بومی جهان­سومی، جهانی: «یک‌هفته با شاملو» ١٠

 

در آخرین نوشته در باره کتاب «یک­هفته با شاملو» تا به جایی رسیدیم که شاملو و همراهان در حالی که به سوی سالزبورگ که خانه موتزارت، یا بهتر بگوییم «معبد» آیدا شاملو در آن قرار دارد، در حرکت هستند، در خلال بحثی عبث و فاشیستوئید دنیا را به دو گروه تقسیم می­کنند.

گروه تمیزهای خوشبخت، صاحبان شهرهای به قول شاملو «مامانی» پر از موزه و سالن­های مجلل که غیر از فرهنگ و هنر اهرم­های قدرت را نیز در دست دارند و گروه «کورکچل زرد زخمی»هایی که اگر دست­شان برسد تالارهای پرفرهنگ «شهرهای مامانی» را به طویله مبدل می­سازند.

در ادامه از قایق فکستنی بشریت سخن می­رود که متأسفانه برای هردوگروه جای کافی ندارد. تأملات سرنشینان اتومبیل رولزرویز که حاکی از دغدغه­های آنان نسبت به سرنوشت قایق بشریت است، به این پرسش می­انجامد که: «سؤال این است که باید گذاشت قایق غرق شود یا باید اجازه داد آن‌هایی که هم دلش را دارند و هم  وسیله‌اش را ترتیب آن زیادی‌ها را بدهند؟» (ص٧٨)

جواب شاملو به انسان­دوست فارسی زبانی که بگوید، آخر آ­ن­هایی که «زیادی­ها» نام گرفته­اند نیز انسان هستند، این­گونه است: «اگر با دید ایدآلیستی یا رمانتیک به قضایا نگاه کنی، بله، می‌شود از دور عاشق همه انسان‌ها بود» (همان‌جا)، و شاملو که به جای دید ایدآلیستی یا رمانتیک معمولا "علمی" به قضایا نگاه می‌کند، به آن‌هایی که «هم دلش را دارند و هم وسیله‌اش را» حق می‌دهد تا ترتیب آن زیادی‌ها را بدهند.

جهت یادآوری، توجه کنید به اخوان لنگرودی چه می‌گوید: «همین تو که شاعری و عطوفت‌ات جای حرف ندارد، اگر ببینی یک مشت کورکچل زردزخمی بی‌چهره ریخته‌اند این شهر مامانی تمیز آبرومند پاکیزه را که سرشار از فرهنگ و هنر است از بین ببرند و موزه‌هایش را تبدیل به طویله کنند چه عکس‌العملی از خودت نشان می‌دهی؟ خب، آن چیزی که الان ته ذهنت می‌گذرد چیزی است که عملا دارد اتفاق می‌افتد» (همان‌جا).

در نوشته پیش، پرسیدیم، در کشمکشی که در قایق زهواردررفته بشریت درگیر است، شاملو (اخوان، آیدا و ...) کجا ایستاده است؟ جزو کدام دسته است؟ به کوروکچل‌ها (به ما) یا به گروه سرشار از فرهنگ و موزه (به آن­ها)؟

و دیدیم که او باوجود این‌که از لحاظ فیزیکی در میان «کوروکچل‌ها» افتاده است و به زبان همان‌ها نیز سخن می‌گوید، ولی درواقع از آن‌ها نیست. چنان‌چه شاهد بودیم او نوع زندگی کورکچل‌ها، موسیقی بومی‌ آن‌ها، موسیقی‌دان‌های شیره‌ای آن‌ها و رسومات‌شان را پست می‌داند. کوروکچل‌ها از تالارهای کنسرت طویله می‌سازند، درحالی که او عضو آن گروهی است که در این اماکن به «موسیقی جهانی» از غول‌های موسیقی گوش می‌کنند. موتزارت! دورژاک!  هایدن!

سیدعلی صالحی اگر کتاب «یک­هفته» را خوانده بود، شاید این­طور نمی­گفت که: «شاعرانی چون شاملو كه در شعرش انسان را رعایت كرده است ، فراموش نمی‌‏شوند».

شاملو خود از این­که «انسان جنوبی» خوانده شود، دل­آزرده است. این دل­آزردگی را می­توان در این جملات او نیز به خوبی باز شناخت: «هنرمندی که می‌تواند با گردش و چرخش جادویی قلمش چیزی بگوید که ما مردم فریب‌خورنده‌ی چپاول و قربانی‌شونده‌ئی که بی هیچ تعارف «انسان جنوبی»‌مان می‌خوانند به حقایقی پی‌بریم ..».

