|
گفتگو با پژمان مانى ِعزیز، گفتهبودم که از نظر ِ وقت سخت در مضیقهام و نوشتهء قبلىات، و همینطور این یکى، بسیار بلند و از نظر ِ ساختارى آشفته. اشاره به نامم در صفحهء اصلى و ایجاد ِ نوعى رویارویى ِ ناخواسته نمىدانم به چهدلیل و علتى بوده- شاید براى ِ واداشتنم به پاسخگویی. البته بهتربود نوشتهء من "ناشناس" (به ادعاى ِ تو، بدنیست بدانى در وبلاگشهر آنچنان هم ناشناس نیستم:) را تمام و کمال مىآوردى نه گزیدهاش به انتخاب ِ خودت را. همانگونه که گفتم نه قصد ِ تطهیر ِ شاملو را داشتهام، یا دارم، نه تقبیحش را. هدف نقد ِ بىطرف و منصفانه بود. بهرحال براى ِ ختم ِ کلام، از طرف ِ من، چند نکتهاى را مىنویسم در بارهء مهمترین نکتههاى ِ نوشتهات در مورد ِ نوشتهء من. قضاوت در مورد ِ آنها و باقى موردها به عهدهء خوانندگان. ۱- عبارت ِ "شاملو به صداقت و صراحت گفته" در نظرم به طور ِ مشخص برمىگردد به نوشتهء خاص ِ شاملو که آوردهشده بود. تعمیم ِ آن توسط ِ تو به همهء کردهها و گفتههاى ِ شاملو - با تعبیر ِ "صداقت و صراحت ِ شاعر"، و در پى ِ آن نمونه آوردن از گفتهاى دیگر از شاملو براى ِ نشاندادن ِ صداقتنداشتنش تعبیرىاست ناروا و تعمیمىاست بىقاعده از سوى ِ تو که به من نسبتدادهشده!:). اگر معتقدى در آن نوشتهء خاص "صراحت و صداقت" وجودنداشته مىتوانى دلیل ِ و مدرکش را ارائهکنى. ۲- ترجمه از ترجمه (retranslation) نه چیز جدیدى است نه اختراع ِ شاملو. مثال ِ درخشانش ترجمهء دنکیشوت به عنوان ِ متنى شاخص در ادبیات ِ اسپانیاست توسط ِ شادروان ِ محمّد قاضى از ترجمهء فرانسهء کتاب. این ترجمه به اجماع ِ خبرگان ادب از بهترین ِ ترجمههاى ِ به زبان فارسىاست در حالى که قاضى اصولاً مترجم ِ زبان ِ فرانسهاست و اسپانیایى نمىدانسته. بدیهىاست آشناییاش با زبان و فرهنگ ِ اسپانیایى هم اگربوده از روى ِ خواندههایش به زبانهاى ِ دیگر بوده نه از نوشتههاى ِ به زبان ِ اسپانیایى. با استدلال ِ تو محمّدقاضى هم خائناست نه خادم و خونشمباح:)
پژمان از اینكه وقت خود را به ادامه این گفتگو (و نه رویارویی) اختصاص دادید ممنونم. برعكس شما آشفتگی در ساختار متن نمیبینم، شاید دلیل آن این است كه خودم هم آشفته هستم. استفاده از لفظ "ناشناس" برای نامیدن شما به این خاطر بود كه شما را نمیشناسم. از خودم میپرسم چه لزومی باعث شده است كه «حضور آشنای» خود در وبلاگشهر را اعلام كنید و در صورت حضور آشنا در وبلاگشهر به چه دلیل آدرس خود را از خوانندگان این نوشته دریغ میكنید؟ میتوانستید نوشته خود را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید. در هرصورت نوشته كامل شما در كامنتدانی قابل دسترسی است و برای كسی كه بتواند یاداشت شما و من را بخواند، به وضوح روشن است كه آنچه شما آن را "تعمیم" میخوانید، كار من است و نه شما. و اما قصد من همانطور كه گفتم نه شناختن، بلكه نزدیك شدن به ذهنیت شاملو، آنهم به یكی از گوشههای این ذهنیت بود و هست، نه سنجش شخصیت شاملو، یا قابلیت وی جهت ترجمه از آلمانی یا هرزبان دیگر و نه نقد ترجمه او از قطعه شعر بیكل. همچنین من برای ترجمه پیششرط معرفی نكردم. آن اصلی كه «ترجمه بدون آشنایی با