانها نیز سخن میگوید، ولی درواقع از آنها نیست. چنانچه شاهد بودیم او نوع زندگی کورکچلها، موسیقی بومی آنها، موسیقیدانهای شیرهای آنها و رسوماتشان را پست میداند. کوروکچلها از تالارهای کنسرت طویله میسازند، درحالی که او عضو آن گروهی است که در این اماکن به «موسیقی جهانی» از غولهای موسیقی گوش میکنند. موتزارت! دورژاک! هایدن! سیدعلی صالحی اگر کتاب «یکهفته» را خوانده بود، شاید اینطور نمیگفت که: «شاعرانی چون شاملو كه در شعرش انسان را رعایت كرده است ، فراموش نمیشوند». شاملو خود از اینکه «انسان جنوبی» خوانده شود، دلآزرده است. این دلآزردگی را میتوان در این جملات او نیز به خوبی باز شناخت: «هنرمندی که میتواند با گردش و چرخش جادویی قلمش چیزی بگوید که ما مردم فریبخورندهی چپاول و قربانیشوندهئی که بی هیچ تعارف «انسان جنوبی»مان میخوانند به حقایقی پیبریم ..». البته غربیها با کسی تعارف ندارند، اما کسی که فکر کند شاملو با بکاربردن ضمیر «ما»، خود را با ما جمع بستهاست، و خود را عضو ما «فریبخورندهها» میداند، تعارف شاملو را نفهمیده است. واقعیت این است که کسی «ما» را با نیت تحقیر "انسان جنوبی" یا "جهانسومی" نمیخواند. حداقل از کسانی که به قول معروف سرشان به تنشان میارزد، چنین حرفی نمیشنویم، (شخصا نشنیده و نخواندهام) و کسانی که از این نوع القاب استفاده میکنند، جز عدهای هرزهگوی بیمار نیستند که در همه نقاط جهان یافت میشوند و کسی عقاید و نظرات آنها را معیار قرار نمیدهد. مگر در ایران تعداد کسانی که برای ترکها جک میسازند، رشتیها را مورد تمسخرقرارمیدهند، افغانیها را تحقیر میکنند و به عربها ناسزا میگویند کم است؟ و مگر کسی برای نظرات و عقاید آنها ارزشی قائل است؟ منشأ حقارت جایی دیگر است. مفهوم «کشورهایجنوب» که شکل دیگری از «جهانسوم» است یکی از مفاهیم رایج جامعهشناسی و اقتصاد است که در تقسیمبندیها به کشورهای درحال توسعه اطلاق میشود. معیارهای اصلی در این تقسیمبندی پیش از هرچیز از معیارهای اقتصادی، نظیر تولید خالص و ناخالص ملی، نسبت بین حجم واردات و صادرات، تقسیم ثروت و ... تشکیل شده است که معیارهای دیگری اعم از سیاسی، اقتصادی- اجتماعی، محیط زیستی، بهداشتی و غیره نیز به آن اضافه میشود. اگر کسی به خاطر تعلق به کشوری که در آن تولید ناخالص ملی از سطح نازلی برخوردار است، ثروت در آن عادلانه تقسیم نشده است، حقوق زنان در آن رعایت نمیشود و ... احساس سرافکندگی میکند، بایستی کانون سرافکندگی را در ذهن خود او جستجو کرد. درهر صورت غربیها از این مفهوم لقب تحقیرآمیز نمیسازند و سازندگان این لقب روشنفکران والامقام وطنی هستند که جهت گریز از حقارت خویشتن و شرمندگی هموطنی با مشتی «کورکچل زردزخمی»، و در حسرت تعلق به دنیای تالارهای مالامال از فرهنگ، به نمایندگی دروغین از غربیها، از مفاهیم «جنوبی» و «جهانسومی» ابزار تحقیر میسازند. این بهای بلیطی برای سوار شدن در «قایق بشریت» است که برای کورکچلها جا ندارد. گذشته از این، معیارهای یادشده آیات الهی نیستند و به وسیله انسانها وضع و تعریف شدهاند. اگر کسی برای تمایز جهان اول و دوم و سوم، هوای پاکیزه، دستیابی به لبنیات تازه، طول عمر و زندگی هماهنگ با طبیعت را معیار قرار دهد، اروپا و آمریکا و اغلب شهرهای «مامانی» در جهانسوم جای میگیرند و روستاهای کردستان در جهان اول. اخوان لنگرودی از مهمان خویش میپرسد: «آقای شاملو، چرا بچههای ما همانجور بومی باقی ماندهاند؟ چرا جهانی نمیشوند؟ چرا مرزها به رویشان بسته است؟ چرا مثل شاعران و نویسندگان آمریکای لاتین در جهان معرفی نمیشوند؟» (ص١٣٢). کسانی که ماجرای «یکهفته» را تا اینجا دنبال کردهاند، میدانند که منظور اخوان از طرح پرسش اصولا یافتن جواب نیست. پاسخ به اینکه چرا ادبیات ایران در اروپا جایی ندارد، بحث دامنهداری را میطلبد که در آن میبایستی موضوعاتی نظیر «ناهمزمانی»، درک از حقیقت، از انسان، از «تحول»، از فرد و فردیت مورد بررسی قرار گیرد، و در آینده، درصورتی که وقت و انرژی ضروری جهت جوابیابی به پرسش یادشده موجود باشد، به این مسئله خواهم پرداخت. اما فعلا یک جواب کوتاه به پرسش اخوان بدهیم، تا ببینیم بعد چه میشود: چرا ادبیات ایران جهانی نمیشود؟ اگر فارسیزبان هستید و واقعا برای این پرسش پاسخ میخواهید، «صدسال تنهایی» و «جای خالی سلوچ» را که از رمانهای موفق فارسی است بخوانید. در این میان بد نیست به سخنان میرصادقی نیز توجه کنید که: «طرز نگارش و پرورش شخصیتها و تکوین داستان ... [جای خالی سلوچ] شیوه نویسندگان واقعگرای قرن نوزدهم چون بالزاک و استاندال ... را به یاد میآورد» (ادبیات داستانی ص٦٧٧)، و توجه داشته باشید که بالزاک متولد ١٧٩٩ است و دولتآبادی متولد ١٩٤٠ (١٣١٩). حال اگر خود برای خواندن «منشئات قائممقام» حوصله کافی دارید، میتوانید از ادبیاتدوست غربی هم توقع داشته باشید ملال حاصل از خواندن جای خالی سلوچ را تحمل کند. اما درد اخوان و «بچهها»ی او از جایی دیگر است. برای شناسایی درد او بایستی که به جغرافیای «بوم» نگاهی بیاندازیم. سرزمین بوم در ذهنیت اخوان و مهمانانش، سرزمین کثیف و منزجرکنندهای است که مردمانش «کورکچل زردزخمی بیچهره»اند و به زندگی در خوکدانی عادت کردهاند و موسیقی آنها «یا نوحهخوانی است یا اینوردلم اوفینا» و موزیسینهایشان «شیرهای»های کمانچهکش چرتی. اعتقادات و نوع درک بومیها نیز خرافه و باطل است. آنها به قول شاملو میپندارند، حافظ «خاطرخواه زن همسایه شده بوده که از قضا شوهری از قدارهکشهای معروف شیراز داشته و در نتیجه کار شب و روز حافظ شده بوده این که در تمنای وصال معشوقه با یک چشم اشک ببارد و با یکیش خون» (ص١٠٨) و به این دلیل بهتر میبینند که به فال گرفتن با دیوان او اکتفا کنند. (فراموش نکنید، اگر شما در بررسی حافظ از دید "علمی" برخوردار نیستید و نمیدانید که اشعار او مثل اشعار شاملو اعلامیه سیاسی بوده است و هدف او از سرودن شعر، رهایی زحمتکشان و مردم شریف، معلوم میشود که جزو بومیهایی هستید که با دیوان حافظ فال میگیرند. راه سومی در دیدگاه شاملو موجود نیست). در مقابل «بوم»، سرزمین پاک (به قول دولتآبادی) «به پاکی انسان» قرار گرفته است که شهرهای (به قول شاملو) مامانی، تمیز، آبرومند و پاکیزهاش پر از فرهنگ و هنر و موزه