البته غربی­ها با کسی تعارف ندارند، اما کسی که فکر کند شاملو با بکاربردن ضمیر «ما»، خود را با ما جمع بسته­است، و خود را عضو ما «فریب­خورنده­ها» می­داند، تعارف شاملو را نفهمیده است. واقعیت این است که کسی «ما» را با نیت تحقیر "انسان جنوبی" یا "جهان­سومی" نمی­خواند. حداقل از کسانی که به قول معروف سرشان به تن­شان می­ارزد، چنین حرفی نمی­شنویم، (شخصا نشنیده و نخوانده­ام) و کسانی که از این نوع القاب استفاده می­کنند، جز عده­ای هرزه­گوی بیمار نیستند که در همه نقاط جهان یافت می­شوند و کسی عقاید و نظرات آن­ها را معیار قرار نمی­دهد. مگر در ایران تعداد کسانی که برای ترک­ها جک می­سازند، رشتی­ها را مورد تمسخرقرارمی­دهند، افغانی­ها را تحقیر می­کنند و به عرب­ها ناسزا می­گویند کم است؟ و مگر کسی برای نظرات و عقاید آن­ها ارزشی قائل است؟ منشأ حقارت جایی دیگر است.

مفهوم «کشورهای­جنوب» که شکل دیگری از «جهان­سوم» است یکی از مفاهیم رایج جامعه­شناسی و اقتصاد است که در تقسیم­بندی­ها به کشورهای درحال توسعه اطلاق می­شود. معیارهای اصلی در این تقسیم­بندی پیش از هرچیز از معیارهای اقتصادی، نظیر تولید خالص و ناخالص ملی، نسبت بین حجم واردات و صادرات، تقسیم ثروت و ... تشکیل شده است که معیارهای دیگری اعم از سیاسی، اقتصادی- اجتماعی، محیط­ زیستی، بهداشتی و غیره نیز به آن اضافه می­شود.

اگر کسی به خاطر تعلق به کشوری که در آن تولید ناخالص ملی از سطح نازلی برخوردار است، ثروت در آن عادلانه تقسیم نشده است، حقوق زنان در آن رعایت نمی­شود و ... احساس سرافکندگی می­کند، بایستی کانون سرافکندگی را در ذهن خود او جستجو کرد. درهر صورت غربی­ها از این مفهوم لقب تحقیرآمیز نمی­سازند و سازندگان این لقب روشنفکران والامقام وطنی هستند که جهت گریز از حقارت خویشتن و شرمندگی هم­وطنی با مشتی «کورکچل زردزخمی»، و در حسرت تعلق به دنیای تالارهای مالامال از فرهنگ، به نمایندگی دروغین از غربی­ها، از مفاهیم «جنوبی» و «جهان­سومی» ابزار تحقیر می­سازند. این بهای بلیطی برای سوار شدن در «قایق بشریت» است که برای کورکچل­ها جا ندارد. گذشته از این، معیارهای یادشده آیات الهی نیستند و به وسیله انسان­ها وضع و تعریف شده­اند. اگر کسی برای تمایز جهان اول و دوم و سوم، هوای پاکیزه، دست­یابی به لبنیات تازه، طول عمر و زندگی هماهنگ با طبیعت را معیار قرار دهد، اروپا و آمریکا  و اغلب شهرهای «مامانی» در جهان­سوم جای می­گیرند و روستاهای کردستان در جهان اول.

اخوان لنگرودی از مهمان خویش می­پرسد:

«آقای شاملو، چرا بچه­های ما همان­جور بومی باقی مانده­اند؟ چرا جهانی نمی­شوند؟ چرا مرزها به رویشان بسته است؟ چرا مثل شاعران و نویسندگان آمریکای لاتین در جهان معرفی نمی­شوند؟» (ص١٣٢).

کسانی که ماجرای «یک­هفته» را تا این­جا دنبال کرده­اند، می­دانند که منظور اخوان از طرح پرسش اصولا یافتن جواب نیست. پاسخ به این­که چرا ادبیات ایران در اروپا جایی ندارد، بحث دامنه­داری را می­طلبد که در آن می­بایستی  موضوعاتی نظیر «ناهم­زمانی»، درک از حقیقت، از انسان، از «تحول»، از فرد و فردیت مورد بررسی قرار گیرد، و در آینده، درصورتی که وقت و انرژی ضروری جهت جواب­یابی به پرسش یادشده موجود باشد، به این مسئله خواهم پرداخت. اما فعلا یک جواب کوتاه به پرسش اخوان بدهیم، تا ببینیم بعد چه می­شود:

چرا ادبیات ایران جهانی نمی­شود؟

اگر فارسی­زبان هستید و واقعا برای این پرسش پاسخ می­خواهید، «صدسال تنهایی» و «جای خالی سلوچ» را که از رمان­های موفق فارسی است بخوانید. در این میان بد نیست به سخنان میرصادقی نیز توجه کنید که: «طرز نگارش و پرورش شخصیت­ها و تکوین داستان ... [جای خالی سلوچ] شیوه نویسندگان واقع­گرای قرن نوزدهم چون بالزاک و استاندال ... را به یاد می­آورد» (ادبیات داستانی ص٦٧٧)، و توجه داشته باشید که بالزاک متولد ١٧٩٩ است و دولت­آبادی متولد ١٩٤٠ (١٣١٩). حال اگر خود برای خواندن «منشئات قائم­مقام» حوصله کافی دارید، می­توانید از ادبیات­دوست غربی هم توقع داشته باشید ملال حاصل از خواندن جای خالی سلوچ را تحمل کند.