فرهنگ مبدأ اثر ناروا است»، از من نیست، از شاملو است. شما بایستی پیشترها نظر شاملو را در باره محمدقاضی میپرسیدید. اما سئوال من این است كه: با چه شناختی مرا مورد این اتهام قرار میدهید كه با «استدلال من» محمد قاضی خائن است و خونش مباح. من حتی از خواندن این جمله شما وحشت میكنم، چرا وجود یك چنین خشونتی را به من نسبت میدهید. چه چیز باعث میشود كه ما نتوانیم مثل دونفر كه در مورد مسئلهای واقعا كوچك «اختلاف نظر» دارند، با هم حرف بزنیم؟ این طرز حرف زدن آدم بیطرف است؟
ـ تاریخ و تفكر بخشی از فرهنگ هستند و من معیار مورد نظر شما را تغییر ندادهام بلكه برای روشن شدن مطلب در واقع تفكر و تاریخ را دوباره نقل و به این ترتیب روی آن تأكید كردهام. بحث «حداقلی حداكثری» شما شبهبحث است و مضمونی ندارد. شاملو زبان آلمانی نمیداند و باوجود ترجمههای «به كمك دوستان» از فرهنگ آلمان هم بیخبر است، اگر شاملو را دارای كرامات ندانیم، دور از تصور است كه ترجمه یك كتاب نه چندان كمحجم باعث شناختی قابل قبول از یك فرهنگ گردد. بیخود نیست كه دانشمندان علوم انسانی برای آشنایی با یك فرهنگ غریبه سالها وقت و تحقیق صرف میكنند. خود آموختن زبان آلمانی بدون چندین و چندسال زحمت و پیگیری ممكن و میسر نیست.
۴-شاملودر مورد ِ خاصى که گفتهاى به طور ِ مشخص آقاى ِ زرینبال را بهعنوان ِ برگردانندهء کلمه به کلمهء شعر از آلمانى به فارسى معرفىمىکند. ایرادهاى ِ برگردان کلمهها از زبان ِ آلمانى اگر هم که بوده به این شخصبرمىگردد. البته بهفرض ِ اینکه شاملو نظر ِ کس ِ دیگرى را در این مورد نپرسیدهباشد که معلومهمنیست نپرسیدهباشد
آنطور كه در برابرنهی ترجمه و اصل شعر بیكل دیدیم، اگر كسی كه آلمانی را در سطح متوسط خوبی بداند و شعر بیكل را كلمه به كلمه و بدون صناعت شاعری ترجمه كند، نتیجه كار به نظر من، با اینكه احتمالا از واژگان آهنگین زیبا خالی خواهد بود مفیدتر از ترجمه شاملو خواهد بود، زیرا پتانسیل روشنگری موجود در اشعار بیكل را در اختیار خواننده قرار میدهد و بیشتر میتواند باعث ارتباط خواننده فارسی زبان با تفكر بیكل گردد. خوتان را بگذارید به جای آقای زرینبال! زحمت ترجمه را در واقع او كشیده است، اما كتاب به نام شاملو انتشار یافته است، اسم او روی جلد قرار گرفته است، درآمد مادی آن به شاملو رسیده است، تعریف و تمجیدها به حساب شاملو گذاشته شده است، و حالا اگر عیبی در ترجمه است، از این آقای زرینبال است. این سخن شما با اینكه غیرمنصفانه است، این عقیده را نزد من تقویت كرد كه از نزدیكی با "بزرگان" چیزی نصیب كسی نمیشود. در صورتی كه در ارتباط نزدیك با "بزرگان" هستید بدانید كه كار و زحمت شما، مزد و اجرتی كه ندارد هیچ، بلكه فقط میتواند موجب سرزش شما گردد. شاملو عاری از خطاست. در صورتی كه ترجمه شعر اشكال داشته باشد، به شاملو بیارتباط است، و به ایراد «ترجمه كلمه به كلمه» برمیگردد و مسئول آن هم همین آقای زرینبال است. بیچاره آقای زرینبال! نه آقای پژمان. در واقع در نوشته من مسئلهی «فن ترجمه» مطرح نبود، بلكه منظور این بود كه ببینیم با گذر از فیلتر ذهنیت قبیلهای چه بلایی بر سر ذهنیت مدرن و فردی بیكل میآید.