و ساختمانهای (به قول اخوان) «باوقار» است که مردمانش برعکس بومیها، زندگی در خوکدانی را در شأن خود نمی بینند. البته باید افزود که تا آنجایی که این حقارت در وجود آنها است، به کسی ربطی ندارد و به خود آنها مربوط است. اگر میخواهند احساس حقارت بکنند، باید اجازه این کار را به آنان داد. مشکل آنجایی به ما مربوط میشود که این حقارت به اذهان عمومی تزریق میشود و عده بیشتری از «پیروان» سینهچاک را وامیدارد برای تمایز خود از کورکچلهای زردزخمی، با معیار قراردادن سخنان «رئیس قبیله» در پی کسب بلیط «قایق بشریت» لهله بزنند. تعلق به سرزمین «بوم» ننگ و مایه حقارت است و به هروسیله ممکن باید از آن گریخت. اما اگر یکی از «پیروان» در حرفهای امیر حسین چهلتن تأمل میکرد، میفهمید که این «منجیان بشریت» تنها و تنها به فکر خودشان هستند، و انتظار از آنها از بیخود است و خود لهلهزنان عمر خود را در راه کسب بلیط قایقی موهوم که ساخته و پرداخته ذهنیت عقبمانده و حقیر آنان است، تلف کردهاند: میگوید: «این واقعیتی است که آنچه من گفتهام، نویسندگان نسل سوم میگویند، ادبیات امروز میخواهد، و همه در راه آن تلاش میکنیم، نهایت القای این تفکر به جهانیان است که ما، شاعران، نویسندگان و به طور کلی هنرمندان ایرانی، به دلیل غنای فرهنگمان، به پاس دستآوردهای شکوهمندی که تاریخ ادبیاتمان دارد، از نظر فرهنگی، از نظر ادبی، در چهارچوب "الگوی"، "جهانسوم" قرار نمیگیریم». (مصاحبه «نیازمند توافق جمعی»، در گردون شماره ١٤). تلاش همه ما و ادبیات امروز القای این فکر به جهانیان است که ما شاعران، نویسندگان و هنرمندان ایرانی، به این دلیل که حافظ و خیام و فردوسی داشتهایم، در الگوی جهان سومی قرارنمیگیریم. (دقت کنید که شما که شاعر و نویسنده و هنرمند نیستید، متأسفانه در این «ما» جای نمیگیرید). در باجه بلیطفروشی اسکله: آقا سهتا بلیط برای حافظ و خیام و فردوسی صادر کنید، و دم این یارو رو بگیرید بندازیدش تو آب!
هرگونه ارتباط با «جهانسوم» با این «جهان لعنتشدگان»، با زردزخمیها مایه شرم است و هرگونه نزدیکی با «جهان خوشبختی» پر از فرهنگ و تالار، مایه شادی. عباس معروفی که خوشبختانه با هرروزی که از اقامتش در اروپا میگذرد، به تصویر واقعیتری از مناسبات این سرزمین دست مییابد، در گفتگویی یک خاطره جالب تعریف میکند: «در قطاری به مقصد وین همسفرم پرسید: شما کجایی هستید؟ گفتم ایرانی. دیدم لب و لوچهاش آویزان شد و دیگر با من حرف نزد. پاکت پستهام را جلوش گرفتم، گفت که میل ندارد. جلو زنش گرفتم، او هم نگاهی به شوهرش کرد و با چشمهاش گفت نه. داشتم کهیر میزدم، آن برخورد خوب اولشان که کمک کردند ساکم را گذاشتم آن بالا، و این رفتار ناگهانی عجقوجق! من هم شانه بالا انداختم که به جهنم. آدم وقتی ایرانی باشد تنها میماند». البته به این که تا چه حد میتوانیم برای رفتارها و کردارهای عوام اروپاییهایی که تصاویر ارایه شده توسط رسانهها را دربست میپذیرند و به آن عمومیت میدهند، ارزش قایل باشیم، و همچنین به کهیرزدن عباس معروفی کاری نداریم. اما اگر پیش شرط تنهانماندن پذیرش تصاویر یاد شده باشد، من شخصا از خداوند خواهان عنایت تنهایی جاودانهام. باری معروفی پس از چرت کوتاهی قلم و کاغذ را برمیدارد و شروع به نوشتن میکند. «دو سه ساعتی نوشتم ... و بعد شروع کردم به نشانهگذاری دو متن فارسی و آلمانی سال بلوا. ... کتاب آلمانی روی میز بود. مرد گفت: اجازه دارم این را ببینم؟ با دلخوری گفتم: بله، البته. و ناگهان همینجور که عکس پشت جلد را با من مقایسه میکرد با هیجان پرسید: شما نویسندهی این کتاب هستید؟». آه که چه زیباست هیجان مرد سوسیسفروش! «و... بگذریم. بعد ما دوست شدیم، آنها مرا به شام دعوت کردند، به رستوران قطار رفتیم، و آنجا بود که همسفرم اقرار کرد: از بس همراه ایران کلماتی چون تروریست و دروغ و اعدام و زندان و شلاق شنیده، ترش میکند». فکر معروفی در حین صرف شام احتمالا این بوده است: آدم وقتی ایرانی باشد تنها میماند، اما اگر «نویسنده ایرانی» باشد، تنها نمیماند. او از اینکه یکی از «آنها» او را تحویل گرفته است خیلی خوشحال است. با او دوست میشود. آیا این مرد چهکاره است؟ داروخانهچی؟ سوسیسفروش؟ کارمند پست یا بانک؟ شاید معلم یا راننده تریلی بوده است؟ شاید در اسکلهای بلیطفروش است؟ داروخانهچیست یا درشکهچی؟ فرقی نمیکند. مهم این است که او یکی از «آنها» است. (جایی در یک بررسی جامعهشناسانه فیلمهای وسترن خواندهام که کابوی سفیدپوست گاوچران وقتی که قرار است با زن سرخپوست ازدواج کند، نه با یکی از دخترهای معمولی قبیله بلکه با دختر رئیس قبیله ازدواج میکند. تعلق او به «آنها»، او را همسطح خانواده آقای خرسخاکستری، رئیس قبیله "شایان" میکند). معروفی حداقل وقتی در آلمان به سر میبرد، هومانیست به نظر میرسد و انسانها را به خاطر انسانبودنشان دوست دارد و آنها را بر اساس شغل و مرتبه اجتماعی تقسیمبندی نمیکند. اما میتوان چنین برخوردی را از او در قطار تهران مشهد با اکبرآقای لبنیاتی تصور کرد؟ میتوان تصور کرد از اینکه اکبرآقا او را تحویل نگرفته است، کهیر بزند. سخن دارد دراز میشود، و ممکن است از مقصود دور بیافتیم. باری، به نظر میرسد که همه چیز «بوم» باعث سرشکستگی است، اما یکی از مشخصات عجیب و جالب توجه «بوم» و مردمان زردزخمی آن این است که دست بر قضا در این سرزمین «چیز» والا و با ارزشی موجود است. یک تکه جواهر در آشغالدانی. یک گل افتخارآمیز بر فراز کپهای پهن. یک مروارید درخشنده در طویله گوسپندچرانها. بله، درست حدس زدید: زبان شیرین پارسی! «گوسپند سپید در دشت چگونه دوذا» ... آه خدای من چه زبان قشنگی. خدا میداند چگونه این بومیها قرنها به این زبان افتخارآمیز سخن میگفتهاند و میگویند و حافظ و ناقل آن بوده و هستند. آیا جامعهشناسانی که زبان را به مثابه آینهای که منعکسکننده قابلیتها، استعدادها، آرزوها، اخلاق، تاریخ، افکار و احساسهای قومی میدانند که به آن تکلم میکند، (مانند سیموندوبوار که به قول آیدا «از مرحله پرت است») از مرحله پرت هستند؟ زبان پارسی تنها ماده خام از سرزمین بوم است که سزاوار بومیماندن نیست و ادبیاتی که از این ماده گرانبها تولید میشود، بایستی که جهانی شود. و این مهم تنها از عهده عده معدود و محدودی از همین بومیها برمیآید که تنها وجه مشترکشان با بقیه بومیها همین زبان شیرین پارسی است و جای آنها در قایق اضافه بر ظرفیت سوار کرده بشریت، البته محفوظ است. شاملو به پرسش اخوان مبنی بر بومیماندن «بچههای ما» اینچنین جواب میدهد: «اروپا خودش را چنان در فرهنگ خودش محاصره کرده که تازه تازه دارد مثلا نامهایی از آمریکای لاتین را کشف میکند که ما سیچهل سال پیش میشناختهایم»، و به صحبتهای بیمحتوای دیگری در باره قاچاقچیان ادبی میپردازد که احمد سیف به آن پرداخته است و پیش از این درباره آن صحبت شد. برای روشن شدن صحبتهای شاملو، سخنان او در مصاحبهای با جواد مجابی، بیفایده نیست. میگوید: «در شعر و ادبیات جهان ... ایران در سلسله جبالی که از قطب شمال تا جنوب و از شرق تا غرب امتداد دارد یکی از بلندترین قلههاست». اما چرا چشم «جهانیها» این قلههای مرتفع را نمیبینند؟ ادامه سخن شاملو خندهدار است: «متأسفانه چندان مهآلود که عظمتش از دوردستها قابل سنجش نیست» (همانجا). یادمان نرفته است که در مهمانی یکهفتهای، نیت اصلی اخوان از گفتگو با شاملو، بدون توجه به موضوع گفتگو، تملقگویی و کرنش بود. به این خاطر اشتباه است اگر فکر کنیم که منظور اخوان از «بچههای ما» همه نویسندگان و شاعران معاصر است. او در نقش «غمخوار» محرومان جهان، با جملهای دایره را محدودتر میکند. میگوید، خیلیها با او همعقیدهاند که «شعر ما امروز زبان قدرتمند بیان حال انسان جهان محروم است. این شعر تا کی باید غریب و غایب و بومی باقی بماند؟» (ص١٣٣). یعنی اشکال روشنفکران غربی که خود را در محدوده جغرافیایی خود محدود کردهاند، در این است که آن عده از «بچههای ما» را که شعر آنها بلندگوی قدرتمند بیان حال انسان محروم (نه ایران، بلکه) جهان است، نمیشناسند. و البته در میان بروبچههای «ما»، در رأس هرمی که قائدهاش بر قطب شمال و جنوب و شرق و غرب قرار دارد، یک نفر ایستاده است که اشعارش از همه نغزتر است. انگار تمام راهها به هرم ختم میشود و مشکل اجتماعی ما مشکل «هندسه» است. برای شاملو هم به هیچوجه مهم نیست که گوینده این سخنان خود یکی از کسانی است که از دسترنج دخترکان قالیباف محروم ایرانی زندگی میکند و در واقع پس از صرف غذا در رستورانهای شیک وین نه اخوان، بلکه همین دخترکان هستند که صورت حساب را میپردازند. باری، میپرسید: شاملو به پرسش اخوان چه جوابی میدهد؟ میپرسم: از کسی که ذهن او را تصاویر مجازی قلههای مرتفع و متأسفانه مهآلود در تسخیر خود دارد، چه جوابی توقع دارید؟ شاملو جواب میدهد: «اگر چیز ارزشمندی در جایی وجود دارد که کسی به سراغش نمیرود باید علتش را در جای دیگر جست» (ص١٣٣). خواننده متأمل، با دقت در گفتههای شاملو درمییابد که ذهن شاملو که در باره خودش میگوید: «خوشبختانه ذهن من چیزی را که نپسندد ضبط نمیکند» (ص٩٩)، بخشهای با اهمیتی از واقعیات را حذف کرده است. ببینید به مجابی چه میگوید: «همین الان در ادبیات ما آثار منتشرنشدهای داریم که یک روز ترجمهشان ادبیات غرب را منفجر خواهد کرد». پیششرط چنین ادعایی شناخت گوینده از ادبیات امروز غرب است، و شاملو فرسنگها با چنین شناختی