گفتگو با پژمان

مانى ِ‌عزیز،

گفته‌بودم که از نظر ِ وقت سخت در مضیقه‌ام و نوشته‌ء قبلى‌ات، و همین‌طور این یکى، بسیار بلند و از نظر ِ‌ ساختارى آشفته. اشاره به نامم در صفحهء اصلى و ایجاد ِ‌ نوعى رویارویى ِ ناخواسته نمى‌دانم به چه‌دلیل و علتى بوده- شاید براى ِ واداشتنم به پاسخگویی. البته بهتربود نوشتهء من "ناشناس" (به ادعاى ِ تو، بدنیست بدانى در وبلاگ‌شهر آن‌چنان هم ناشناس نیستم:) را تمام و کمال مى‌آوردى نه گزیده‌اش به انتخاب ِ خودت را. همانگونه که گفتم نه قصد ِ تطهیر ِ شاملو را داشته‌ام،‌ یا دارم، نه تقبیحش را. هدف نقد ِ بى‌طرف و منصفانه بود. بهرحال براى ِ ختم ِ کلام، از طرف ِ من، چند نکته‌اى را مى‌نویسم در بارهء مهمترین نکته‌هاى ِ نوشته‌ات در مورد ِ نوشتهء من. قضاوت در مورد ِ آنها و باقى موردها به عهدهء خوانندگان.

۱- عبارت ِ "شاملو به صداقت و صراحت گفته" در نظرم به طور ِ مشخص بر‌مى‌گردد به نوشتهء خاص ِ شاملو که آورده‌شده بود. تعمیم ِ‌ آن توسط ِ تو به همهء کرده‌ها و گفته‌هاى‌ ِ شاملو - با تعبیر ِ "صداقت و صراحت ِ شاعر"، و در پى ِ‌ آن نمونه آوردن از گفته‌اى دیگر از شاملو براى ِ نشان‌دادن ِ صداقت‌نداشتنش تعبیرى‌است ناروا و تعمیمى‌است بى‌قاعده از سوى ِ تو که به من نسبت‌داده‌شده!:). اگر معتقدى در آن نوشتهء خاص "صراحت و صداقت" وجودنداشته مى‌توانى دلیل ِ و مدرکش را ارائه‌کنى. ۲- ترجمه از ترجمه (retranslation) نه چیز جدیدى ‌است نه اختراع ِ شاملو. مثال ِ درخشانش ترجمهء دن‌کیشوت به عنوان ِ متنى شاخص در ادبیات ِ اسپانیاست توسط ِ شادروان ِ محمّد قاضى از ترجمهء‌ فرانسهء کتاب. این ترجمه به اجماع ِ‌ خبرگان ادب از بهترین ِ ترجمه‌هاى ِ به زبان فارسى‌است در حالى که قاضى اصولاً مترجم ِ زبان ِ فرانسه‌است و اسپانیایى نمى‌دانسته. بدیهى‌است آشنایی‌اش با زبان و فرهنگ ِ اسپانیایى هم اگربوده از روى ِ خوانده‌هایش به زبانهاى ِ دیگر بوده نه از نوشته‌هاى ِ به زبان ِ اسپانیایى. با استدلال ِ تو محمّد‌قاضى هم خائن‌است نه خادم و خونش‌مباح:)

 

پژمان از این­كه وقت خود را به ادامه این گفتگو (و نه رویارویی) اختصاص دادید ممنونم. برعكس شما آشفتگی در ساختار متن نمی­بینم، شاید دلیل آن این است كه خودم هم آشفته هستم. استفاده از لفظ "ناشناس" برای نامیدن شما به این خاطر بود كه شما را نمی­شناسم. از خودم می­پرسم  چه لزومی باعث شده است كه «حضور آشنای» خود در وبلاگ­شهر را اعلام كنید و در صورت حضور آشنا در وبلاگ­شهر به چه دلیل آدرس خود را از خوانندگان این نوشته دریغ می­كنید؟ می­توانستید نوشته خود را در سایت یا وبلاگ خود قرار دهید. در هرصورت نوشته كامل ­شما در كامنت­دانی قابل دسترسی است و برای كسی كه بتواند یاداشت شما و من را بخواند، به وضوح روشن است كه آن­چه شما آن را "تعمیم" می­خوانید، كار من است و نه شما.