۵-گفتهاى که هدفت "تفریق «بیکل» از ترجمه «شاملویی بیکل» "بوده و از این راه " کمی نزدیکشدن به رفتار و ذهنیت شاملو ". براى ِ اینکار اوّل لازماست تو کارشناسى کاملباشى در شناخت ِ بیکل (بیگل؟) و شعر ِاو. یک مشکل ِ عمدهء نوشتهات ایناست که همهجا خودت را به جاى ِ خانم ِ بیگل قراردادهاى و از طرف ِ او سخن مىگویی، حتّی در ذهن و فکر او نشستهاى و مىگویی منظورش این بوده و آن. من خانم ِ بیکل را نمیشناسم ولى خوباست دست ِ کم یکىدو مرجع ِ معتبر در مورد ِ این خانم و شعرش معرفىکنى تا معلومشود این ادعاها چقدر مطابق با واقعیتاست. نوشتههاى تو پراست از تعبیر و تفسیر، و تعمیمهاى ِ نه چندان به قاعده ولى دریغ از ذکر ِ یک مرجع ِ بىطرف. دوّم این که لازماست تفسیرت از ترجمهء "شاملویی بیکل" دقیقباشد و درست. لازمهء این کار هم در درجهء اوّل بررسى ِ تطبیقىدیگر نظرها و مرجعها در مورد ِ این ترجمه و ترجمهء شعر توسط شاملو به طور ِ کلّىاست. در نظر ِ قبلى خودم یکىدومورد ِ این مرجعها را آوردم براى ِ اشاره به این روش ِ اصولى ِ بررسى. سوّم اینکه حتى بافرض ِ نادرست ِ برقرارى ِ دوشرط ِ قبلی، ترجمهء یک شعر، و حتّی خود ِ یک شعر، الزاماً آیینهء تمامنماى ِ ذهن و روح ِ مترجم و شاعر نیست. مثل ِ این که من ِ نوعى در یک سخنرانى سرماىِ سختى خوردهباشم و در نتیجه خسته باشم و کسل، و کسى متن ِ سخنرانى را سندبگیرد که فلانى در تمام ِ طول ِ زندگىاش به مردم احترام نگذاشته و نمىگذارد:)
گذشته از اینكه هدف من دستیابی به سندی برای آیینه تمامنمای ذهن و روح مترجم شاعر نیست، به واقعیتی ورای تعبیرات و دریافتها، یعنی واقعیتی كه بطور عینی خارج از ذهن ما وجود دارد كه بعضیها قادر به دریافت آن هستند و بعضیهای دیگر نه، معتقد نیستم. هیچكس غیر از خود بیكل نمیتواند تصویری از دنیای او به دست دهد. هر كس هرچه گفته است تعبیر خود اوست. طبیعی است كه من مثل همه، بیكل را باعینك خودم میخوانم و استدلال خودم را عرضه میكنم. عبارت «آنطور كه من میفهمم» را به همینخاطر در اول بعضی از جملهها میآورم. اگر برای شما بعضی از عینكها «واقعنماتر» از عینكهای دیگر است، لطفا شما معرفی كنید.