فاصله داشت. دروتخته به هم جورند. روی سخن شاملو نیز با کسانی است که مانند خود او از ادبیات روز غرب مطلقا چیزی نمیدانند. اگر نظر من را بخواهید، اصولا نمیتوان از یک جامعه هنری که همسر شاعر را به عنوان «بانوی شعر» میپذیرد توقع تولید «ادبیات انفجاری» داشت. با یک استثنا، و آن اینکه تعریف ما از ادبیات انفجاری ناظر بر ادبیاتی باشد که از شدت تورم حماقتهای سطحبالا، یاوههای دستچین شده و شعارهای توخالی ممتاز، در نهایت به انفجار ذهن خواننده منجر شود. انفجار دیگری به فکر من نمیرسد. از این سخنان شاملو چندین سال گذشته است. امروز وظیفه حفظ و استمرار سؤتفاهمها را مسعود خیام به عهده گرفته است. میگوید: «ادبیات ما آتش زیر خاكستر است. ادبیاتى است پربار به مانند یك كوه آتشفشان كه هنوز فعال نشده. ما در ادبیات در دوران قبل از زایش سلسله جبال شعر نو هستیم و ادبیات معاصر ما در آینده اى نه چندان دور شكوفا خواهد شد» (روزنامه ایران شماره ٢٨٦١). آیا پیشبینی پیامبرانه آتشفشانشناس معتبر مسعود خیام بر چه پایهای است؟ چه نشانهها و علایمی دیدهاست؟ چرا ما را با نشانههای «سلسلهجبال» آشنا نمیكند. آیا علم غیب دارد؟ اسبسوار سفیدپوشی به خواب او آمده و او را از این حقیقت آگاه ساخته است؟ یا به قول معروف از روی شكم حرف میزند؟ اگر کسی، تا وقتی كه مسعود خیام ما را از این ابهام درنیاورده است، به آخرین پرسش جواب مثبت بدهد، باید به او حق داد. از ویژگیهای با اهمیت دوران مدرن یکی این است که ادعایی که استدال قابل فهم خود را به دنبال نداشته باشد، ارزشی بیشتر از کاغذ باطله کثیفی که برای آن جایی مناسبتر از سطل آشغال قابل تصور نیست، ندارد. و به تجربه دریافتهام که تعداد افرادی که در مواجهه با گفتهها و نوشتههای "بزرگان" از این اصل پیروی میکنند، خوشبختانه رو به ازدیاد است. یکی از آنها فردی است به نام باقرشاد که در «پویشگران ٢» (گمان میکنم در واکنش به سخنان شاملو) حرف خود را میزند: «ادعاهایی از قبیل دگرگونی ادبیات جهانی از طریق فرآوردههای ادبی در ایران ... زیاد توافقبرانگیز نیست. ... این ادعای ثابت نشده، دو دلیل وجودی میتواند داشته باشد. یکی اینکه از وضعیت و تحولات ادبیات جهانی بیخبریم، و یا اینکه، برای رفع احساس حقارت، به خود قوت قلب میدهیم». و به نظر من هر دو دلیل مذکور قابل فهم و پذیرفتنی است. چندی است که تعدادی از کتابهای ایرانی به زبانهای اروپایی ترجمه شده است. در این رابطه خوب است به گزارش خسرو ناقد از «انفجار» حاصل از ترجمه ادبیات ایران در غرب توجه کنید: «البته ناگفته پيداست که در هر صورت، تيراژ ترجمهی کتابهای نويسندگان ايرانی، در حال حاضر، بههيچ وجه قابل مقايسه با شمارگان آثار نويسندگان سرشناس اروپايی و آمريکای لاتين نيست. حتی بهپای کتابهای نويسندگانی چون نجيب محفوظ، امين مألوف يا ياشار کمال هم نمیرسند. مثلاً کتابهای محمود دولتآبادی، بهرغم شهرت او در ايران و ترجمهی خوبی که خانم زيگريد لطفی از دو کتاب او، يعنی جای «خالی سلوچ» و بخشهايی از «کليدر»، بهدست داده است (...) و بهرغم اعتبار ناشر و تبليغات نسبتاً گسترده، تيراژشان