و اما قصد من همانطور كه گفتم نه شناختن، بلكه نزدیك شدن به ذهنیت شاملو، آن­هم به یكی از گوشه­های این ذهنیت بود و هست، نه سنجش شخصیت شاملو، یا قابلیت وی جهت ترجمه از آلمانی یا هرزبان دیگر و نه نقد ترجمه او از قطعه شعر بیكل. هم­چنین من برای ترجمه پیش­شرط معرفی نكردم. آن اصلی كه «ترجمه بدون آشنایی با فرهنگ مبدأ اثر ناروا است»، از من نیست، از شاملو است. شما بایستی پیشترها نظر شاملو را در باره محمدقاضی می­پرسیدید. اما سئوال من این است كه: با چه شناختی مرا مورد این اتهام قرار می­دهید كه با «استدلال من» محمد قاضی خائن است و خونش مباح. من حتی از خواندن این جمله شما وحشت می­كنم، چرا وجود یك چنین خشونتی را به من نسبت می­دهید. چه چیز باعث می­شود كه ما نتوانیم مثل دونفر كه در مورد مسئله­ای واقعا كوچك «اختلاف نظر» دارند، با هم حرف بزنیم؟ این طرز حرف زدن آدم بی­طرف است؟

 

 ۳-گفته‌اى "... از زبان شاعر چنین می‌خوانیم: «مشکل دیگر صلاحیت مترجم است که گاه یکسره با فرهنگ شاعر بیگانه است ولی به خودش اجازه ترجمه می‌دهد». درحالی که واقعیت این است که شاملو با وجود ناآگاهی از فرهنگ، تفکر و تاریخ آلمان به خود این اجازه را می‌دهد ..." نکتهء اوّل این است که شاملو گفته "یکسره با فرهنگ ِ شاعر بیگانه‌بودن" نمى‌دانم تو از کجا این را تعمیمش‌داده‌اى به "آگاهى از فرهنگ، تفکّر و تاریخ ِ آلمان". به نظر ِ من ِ بى‌طرف جملهء شاملو نوعى معیار ِ حدّاقلى است در حالى که جملهء تو بسیار فراتر‌از آن و به طور ِ ضمنى نوعى معیار ِ حدّاکثرى. نکتهء دوّم این که گذشته از این تعمیم ِ به‌نظر ِ من باز بى‌قاعده، از کجا این قدر نامطمئنى از "ناآگاهى ِ [شاملو] از فرهنگ، تفکّر و تاریخ ِ‌ آلمان"!؟؟ آیا همهء‌ آنچه شاملو خوانده یا تجربه‌کرده مى‌دانى؟ بد نیست دلیل و مدرک ِ بر ادعایت ارائه‌کنى. بعنوان ِ مثال ترجمهء‌ کتاب ِ نه‌چندان کم‌حجم ِ "مرگ کسب‌و‌کار ِ من‌است" (از روبرت‌ مرل، اگر اشتباه‌نکنم) در مورد ِ آلمان از کارهاى ِ شاملو‌است.

 

ـ تاریخ و تفكر بخشی از فرهنگ هستند و من معیار مورد نظر شما را تغییر نداده­ام بلكه برای روشن شدن مطلب در واقع تفكر و تاریخ را دوباره نقل و به این ترتیب روی آن تأكید كرده­ام. بحث «حداقلی حداكثری» شما شبه­بحث است و مضمونی ندارد. شاملو زبان آلمانی نمی­داند و باوجود ترجمه­های «به كمك دوستان»  از فرهنگ آلمان هم بی­خبر است، اگر شاملو را دارای كرامات ندانیم، دور از تصور است كه ترجمه یك كتاب نه چندان كم­حجم باعث شناختی قابل قبول از یك فرهنگ گردد. بی­خود نیست كه دانشمندان علوم انسانی برای آشنایی با یك فرهنگ غریبه سال­ها وقت و تحقیق صرف می­كنند. خود آموختن زبان آلمانی بدون چندین و چندسال زحمت و پیگیری ممكن و میسر نیست.