اما درد اخوان و «بچه­­ها»ی او از جایی دیگر است. برای شناسایی درد او بایستی که به جغرافیای «بوم» نگاهی بیاندازیم. سرزمین بوم در ذهنیت اخوان و مهمانانش، سرزمین کثیف و منزجرکننده­ای است که مردمانش «کورکچل زردزخمی بی­چهره»اند و به زندگی در خوکدانی عادت کرده­اند و موسیقی آن­ها «یا نوحه­خوانی است یا اینوردلم اوفینا» و موزیسین­هایشان «شیره­ای»های کمان­چه­کش چرتی. اعتقادات و نوع درک بومی­ها نیز خرافه و باطل است. آن­ها به قول شاملو می­پندارند، حافظ «خاطرخواه زن همسایه شده بوده که از قضا شوهری از قداره­کش­های معروف شیراز داشته و در نتیجه کار شب و روز حافظ شده بوده این که در تمنای وصال معشوقه با یک چشم اشک ببارد و با یکیش خون» (ص١٠٨) و به این دلیل بهتر می­بینند که به فال گرفتن با دیوان او اکتفا کنند. (فراموش نکنید، اگر شما در بررسی حافظ از دید "علمی" برخوردار نیستید و نمی­دانید که اشعار او مثل اشعار شاملو اعلامیه­ سیاسی بوده است و هدف او از سرودن شعر، رهایی زحمتکشان و مردم شریف، معلوم می­شود که جزو بومی­هایی هستید که با دیوان حافظ فال می­گیرند. راه سومی در دیدگاه شاملو موجود نیست).

در مقابل «بوم»، سرزمین پاک (به قول دولت­آبادی) «به پاکی انسان» قرار گرفته است که شهرهای (به قول شاملو) مامانی، تمیز، آبرومند و پاکیزه­اش پر از فرهنگ و هنر و موزه و ساختمان­های (به قول اخوان) «باوقار» است که مردمانش برعکس بومی­ها، زندگی در خوکدانی را در شأن خود نمی بینند.

البته باید افزود که تا آن­جایی که این حقارت در وجود آن­ها است، به کسی ربطی ندارد و به خود آن­ها مربوط است. اگر می­خواهند احساس حقارت بکنند، باید اجازه این کار را به آنان داد. مشکل آن­جایی به ما مربوط می­شود که این حقارت به اذهان عمومی تزریق می­شود و عده بیشتری از «پیروان» سینه­چاک را وامی­دارد برای تمایز خود از کورکچل­های زردزخمی، با معیار قراردادن سخنان «رئیس قبیله» در پی کسب بلیط «قایق بشریت» له­له بزنند.

تعلق به سرزمین «بوم» ننگ و مایه حقارت است و به هروسیله ممکن باید از آن گریخت. اما اگر یکی از «پیروان» در حرف­های امیر حسین چهل­تن تأمل می­کرد، می­فهمید که این «منجیان بشریت» تنها و تنها به فکر خودشان هستند، و انتظار از آن­ها از بیخود است و خود له­له­زنان عمر خود را در راه کسب بلیط قایقی موهوم که ساخته و پرداخته ذهنیت عقب­مانده و حقیر آنان است، تلف کرده­اند:

می‌گوید: «این واقعیتی است که آن‌چه من گفته‌ام، نویسندگان نسل سوم می‌گویند، ادبیات امروز می‌خواهد، و همه در راه آن تلاش می‌کنیم، نهایت القای این تفکر به جهانیان است که ما، شاعران، نویسندگان و به طور کلی هنرمندان ایرانی، به دلیل غنای فرهنگمان، به پاس دست‌آوردهای شکوهمندی که تاریخ ادبیاتمان دارد، از نظر فرهنگی، از نظر ادبی، در چهارچوب "الگوی"، "جهان‌سوم" قرار نمی‌گیریم». (مصاحبه «نیازمند توافق جمعی»، در گردون شماره ١٤).