۶-نکتهء آخر این که نوشتهات بیشتر شخصیاست و با تعبیرها و تفسیرهایت بیشتر انتقاد مىنماید و حتّى غرضورزى ِ شخصی با شاملو (و دیگران مانند ِ عباس ِ معروفى) تا نقد ِ بىطرف و بىنظر. نتیجهگیرى ِ آخر، که از همان اوّل به صدزبان گفتهمىشود این است که شاملو دروغگو بوده و شیاد، حرف و عملش یکى نبوده، و "چون به خلوتمىرفته آن کار ِ دیگرمىکرده". شاملو براى ِ من یک شاعراست نه بیشتر نه کمتر. عقاید ِ خاص ِ خودش را دارد با تسلّطى بسیار بر زبان ِ فارسى وگوشههایش. من با شعر و نوشتهاش کار دارم نه با زندگى ِ شخصىاش. بت ِ من نیست که بخواهم همهچیزش را تقلید کنم و حالا یکی مثل ِ تو بیاید بشکندش. این که یکى شیفتهء شاملو، عبّاس معروفى یا هرکس ِ دیگرشود دلیلنمىشود این آدمها قصد و غرضشان ایجاد ِ کیش ِ شخصیتبودهاست. یک علتش مىتواند احساس ِ خلاء آن شخصِ شیفته باشد، علّت ِ دیگرش کاسبى با شهرت ِ آن فرد ِ مشهور، بویژه اگر دیگر زندهنباشد که از خود دفاعکند. به قول ِ حافظ "سادهلوحان زودمىگیرند رنگ ِ همنشین / صحبت ِ طوطى سخنور مىکند آیینه را" (از حافظه). کنکاش بى مورد در زندگى ِ خصوصى افراد ِ مشهور هم دست ِکم براى ِ من عادتىاست ناپسند در حدّ مجلههاى ِ مشهور به زرد. این که بعضى غزلهاى ِ حافظ مدح ِ پادشاهان ِ زمانش بوده که دلیلنمىشود حافط عامل ِ حکومت ِ وقت باشد وهمهء نوشتههایش به اصطلاح ِ امروزى سوپاپ ِ اطمینان. حرف ِ آخر اینکه شرط ِ اوّل نقد بىنظرى و بىغرضى است "در شطّ حادثات برونآى از لباس / کاوّل برهنگى است که شرط ِ شناورى است" (مولوى، از حافظه) . نوشتههاى ِ تو به وضوح نه بىنظر است نه بى غرض. همانگونه که گفتم این آخرین نوشتهام در این مورداست و دیگر در این مورد چیزى نخواهم نوشت. قضاوت با خوانندگان و آیندگان. من به هیچ وجه ادعای بتشكنی ندارم، زیرا خطری كه از سوی مدعیان بتشكنی و از سوی خود بتها حس میكنم به یك اندازه است. به همین دلیل است که روی سخن من با هواداران سینهچاك شعر نو كه بتپرستی بخشی از شخصیت آنها شده است، نیست. كسی كه كمی با مكانیسمهای شكلگیری ذهنیت، استحكام ساختارهای آن و موانع غیرقابل عبوری كه سر راه تغییر در این ساختارها موجود است، آشنا باشد، میداند كه تلاش در این را چیزی جز ابطال وقت نیست. روی سخن من با ذهنیتهایی است كه در آن فردیت جوانه زده است، و صاحبان آن با اینكه در اقلیت مطلق هستند، رو به آینده دارند و با اینكه هرروز در معرض ترور روانی روزنامهنگاران متملق، منقدین باجگیر و رفیقبازی "روشنفكران" قرار دارند، دیگر حرف "بالایی"ها را بیچونوچرا نمیپذیرند. ـ خود را بیطرف معرفی میكنید، اما خلاف تئوریهای معتبر جامعهشناسی و به طرز غیرمعقول دلیل شكلگیری «كیششخصیت» را رفتارهای «پیروان» میدانید، و نقش "بزرگان" را در این پدیده نادیده میگیرید. «كیششخصیت» همیشه دو طرف دارد. در یك سو خیل پیروان زیردستمنش و حرفشنو هستند و در طرف دیگر كسی كه بالادستی خود را میپذیرد. شاملو وقتی كه اخوان لنگرودی كتاب خود را برای ویرایش به او سپرد، میتوانست با چاپ آن مخالفت كند. عباس معروفی