 

۴-شاملودر مورد ِ خاصى که گفته‌اى به طور ِ مشخص آقاى ِ زرین‌بال را به‌عنوان ِ برگردانندهء کلمه به کلمهء شعر از آلمانى به فارسى معرفى‌مى‌کند. ایرادهاى ِ برگردان کلمه‌ها از زبان ِ آلمانى اگر هم که بوده به این شخص‌بر‌مى‌گردد. البته به‌فرض ِ این‌که شاملو نظر ِ کس ِ دیگرى را در این مورد نپرسیده‌باشد که معلوم‌هم‌نیست نپرسیده‌باشد

 

آن­طور كه در برابرنهی ترجمه و اصل شعر بیكل دیدیم، اگر كسی كه آلمانی را در سطح متوسط خوبی بداند و شعر بیكل را كلمه به كلمه و بدون صناعت شاعری ترجمه كند، نتیجه كار به نظر من، با این­كه احتمالا از واژگان آهنگین زیبا خالی خواهد بود مفیدتر از ترجمه شاملو خواهد بود، زیرا پتانسیل روشنگری موجود در اشعار بیكل را در اختیار خواننده قرار می­دهد و بیشتر می­تواند باعث ارتباط خواننده فارسی زبان با تفكر بیكل گردد.

خوتان را بگذارید به جای آقای زرین­بال! زحمت ترجمه را در واقع او كشیده است، اما كتاب به نام شاملو انتشار یافته است، اسم او روی جلد قرار گرفته است، درآمد مادی آن به شاملو رسیده است، تعریف و تمجیدها به حساب شاملو گذاشته شده ­است، و حالا اگر عیبی در ترجمه است، از این آقای زرین­بال است. این سخن شما با این­كه غیرمنصفانه است، این عقیده را نزد من تقویت كرد كه از نزدیكی با "بزرگان" چیزی نصیب كسی نمی­شود. در صورتی كه در ارتباط نزدیك با "بزرگان" هستید بدانید كه كار و زحمت شما، مزد و اجرتی كه ندارد هیچ، بلكه فقط می­تواند موجب سرزش شما گردد. شاملو عاری از خطاست. در صورتی كه ترجمه شعر اشكال داشته باشد، به شاملو بی­ارتباط است، و به ایراد «ترجمه كلمه به كلمه» برمی­گردد و مسئول آن هم همین آقای زرین­بال است. بیچاره آقای زرین­بال! نه آقای پژمان. در واقع در نوشته من مسئله­ی «فن ترجمه» مطرح نبود، بلكه منظور این بود كه ببینیم با گذر از فیلتر ذهنیت قبیله­ای چه بلایی بر سر ذهنیت مدرن و فردی بیكل می­آید.

 

۵-گفته‌اى که هدفت "تفریق «بیکل» از ترجمه «شاملویی بیکل» "بوده و از این راه " کمی نزدیک‌شدن به رفتار و ذهنیت شاملو ". براى ِ این‌کار اوّل لازم‌است تو کارشناسى کامل‌باشى در شناخت ِ بیکل (بیگل؟) و شعر ِ‌او. یک مشکل ِ عمدهء نوشته‌ات این‌است که همه‌جا خودت را به جاى ِ خانم ِ بیگل قرارداده‌اى و از طرف ِ او سخن مى‌گویی، حتّی در ذهن و فکر او نشسته‌اى و مى‌گویی منظورش این بوده و آن. من خانم ِ بیکل را نمی‌شناسم ولى خوب‌است دست ِ کم یکى‌دو مرجع ِ معتبر در مورد ِ این خانم و شعرش معرفى‌کنى تا معلوم‌شود این ادعاها چقدر مطابق با واقعیت‌است. نوشته‌هاى تو پراست از تعبیر و تفسیر، و تعمیمهاى ِ نه چندان به قاعده ولى دریغ از ذکر ِ یک مرجع ِ بى‌طرف. دوّم این که لازم‌است تفسیرت از ترجمهء "شاملویی بیکل" دقیق‌باشد و درست. لازمهء این کار هم در درجهء اوّل بررسى ِ تطبیقى‌دیگر نظرها و مرجعها در مورد ِ این ترجمه و ترجمهء شعر توسط شاملو به طور ِ کلّى‌است. در نظر ِ قبلى خودم یکى‌دو‌مورد ِ این مرجعها را آوردم براى‌ ِ اشاره به این روش ِ اصولى ِ بررسى.