تلاش همه ما و ادبیات امروز القای این فکر به جهانیان است که ما شاعران، نویسندگان و هنرمندان ایرانی، به این دلیل که حافظ و خیام و فردوسی داشته‌ایم، در الگوی جهان سومی قرارنمی‌گیریم. (دقت کنید که شما که شاعر و نویسنده و هنرمند نیستید، متأسفانه در این «ما» جای نمی­گیرید).

در باجه بلیط­فروشی اسکله:

آقا سه­تا بلیط برای حافظ و خیام و فردوسی صادر کنید، و دم این یارو رو بگیرید بندازیدش تو آب!

 

هرگونه ارتباط با «جهان­سوم» با این «جهان لعنت­شدگان»، با زردزخمی­ها مایه شرم است و هرگونه نزدیکی با «جهان خوشبختی» پر از فرهنگ و تالار، مایه شادی.

عباس معروفی که خوشبختانه با هرروزی که از اقامتش در اروپا می­گذرد، به تصویر واقعی­تری از مناسبات این سرزمین دست می­یابد، در گفتگویی یک خاطره جالب تعریف می‌کند:

«در قطاری به مقصد وین همسفرم پرسید: شما کجایی هستید؟ گفتم ایرانی. دیدم لب و لوچه‌اش آویزان شد و دیگر با من حرف نزد. پاکت پسته‌ام را جلوش گرفتم، گفت که میل ندارد. جلو زنش گرفتم، او هم نگاهی به شوهرش کرد و با چشم‌هاش گفت نه. داشتم کهیر می‌زدم، آن برخورد خوب اول‌شان که کمک کردند ساکم را گذاشتم آن بالا، و این رفتار ناگهانی عجق‌وجق! من هم شانه بالا انداختم که به جهنم. آدم وقتی ایرانی باشد تنها می‌ماند».

البته به این که تا چه حد می­توانیم برای رفتارها و کردارهای عوام اروپایی­هایی که تصاویر ارایه شده توسط رسانه­ها را دربست می­پذیرند و به آن عمومیت می­دهند، ارزش قایل باشیم، و همچنین به کهیرزدن عباس معروفی کاری نداریم. اما اگر پیش شرط تنهانماندن پذیرش تصاویر یاد شده باشد، من شخصا از خداوند خواهان عنایت تنهایی جاودانه­ام.

باری معروفی پس از چرت کوتاهی قلم و کاغذ را برمی­دارد و شروع به نوشتن می­کند. «دو سه ساعتی نوشتم ... و بعد شروع کردم به نشانه‌گذاری دو متن فارسی و آلمانی سال بلوا. ... کتاب آلمانی روی میز بود. مرد گفت: اجازه دارم این را ببینم؟

با دلخوری گفتم: بله، البته.

و ناگهان همینجور که عکس پشت جلد را با من مقایسه می‌کرد با هیجان پرسید: شما نویسنده‌ی این کتاب هستید؟».

آه که چه زیباست هیجان مرد سوسیس­فروش!

«و... بگذریم. بعد ما دوست شدیم، آنها مرا به شام دعوت کردند، به رستوران قطار رفتیم، و آنجا بود که همسفرم اقرار کرد: از بس همراه ایران کلماتی چون تروریست و دروغ و اعدام و زندان و شلاق شنیده، ترش می‌کند».

فکر معروفی در حین صرف شام احتمالا این بوده است: آدم وقتی ایرانی باشد تنها می­ماند، اما اگر «نویسنده ایرانی» باشد، تنها نمی­ماند. او از این­که یکی از «آن­ها» او را تحویل گرفته است خیلی خوشحال است. با او دوست می­شود. آیا این مرد چه­کاره است؟ داروخانه­چی؟ سوسیس­فروش؟ کارمند پست یا بانک؟ شاید معلم یا راننده تریلی بوده است؟ شاید در اسکله­ای بلیط­فروش است؟ داروخانه­چی­­ست یا درشکه­چی؟ فرقی نمی­کند. مهم این است که او یکی از «آن­ها» است. (جایی در یک بررسی جامعه­شناسانه فیلم­های وسترن خوانده­ام که کابوی سفیدپوست گاوچران وقتی که قرار است با زن سرخپوست ازدواج کند، نه با یکی از دخترهای معمولی قبیله بلکه با دختر رئیس قبیله ازدواج می­کند. تعلق او به «آن­ها»، او را همسطح خانواده آقای خرس­خاکستری، رئیس قبیله "شایان" می­کند).

معروفی حداقل وقتی در آلمان به سر می­برد، هومانیست به نظر می­رسد و انسان­ها را به خاطر انسان­بودنشان دوست دارد و آن­ها را بر اساس شغل و مرتبه اجتماعی تقسیم­بندی نمی­کند. اما می­توان چنین برخوردی را از او در قطار تهران مشهد با اکبرآقای لبنیاتی تصور کرد؟ می­توان تصور کرد از این­که اکبرآقا او را تحویل نگرفته است، کهیر بزند.