هر کدام بهبيش از پنج هزار نسخه هم نرسيد. تيراژ دو کتاب عباس معروفی هم که پيشتر بهآنها اشاره کردم بيش از اينها نبود». * باز چهارشنبهسوری رسید. خاطرم هست، بچه که بودم با باروت، زرنیخ و سنگریزه ترقه درست میکردیم. اما ترقه دستساز در مقایسه با ترقههای ماشینساز امروز یک اشکال بزرگ داشت. در مورد ترقههای ماشینساز همینکه چند نمونه از ترقهها با صدای مناسب بترکند، میتوان تقریبا مطمئن بود که دیگر ترقهها نیز از همین خصوصیت برخوردارند. درحالی که ترقههای دستساز را نمیشد امتحان کرد. به عبارتی دیگر امتحان آنها فقط موقع استفاده از آنها، درعصر چهارشنبهسوری ممکن بود. و چون با بچههای کوچههای کناری در رقابت بودیم، تا عصر چهارشنبه سوری در بیم و امید به سر میبردیم. امید به اینکه با صدای مهیب منفجر شوند، و بیم از اینکه ... فقط بچههایی که ترقه ساختهاند این بیم را میشناسند: در مقابل دیدگان همکلاسیها، همسایهها (و البته دخترهای آنها!) و دوستان تماشاچی، وسط کوچه میایستید، با غرور تمام دست در جیب کرده ترقهای نخپیچشده را درمیآورید و آن را به شدت به دیوار میکوبید. هیچ یأسی به بزرگی و عمق یأس بچه ترقهسازی که ترقهاش پس از اصابت به دیوار «فس»ی میکند، پای دیوار میافتد و پس از تولید دود آبیرنگ ترحمانگیزی خفه میشود، نیست. من خودم با پوست و استخوان این یأس را حس کردهام! واقعیت این است که «بمبهای انفجاری» ساخت صنایع ادبی مملکت ما، ترقه نمکشیدهای بود که به جای انفجار «فس» مأیوسکنندهای کرد و خاموش شد. در وین معمول است که کتابفروشیها کتابهایی را که فروش نمیروند در جعبهای جلوی مغازه میگذارند. نوع قیمتگذاری اینطور است: «هرکتاب دو یورو، سه کتاب پنج یورو». من خودم نسخههایی از ترقههای ادبی ساخت ایران را در این جعبههای غمانگیز دیدهام. و کسی که با رفتارهای بخشی از ایرانیهای مقیم اروپا آشنا باشد، میداند که غیر از کتابهایی که روی دست ناشران مانده است، درصد بالایی از تیراژ کتابهای مذکور که رسما به فروش رفته است، در قفسههای دوستدخترها یا دوستپسرهای غربی ایرانیها خاک میخورد، یا در قفسه کتابهای خود آنها. خاطرم هست، ما پس از مشاهده عمکرد ترقههایمان، به طور طبیعی در این باره حرف میزدیم که چرا درست نترکید. آیا مقدار باروت آن کم بود یا زرنیخ؟ آیا اشکال از نوع نخپیچی بود؟ تعداد سنگریزهها به اندازه نبود؟ ... و این باعث میشد که در چهارشنبهسوریهای بعد از خجالت سال پیش سربلند بیرون آمده اعاده حیثیت کنیم! اما تعجبم که یک چنین کاری از ترقهسازهای هنری ما برنمیآید. و به آینده هم نمیتوان خوشبین بود. مگر نه اینکه شخص «بدبین» بنا به تعریف به آدم «خوشبین»ی گفته میشود که کمی فکر کرده است؟ با این همه اگر چهار نفر آدم اهل فکر مثل نجف دریابندری نداشتیم که حرفهای سنجیده بزنند و چیزها را به نام اصلی آنها بخواند، من که از یأس دق میکردم: «بعضیها فکر میکنند برای ما خیلی اهمیت دارد که ما ادبیات خودمان را به زبانهای دیگر معرفی کنیم، ولی آن اهمیتی را که دیگران در این مطلب حس میکنند من حس نمیکنم. من فکر میکنم آنچه برای ما مهم است این است که ما در درون فرهنگ خودمان، یعنی در زمینه زبان فارسی زندگی فعال و پرثمری داشته باشیم. اگر چنین چیزی داشتیم، اگر از این زندگی آثاری به بار آمد که خواندنش برای مردم فرانسه یا آلمان، مثلا، جالب باشد، خوب لابد آنها به فکر ترجمهاش هم میافتند» (گفتگو در آدینه شماره ٣٧). (دریابندری جواب ایمیل مرا نیز به زودی خواهد داد. به این مسئله خوشبین هستم!). * دریابندری برعکس اخوان لنگرودی و مهمانان او که از «جهان» حرف میزنند و منظورشان اروپا است، از اروپاییها، از مردم فرانسه و آلمان حرف میزند. برای اخوان و مهمانان او و جماعت پیروان، بیش از یک میلیارد چینی، یا هندی جزو «جهان» محسوب نمیشوند. اگر شجریان یا ناظری بخواهند موسیقی اصیل و والامقام ایرانی را واقعا جهانی کنند، میتوانند بدون دردسر با ردوبدل کردن چند ایمیل یک کنسرت در هندوستان برگزار کنند. در این صورت میتوان مطمئن بود که حداقل دوسه میلیون هندی بیکار برای کسب لذت از «صدای آسمانی» اساتید سرودست خواهند شکست. اما متأسفانه با جمع روپیه کلیه «زردزخمیها»ی موسیقیدوست هندی، نمیشود یک بلیط هواپیمای تهران دهلی خرید. یورو و دلار کانادایی برای این کار به مراتب مناسبتر است. نشنیدهام شاعران نوسرای ایران در پاکستان، افغانستان، یمن یا بحرین شب شعرخوانی برپا کرده باشند. اگر هم چنین شاعرانی باشند، در اقلیت هستند. چرا؟ زیرا داوری سوسیسفروش آلمانی مهمتر از ادیب افغانی یا تاجیک است. تب جهانیشدن همهجا را گرفته است. همه میخواهند همهچیز را، از نمد و توتخشکه گرفته تا آواز شجریان را جهانی کنند و البته اشکالی در این کار نیست. جهانیشدن پیش از هرچیز یک پدیده اقتصادی است و تا جایی که نیات اقتصادی موجود در پس تمایل به جهانیشدن آشکار باشد، موجه و قابل فهم است. اما آنجا که این تمایل در پس دغدغه هنردوستی و پوششی برای فرار از «بومیت» و حقارت نزد "بزرگان" طرح میشود، میتوان و باید آن را واقعا به حساب «تب» گذاشت. و به خاطر سپرد که یکی از بروزات عام و آشنای انسانی که تب دارد، هذیانگویی است. شاهین سپنتا: «همان اندازه که کریسمس حق دارد جهانی بشود ، نوروز همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود». محمدرضاجعفری آهنگ ساز مازندرانی مقیم اروپا: «دلم میخواهد موزیكم جهانی شود». ایسنا: «صنعت فرش باید به سمت تبلیغات خاص و جهانی حركت كند». پیمان ناصحپور نوازنده تنبک: «چگونه تنبک را جهانی کنیم»؟ شاهین فرهت: «موسیقی ایرانی یك چاه نفت استخراجنشده و یك معدن الماس استخراج نشده است». (و لابد درآمد حاصل از آن فقط به شجریان و ناظری نمیرسد، بلکه، همانطور که پول نفت را بین ملت شریف تقسیم میکنند، این درآمد ملی نیز به همه «ما» تعلق میگیرد). کیهان کلهر: «ما باید موسیقیمان را به دنیا صادر کنیم. درآمد ما از موسیقی میتواند چندین برابر نفت باشد». به سایت مخملباف هم مراجعه کردم. پیش شرط استفاده از این سایت دانستن زبان انگلیسی است. و برای من بومی انگلیسیندان غیرقابل استفاده.
بخش بعدی این نوشته بررسی نظرات و گفتگوهای شاملو و اخوان لنگرودی در باره «عشق» خواهد بود سه شنبه ٢٣ اسفند ٨٤
|