میتواند به پیروان خود كه در كامنتدانی وبلاگ در ستایش از او اغراق میكنند یاری كند كه از این كار عبث دست بردارند. اما برای چنین كاری باید از پلههای نردبان پایین بیاید، همسطح آنان بایستد و بگوید: «من هم یكی هستم مثل شما». اما ظاهرا یك چنین عملی برای معروفی گران تمام میشود. ـ تعبیرها و تفسیرهای من شخصی است. این حرف كاملا درست است، كما اینكه تعبیرات شما نیز غیرشخصی نیست، از ذهن شما برمیخیزد و به شما وحی نمیشود. باید به نیروی درك كسی كه به مقولههای مورد بحث در این نوشتهها علاقه دارد، آنقدر اعتماد داشت كه چنین سخنی را فهم كند. ـ اما اتهام «غرضورزى شخصی» نارواست. این اتهام، همانند «فتوایی» كه از سوی من برای محمد قاضی صادر كردید، و اهانتهایی كه به نمایندگی از من نسبت به شاملو رواداشتید، ابزارهای ناآشنایی نیستند، گیرم كه برندگی خود را هر روز بیشتر از دست میدهند. گوینده این سخنان و در نتیجه اهانتكننده واقعی شما هستید نه من. چرا این كار را میكنید؟ جوابی كه برای این سئوال به ذهن من میرسد این است: به این فرض كه عضو "قبیلهبزرگان" نباشید و این رفتار از پایبندی شما به سنت دیرینه و رایج «ترور فكری» نشأت نگرفته باشد، تصویر و تصور ناصحیح شما از انسان منشا این رفتار است. هیچ انسانی به صرف اینكه حرف و اعمالش بر یكدیگر منطبق نیست، شیاد و دروغگو نیست. برعكس هركس كه ادعا كند كه حرف و عمل او یكی هستند، شیاد و دروغگو است. هرجا كه دروغ هست، بوی انسان میآید. من به این اصل باورد دارم. دوستی میگفت «من هیچوقت دروغ نمیگویم»، گفتم، خود این سخن بزرگترین دروغ است. یك چنین ادعایی را میتوان از «گربه»ها پذیرفت اما از انسانها نه. مگر انسان قادر است بدون دروغ زندگی كند؟ چقدر هرروزه از اینكه نمیتوانیم آنطور كه هستیم باشیم رنج میبریم؟ چقدر از اینكه نمیتوانیم مطابق فكرها و ارزشهایی كه حرف آنها را میزنیم، رفتار كنیم خودمان را میخوریم؟ كیست كه این رنج را كه به طور مستمر روح ما را میخراشد نشناسد؟ دردیست مثل مردن كان را دوا نباشد. به قول آن «عزیز»، چه بودی گر نبودمی. جفا در حق دیگران البته عمل ناخوشایند و نكوهیدهای است، اما جفا در حق خود، یعنی زیر پا نهادن معیارها و ارزشهایی كه به آنها معتقد هستیم، پیش از اینكه قابل نكوهش باشد، دردناك است. و این درد را هركس كه بتواند لحظهای با خود فاصله بگیرد میشناسد، و كسی كه این درد را میشناسد، خوب میداند كه اگر چیزی به نام «تطابق حرف و عمل» ممكن باشد، این امكان نزد پیامبران الهی و نادرمردمان واقعا بزرگ یافت میشود. یكی از مفاهیم ادبیات مسیحی در آلمانی «Lippenbekenntnis» است كه ترجمه لفظی آن به فارسی «اعتقاد لبی» میشود. اعتقادی كه لبهای انسان آن را اعلام میكنند، بیاینكه قلب او به آن باور داشته باشد. زندگی ما بدون «اعتقادات لبی» ناممكن است. كسی كه این سخن را باور ندارد، میتواند، اگر جرأت دارد، با یك هفته پرهیز از دروغ صحت و سقم آن را آزمایش كند و با چشم خود شاهد فروپاشی ارتباطات دوستانه، شغلی و فامیلی خود باشد. تا به قول «عزیز» سخن دراز