سخن دارد دراز می­شود، و ممکن است از مقصود دور بیافتیم. باری، به نظر می­رسد که همه چیز «بوم» باعث سرشکستگی است، اما یکی از مشخصات عجیب و جالب توجه «بوم» و مردمان زردزخمی آن این است که دست بر قضا در این سرزمین «چیز» والا و با ارزشی موجود است. یک تکه جواهر در آشغالدانی. یک گل افتخارآمیز بر فراز کپه­ای پهن. یک مروارید درخشنده در طویله گوسپند­چران­ها.  بله، درست حدس زدید: زبان شیرین پارسی!

«گوسپند سپید در دشت چگونه دوذا» ... آه خدای من چه زبان قشنگی.

خدا می­داند چگونه این بومی­ها قرن­ها به این زبان افتخارآمیز سخن می­گفته­اند و می­گویند و حافظ و ناقل آن بوده و هستند. آیا جامعه­شناسانی که زبان را به مثابه آینه­ای که منعکس­کننده قابلیت­ها، استعدادها، آرزوها، اخلاق، تاریخ، افکار و احساس­های قومی می­دانند که به آن تکلم می­کند، (مانند سیمون­دوبوار که به قول آیدا «از مرحله پرت است») از مرحله پرت هستند؟

زبان پارسی تنها ماده خام از سرزمین بوم است که سزاوار بومی­ماندن نیست و ادبیاتی که از این ماده گران­بها تولید می­شود، بایستی که جهانی شود. و این مهم تنها از عهده عده معدود و محدودی از همین بومی­ها برمی­آید که تنها وجه مشترک­شان با بقیه بومی­ها همین زبان شیرین پارسی است و جای آن­ها در قایق اضافه بر ظرفیت سوار کرده بشریت، البته محفوظ است.

شاملو به پرسش اخوان مبنی بر بومی­ماندن «بچه­های ما» این­چنین جواب می­دهد:

«اروپا خودش را چنان در فرهنگ خودش محاصره کرده که تازه تازه دارد مثلا نام­هایی از آمریکای لاتین را کشف می­کند که ما سی­چهل سال پیش می­شناخته­ایم»، و به صحبت­های بی­محتوای دیگری در باره قاچاق­چیان ادبی می­پردازد که احمد سیف به آن پرداخته است و پیش از این درباره آن صحبت شد.

برای روشن شدن صحبت­های شاملو، سخنان او در مصاحبه­ای با جواد مجابی، بی­فایده نیست. می­گوید: «در شعر و ادبیات جهان ... ایران در سلسله جبالی که از قطب شمال تا جنوب و از شرق تا غرب امتداد دارد یکی از بلندترین قله‌هاست». اما چرا چشم «جهانی‌ها» این قله‌های مرتفع را نمی‌بینند؟ ادامه سخن شاملو خنده‌دار است: «متأسفانه چندان مه‌آلود که عظمتش از دوردست‌ها قابل سنجش نیست» (همان‌جا).

یادمان نرفته است که در مهمانی یک­هفته­ای، نیت اصلی اخوان از گفتگو با شاملو، بدون توجه به موضوع گفتگو، تملق­گویی و کرنش بود. به این خاطر اشتباه است اگر فکر کنیم که منظور اخوان از «بچه­های ما» همه نویسندگان و شاعران معاصر است. او در نقش «غم­خوار» محرومان جهان، با جمله­ای دایره را محدودتر می­کند. می­گوید، خیلی­ها با او هم­عقیده­اند که «شعر ما امروز زبان قدرتمند بیان حال انسان جهان محروم است. این شعر تا کی باید غریب و غایب و بومی باقی بماند؟» (ص١٣٣). یعنی اشکال روشنفکران غربی که خود را در محدوده جغرافیایی خود محدود کرده­اند، در این است که آن عده از «بچه­های ما» را که شعر آن­ها بلندگوی قدرتمند بیان حال انسان محروم (نه ایران، بلکه) جهان است، نمی­شناسند. و البته در میان بروبچه­های «ما»، در رأس هرمی که قائده­اش بر قطب شمال و جنوب و شرق و غرب قرار دارد، یک نفر ایستاده است که اشعارش از همه نغزتر است. انگار تمام راه­ها به هرم ختم می­شود و مشکل اجتماعی ما مشکل «هندسه» است.

برای شاملو هم به هیچ­وجه مهم نیست که گوینده این سخنان خود یکی از کسانی است که از دسترنج دخترکان قالی­باف محروم ایرانی زندگی می­کند و در واقع پس از صرف غذا در رستوران­های شیک وین نه اخوان، بلکه همین­ دخترکان هستند که صورت حساب را می­پردازند.