سوّم این‌که حتى بافرض ِ نادرست ِ برقرارى‌ ِ دوشرط ِ قبلی، ترجمهء یک شعر، و حتّی خود ِ یک‌ شعر، الزاماً آیینهء تمام‌نماى ِ ذهن و روح ِ‌ مترجم و شاعر نیست. مثل ِ این که من ِ نوعى‌ در یک سخنرانى سرماىِ سختى خورده‌باشم و در نتیجه خسته باشم و کسل، و کسى متن ِ سخنرانى را سند‌بگیرد که فلانى در تمام ِ طول ِ زندگى‌اش به مردم احترام نگذاشته و ‌نمى‌گذارد:)

 

گذشته از این­كه هدف من دست­یابی به سندی برای آیینه تمام­نمای ذهن و روح مترجم شاعر نیست، به واقعیتی ورای تعبیرات و دریافت­ها، یعنی واقعیتی كه بطور عینی خارج از ذهن ما وجود دارد كه بعضی­ها قادر به دریافت آن هستند و بعضی­های دیگر نه، معتقد نیستم.  هیچ­كس غیر از خود بیكل نمی­­تواند تصویری از دنیای او به دست دهد. هر كس هرچه گفته است تعبیر خود اوست. طبیعی است كه من مثل همه، بیكل را باعینك خودم می­خوانم و استدلال خودم را عرضه می­كنم. عبارت «آن­طور كه من می­فهمم» را به همین­خاطر در اول بعضی از جمله­ها می­آورم. اگر برای شما بعضی از عینك­ها «واقع­نماتر» از عینك­های دیگر است، لطفا شما معرفی كنید.

 

۶-نکتهء آخر این که نوشته‌ات بیشتر شخصی‌است و با تعبیرها و تفسیرهایت بیشتر انتقاد مى‌نماید و حتّى غرض‌ورزى ِ شخصی با شاملو (و دیگران مانند ِ عباس ِ معروفى) تا نقد ِ بى‌طرف و بى‌نظر. نتیجه‌گیرى ِ‌ آخر، که از همان ‌اوّل به صد‌زبان گفته‌مى‌شود این است که شاملو دروغگو بوده و شیاد، حرف و عملش یکى نبوده، و "چون به خلوت‌مى‌رفته آن کار ِ دیگرمى‌کرده". شاملو براى ِ من یک شاعر‌است نه بیشتر نه کمتر. عقاید ِ خاص ِ خودش را دارد با تسلّطى بسیار بر زبان ِ فارسى وگوشه‌هایش. من با شعر و نوشته‌اش کار‌ دارم نه با زندگى‌ ِ شخصى‌اش. بت ِ من نیست که بخواهم همه‌چیزش را تقلید کنم و حالا یکی مثل ِ تو بیاید بشکندش. این که یکى شیفتهء شاملو، عبّاس معروفى یا هرکس ِ دیگرشود دلیل‌نمى‌شود این آدمها قصد و غرضشان ایجاد ِ کیش ِ شخصیت‌بوده‌است. یک علتش مى‌تواند احساس ِ خلاء آن شخصِ شیفته ‌باشد، علّت ِ دیگرش کاسبى با شهرت ِ آن فرد ِ مشهور، بویژه اگر دیگر زنده‌نباشد که از خود دفاع‌کند. به قول ِ حافظ "ساده‌لوحان زود‌مى‌گیرند رنگ ِ همنشین / صحبت ِ طوطى سخن‌ور مى‌کند آیینه را" (از حافظه).