نشود و از مقصود دور نمانیم. غرض اینكه عدم تطابق حرف و عمل كسی را خودبخود "شیاد" نمیكند. اما این حرف به این معنا نیست كه در چندوچون این انطباق نزد كسانی كه رفتار و گفتار آنان در حیات و سرنوشت جمعی ما مؤثر است، تأمل نكنیم. اگر نمیخواهیم در كورهراهها سرگردان شویم، حق ماست كه از درجه انطباق رفتار و گفتار كسانی كه ادعای «راهبری» فكری، اجتماعی یا سیاسی ما را دارند، آگاه شویم و حداكثر ممكن را از آنان مطالبه كنیم. این حرف شما كه «من با شعر و نوشتهاش کار دارم نه با زندگى ِ شخصىاش» تحمیق آشكار است. طبیعی است كه دخالت در امور شخصی افراد كار ناپسندی است و در نرمها و بعضا قوانین مدنی كشورهای اروپایی منع شده است. اما در همین قوانین كه محصول سه قرن روشنگری است، شخصیتهای اجتماعی كه رفتار و گفتار آنان از اهمیت اجتماعی و عمومی برخوردار است، مستثنی شدهاند. گذشته از این من یاد ندارم كه جملهای در باره زندگی خصوصی شاملو گفته باشم. حتی اینكه آیدا موهای شوی خویش را نگه میدارد، برای او شكمگیره مهیا میسازد یا شاملو با دو عدد تخممرغ نیمرویی در میآورد به قطر کوکویی با سه چهار بیضه دوزرده غاز، امور خصوصی نیستند و در كتابی كه به چاپ (نمیدانم چندم) رسیده است، با اجازه شاملو نشر عمومی یافته است. خوب است بدانید كه چیزهای زیادی از «یكهفته» اقامت شاملو در وین میدانم كه چون در كتاب مذكور نیامده است از واگذاری آن میپرهیزم. شاملو برای من هم شاعر است و برخی از شعرهای او را مثل گذشته دوست دارم و او را نه دروغگو میدانم و نه شیاد. شاملو انسان است، با همه تضادهای ریز و درشت بودن. در اینكه علاقه و احترام متملقین رنگارنگ به شعر و نسبت به خود شاعر كاملا جعلی است، تردیدی ندارم، زیرا علاقه و احترام برآمده از ذهنیت زیردستمنشان همیشه بیاساس و ریاكارانه است. گذشته از این، چه بسا اگر روزی «پردهها» فرو افتد و نیتها آشكار شود، علاقه من به اشعار شاملو و احترامی كه نسبت به او قایل هستم، از علاقه و احترام خیلیها و از جمله خود شما صمیمانهتر، اصیلتر و واقعیتر باشد. دلیل بررسی ذهنیت، رفتارها و گفتار شاملو این است كه با توجه به ارزش اجتماعی و مقامی كه برای ادبیات به عنوان بخش جداناپذیری از حیات معنوی جامعه قایل هستم، رفتارها و گفتههای شاملو و معروفی و امثالهم را حائز اهمیت میدانم، زیرا كه رفتارها و گفتار آنان در سرنوشت جمعی ما مؤثر است. اگر ما حق نداریم در انطباق یا عدم انطباق حرف و عمل كسانی كه اعمال آنها در سرنوشت ما مؤثر است، چندوچون كنیم، چرا باید زمامداران حكومتی را از این اصل مستثنی كنیم؟ بر اساس چه معیاری تشخیص دهیم كه به ناسازگاری حرف و عمل بعضیها اعتراض كنیم و از آنها توضیح بخواهیم و ناسازگاری حرف و عمل بعضیهای دیگر را ندیده بگیریم؟ آیا باید هر بار به چنین مشكلی برخوردیم، اگر نه با شما، با "بزرگان"، و یا با «كمیته ارشادی كانون نویسندگان» تماس بگیریم تا ما را در مورد رفتار یا واكنش "مناسب" راهنمایی كنند؟
در مورد واگذار داوری به «خوانندگان و آیندگان» با شما كاملا موافق هستم. |