باری، می­پرسید: شاملو به پرسش اخوان چه جوابی می­دهد؟

می­پرسم: از کسی که ذهن او را تصاویر مجازی قله­های مرتفع و متأسفانه مه­آلود در تسخیر خود دارد، چه جوابی توقع دارید؟

شاملو جواب می‌دهد: «اگر چیز ارزشمندی در جایی وجود دارد که کسی به سراغش نمی‌رود باید علتش را در جای دیگر جست» (ص١٣٣). خواننده متأمل، با دقت در گفته­های شاملو درمی­یابد که ذهن شاملو که در باره خودش می­گوید: «خوشبختانه ذهن من چیزی را که نپسندد ضبط نمی‌کند» (ص٩٩)، بخش­های با اهمیتی از واقعیات را حذف کرده است. ببینید به مجابی چه می‌گوید: «همین الان در ادبیات ما آثار منتشرنشده‌ای داریم که یک روز ترجمه‌شان ادبیات غرب را منفجر خواهد کرد». پیش‌شرط چنین ادعایی شناخت گوینده از ادبیات امروز غرب است، و شاملو فرسنگ‌ها با چنین شناختی فاصله داشت. دروتخته به هم جورند. روی سخن شاملو  نیز با کسانی است که مانند خود او از ادبیات روز غرب مطلقا چیزی نمی‌دانند. اگر نظر من را بخواهید، اصولا نمی‌توان از یک جامعه هنری که همسر شاعر را به عنوان «بانوی شعر» می‌پذیرد توقع تولید «ادبیات انفجاری» داشت. با یک استثنا، و آن این‌که تعریف ما از ادبیات انفجاری ناظر بر ادبیاتی باشد که از شدت تورم حماقت‌های سطح‌بالا، یاوه‌های دستچین شده و شعارهای توخالی ممتاز، در نهایت به انفجار ذهن خواننده منجر شود. انفجار دیگری به فکر من نمی‌رسد.

از این سخنان شاملو چندین سال گذشته است. امروز وظیفه حفظ و استمرار سؤتفاهم­ها را مسعود خیام به عهده گرفته است. می­گوید: «ادبیات ما آتش زیر خاكستر است. ادبیاتى است پربار به مانند یك كوه آتشفشان كه هنوز فعال نشده. ما در ادبیات در دوران قبل از زایش سلسله جبال شعر نو هستیم و ادبیات معاصر ما در آینده اى نه چندان دور شكوفا خواهد شد» (روزنامه ایران شماره ٢٨٦١).

آیا پیش­بینی پیامبرانه آتشفشان­شناس معتبر مسعود خیام بر چه پایه­ای است؟ چه نشانه­ها و علایمی دیده­است؟ چرا ما را با نشانه­های «سلسله­جبال» آشنا نمی­كند. آیا علم غیب دارد؟ اسب­سوار سفیدپوشی  به خواب او آمده و او را از این حقیقت آگاه ساخته است؟ یا به قول معروف از روی شكم حرف می­زند؟

اگر کسی، تا وقتی كه مسعود خیام ما را از این ابهام درنیاورده است، به آخرین پرسش جواب مثبت بدهد، باید به او حق داد. از ویژگی­های با اهمیت دوران مدرن یکی این است که ادعایی که استدال قابل فهم خود را به دنبال نداشته باشد، ارزشی بیشتر از کاغذ باطله کثیفی که  برای آن جایی مناسب­تر از سطل آشغال قابل تصور نیست، ندارد. و به تجربه دریافته­ام که تعداد افرادی که در مواجهه با گفته­ها و نوشته­های "بزرگان" از این اصل پی­روی می­کنند، خوشبختانه رو به ازدیاد است. یکی از آن­ها فردی است به نام باقرشاد که در «پویشگران ٢» (گمان می­کنم در واکنش به سخنان شاملو) حرف خود را می­زند: «ادعاهایی از قبیل دگرگونی ادبیات جهانی از طریق فرآورده‌های ادبی در ایران ... زیاد توافق‌برانگیز نیست. ... این ادعای ثابت نشده، دو دلیل وجودی می‌تواند داشته باشد. یکی اینکه از وضعیت و تحولات ادبیات جهانی بی‌خبریم، و یا اینکه، برای رفع احساس حقارت، به خود قوت قلب می‌دهیم».

و به نظر من هر دو دلیل مذکور قابل فهم و پذیرفتنی است.

چندی است که تعدادی از کتاب­های ایرانی به زبان­های اروپایی ترجمه شده است. در این رابطه خوب است به گزارش خسرو ناقد از «انفجار» حاصل از ترجمه ادبیات ایران در غرب توجه کنید:

«البته ناگفته پيداست که در هر صورت، تيراژ ترجمه‌ی کتاب‌های نويسندگان ايرانی، در حال حاضر، به‌هيچ وجه قابل مقايسه با شمارگان آثار نويسندگان سرشناس اروپايی و آمريکای لاتين نيست. حتی به‌پای کتاب‌های نويسندگانی چون نجيب محفوظ، امين مألوف يا ياشار کمال هم نمی‌رسند. مثلاً کتاب‌های محمود دولت‌آبادی، به‌رغم شهرت او در ايران و ترجمه‌ی خوبی که خانم زيگريد لطفی از دو کتاب او، يعنی جای «خالی سلوچ» و بخش‌هايی از «کليدر»، به‌دست داده است (...) و به‌رغم اعتبار ناشر و تبليغات نسبتاً گسترده، تيراژشان هر کدام به‌بيش از پنج هزار نسخه هم نرسيد. تيراژ دو کتاب عباس معروفی هم که پيشتر به‌آنها اشاره کردم بيش از اينها نبود».

*

باز چهارشنبه­سوری رسید. خاطرم هست، بچه که بودم با باروت، زرنیخ و سنگریزه ترقه درست می­کردیم. اما ترقه دست­ساز در مقایسه با ترقه­های ماشین­ساز امروز یک اشکال بزرگ داشت. در مورد ترقه­های ماشین­ساز همین­که چند نمونه از ترقه­ها با صدای مناسب بترکند، می­توان تقریبا مطمئن بود که دیگر ترقه­ها نیز از  همین خصوصیت برخوردارند. درحالی که ترقه­های دست­ساز را نمی­شد امتحان کرد. به عبارتی دیگر امتحان آن­ها فقط  موقع استفاده از آن­ها، درعصر چهارشنبه­سوری ممکن بود. و چون با بچه­های کوچه­های کناری در رقابت بودیم، تا عصر چهارشنبه سوری در بیم و امید به سر می­بردیم. امید به این­که با صدای مهیب منفجر شوند، و بیم از این­که ...

فقط بچه­هایی که ترقه ساخته­اند این بیم را می­شناسند: در مقابل دیدگان هم­کلاسی­ها، همسایه­ها (و البته دخترهای آن­ها!) و دوستان تماشاچی، وسط کوچه می­ایستید، با غرور تمام دست در جیب کرده ترقه­ای نخ­پیچ­شده را درمی­آورید و آن را به شدت به دیوار می­کوبید.

هیچ یأسی به بزرگی و عمق یأس بچه ترقه­سازی که ترقه­اش پس از اصابت به دیوار «فس»ی می­کند، پای دیوار می­افتد و پس از تولید دود آبی­رنگ ترحم­انگیزی خفه می­شود، نیست. من خودم با پوست و استخوان این یأس را حس کرده­ام!

واقعیت این است که «بمب­های انفجاری» ساخت صنایع ادبی مملکت ما، ترقه نم­کشیده­ای بود که به جای انفجار «فس» مأیوس­کننده­ای کرد و خاموش شد. در وین معمول است که کتاب­فروشی­ها کتاب­هایی را که فروش نمی­روند در جعبه­ای جلوی مغازه می­گذارند. نوع قیمت­گذاری این­طور است: «هرکتاب دو یورو، سه کتاب پنج یورو». من خودم نسخه­هایی از ترقه­های ادبی ساخت ایران را در این جعبه­های غم­انگیز دیده­ام. و کسی که با رفتارهای بخشی از ایرانی­های مقیم اروپا آشنا باشد، می­داند که غیر از کتاب­هایی که روی دست ناشران مانده است، درصد بالایی از تیراژ کتاب­های مذکور که رسما به فروش رفته است، در قفسه­های دوست­دخترها یا دوست­پسرهای غربی ایرانی­ها خاک می­خورد، یا در قفسه کتاب­های خود آن­ها.

خاطرم هست، ما پس از مشاهده عمکرد ترقه­هایمان، به طور طبیعی در این باره حرف می­زدیم که چرا درست نترکید. آیا مقدار باروت آن  کم بود یا زرنیخ؟ آیا اشکال از نوع نخ­پیچی بود؟ تعداد سنگریزه­ها به اندازه نبود؟ ... و این باعث می­شد که در چهارشنبه­سوری­های بعد از خجالت سال پیش سربلند بیرون آمده اعاده حیثیت کنیم!

اما تعجبم که یک چنین کاری از ترقه­سازهای هنری ما برنمی­آید. و به آینده هم نمی­توان خوشبین بود. مگر نه این­که شخص «بدبین» بنا به تعریف به آدم «خوشبین»ی گفته می­شود که کمی فکر کرده است؟

با این همه اگر چهار نفر آدم اهل فکر مثل نجف دریابندری نداشتیم که حرف­های سنجیده بزنند و چیزها را به نام اصلی آن­ها بخواند، من که از یأس دق می­کردم: «بعضی‌ها فکر می‌کنند برای ما خیلی اهمیت دارد که ما ادبیات خودمان را به زبان‌های دیگر معرفی کنیم، ولی آن اهمیتی را که دیگران در این مطلب حس می‌کنند من حس نمی‌کنم. من فکر می‌کنم آنچه برای ما مهم است این است که ما در درون فرهنگ خودمان، یعنی در زمینه زبان فارسی زندگی فعال و پرثمری داشته باشیم. اگر چنین چیزی داشتیم، اگر از این زندگی آثاری به بار آمد که خواندنش برای مردم فرانسه یا آلمان، مثلا، جالب باشد، خوب لابد آن‌ها به فکر ترجمه‌اش هم می‌افتند» (گفتگو در آدینه شماره ٣٧).

(دریابندری جواب ایمیل مرا نیز به زودی خواهد داد. به این مسئله خوشبین هستم!).

*

دریابندری برعکس اخوان لنگرودی و مهمانان او که از «جهان» حرف می­زنند و منظورشان اروپا است، ­از اروپایی­ها، از مردم فرانسه و آلمان حرف می­زند. برای اخوان و مهمانان او و جماعت پیروان، بیش از یک میلیارد چینی، یا هندی جزو «جهان» محسوب نمی­شوند. اگر شجریان یا ناظری بخواهند موسیقی اصیل و والامقام ایرانی را واقعا جهانی کنند، می­توانند بدون دردسر با ردوبدل کردن چند ایمیل یک کنسرت در هندوستان برگزار کنند. در این صورت می­توان مطمئن بود که حداقل دوسه میلیون هندی بی­کار برای کسب لذت از «صدای آسمانی» اساتید سرودست خواهند شکست. اما متأسفانه با جمع روپیه کلیه «زردزخمی­ها»ی موسیقی­دوست هندی، نمی­شود یک بلیط هواپیمای تهران دهلی خرید. یورو و دلار کانادایی برای این کار به مراتب مناسب­تر است.

نشنیده­ام شاعران نوسرای ایران در پاکستان، افغانستان، یمن یا بحرین شب شعر­خوانی برپا کرده باشند. اگر هم چنین شاعرانی باشند، در اقلیت هستند. چرا؟ زیرا داوری سوسیس­فروش آلمانی مهم­تر از ادیب افغانی یا تاجیک است.

تب جهانی­شدن همه­جا را گرفته است. همه می­خواهند همه­چیز را، از نمد و توت­خشکه گرفته تا آواز شجریان را جهانی کنند و البته اشکالی در این کار نیست. جهانی­شدن پیش از هرچیز یک پدیده اقتصادی است و تا جایی که نیات اقتصادی موجود در پس تمایل به جهانی­شدن آشکار باشد، موجه و قابل فهم است. اما آن­جا که این تمایل در پس دغدغه هنردوستی و پوششی برای فرار از «بومیت» و حقارت نزد "بزرگان" طرح می­شود، می­توان و باید آن را واقعا به حساب «تب» گذاشت. و به خاطر سپرد که یکی از بروزات عام و آشنای انسانی که تب دارد، هذیان­گویی است.

شاهین سپنتا: «همان اندازه که کریسمس حق دارد جهانی بشود ، نوروز همیشه پیروز هم حق دارد که جهانی شود».

محمدرضاجعفری­ آهنگ ساز مازندرانی مقیم اروپا: «دلم می‌خواهد موزیكم جهانی شود».

ایسنا: «صنعت فرش باید به سمت تبلیغات خاص و جهانی حركت كند».

پیمان ناصح‌پور نوازنده تنبک: «چگونه تنبک را جهانی کنیم»؟

شاهین فرهت: «موسیقی ایرانی یك چاه نفت استخراج‌نشده و یك معدن الماس استخراج نشده است».

(و لابد درآمد حاصل از آن فقط به شجریان و ناظری نمی­رسد، بلکه، همان­طور که پول نفت را بین ملت شریف تقسیم می­کنند، این درآمد ملی نیز به همه «ما» تعلق می­گیرد).

کیهان کلهر: «ما باید موسیقی‌مان را به دنیا صادر کنیم. درآمد ما از موسیقی می‌تواند چندین برابر نفت باشد».

به سایت مخملباف هم مراجعه کردم. پیش شرط استفاده از این سایت دانستن زبان انگلیسی است. و برای من بومی انگلیسی­ندان غیرقابل استفاده.

 

بخش بعدی این نوشته بررسی نظرات و گفتگوهای شاملو و اخوان لنگرودی در باره «عشق»  خواهد بود

 سه شنبه ٢٣ اسفند ٨٤

بازگشت به صفحه اصلی

 

webcounter