کنکاش بى مورد در زندگى ِ خصوصى افراد ِ مشهور هم دست ِ‌کم براى ِ من عادتى‌است ناپسند در حدّ مجله‌هاى ِ مشهور به زرد. این که بعضى غزلهاى ِ حافظ مدح ِ پادشاهان ِ زمانش بوده که دلیل‌نمى‌شود حافط عامل ِ حکومت ِ وقت باشد وهمهء نوشته‌هایش به اصطلاح ِ امروزى سوپاپ ِ اطمینان. حرف ِ آخر ‌ اینکه شرط ِ اوّل نقد بى‌نظرى و بى‌غرضى است "در شطّ حادثات برون‌آى از لباس / کاوّل برهنگى است که شرط ِ شناورى است" (مولوى، از حافظه) . نوشته‌هاى ِ تو به وضوح نه بى‌نظر است نه بى غرض. همان‌گونه که گفتم این آخرین نوشته‌ام در این مورد‌است و دیگر در این مورد چیزى نخواهم نوشت. قضاوت با خوانندگان و آیندگان.

من به هیچ وجه ادعای بت­شكنی ندارم، زیرا خطری كه از سوی مدعیان بت­شكنی و از سوی خود بت­ها حس می­كنم به یك اندازه است. به همین دلیل است که روی سخن من با هواداران سینه­چاك شعر نو كه بت­پرستی بخشی از شخصیت آن­ها شده است، نیست. كسی كه كمی با مكانیسم­های شكل­گیری ذهنیت، استحكام ساختارهای آن و موانع غیرقابل عبوری كه سر راه تغییر در این ساختارها موجود است، آشنا باشد، می­داند كه تلاش در این را چیزی جز ابطال وقت نیست. روی سخن من با ذهنیت­هایی است كه در آن فردیت جوانه زده است، و صاحبان آن با این­كه در اقلیت مطلق هستند، رو به آینده دارند و با این­كه هرروز در معرض ترور روانی روزنامه­نگاران متملق، منقدین باج­گیر و رفیق­بازی "روشنفكران" قرار دارند، دیگر حرف "بالایی­"ها را بی­چون­وچرا نمی­پذیرند.

ـ خود را بی­طرف معرفی می­كنید، اما خلاف تئوری­های معتبر جامعه­شناسی و به طرز غیرمعقول دلیل شكل­گیری «كیش­شخصیت» را رفتارهای «پیروان» می­دانید، و نقش "بزرگان" را در این پدیده نادیده می­گیرید. «كیش­شخصیت» همیشه دو طرف دارد. در یك سو خیل پیروان زیردست­منش و حرف­شنو هستند و در طرف دیگر كسی كه بالادستی خود را می­پذیرد. شاملو وقتی كه اخوان لنگرودی كتاب خود را برای ویرایش به او سپرد، می­توانست با چاپ آن مخالفت كند. عباس معروفی می­تواند به پیروان خود  كه در كامنت­دانی وبلاگ در ستایش از او اغراق می­كنند یاری كند كه از این كار عبث دست بردارند. اما برای چنین كاری باید از پله­های نردبان پایین بیاید، هم­سطح آنان بایستد و بگوید: «من هم یكی هستم مثل شما». اما ظاهرا یك چنین عملی برای معروفی گران تمام می­شود.

ـ تعبیرها و تفسیرهای من شخصی است. این حرف كاملا درست است، كما این­كه تعبیرات شما نیز غیرشخصی نیست، از ذهن شما برمی­خیزد و به شما وحی نمی­شود. باید به نیروی درك كسی كه به مقوله­های مورد بحث در این نوشته­ها علاقه دارد، آنقدر اعتماد داشت كه چنین سخنی را فهم كند.

ـ اما اتهام «غرض‌ورزى شخصی» نارواست. این اتهام، همانند «فتوایی» كه از سوی من برای محمد قاضی صادر كردید، و اهانت­هایی كه به نمایندگی از من نسبت به  شاملو رواداشتید، ابزارهای ناآشنایی نیستند، گیرم كه برندگی خود را هر روز بیشتر از دست می­دهند. گوینده این سخنان و در نتیجه اهانت­كننده واقعی شما هستید نه من. چرا این كار را می­كنید؟

جوابی كه برای این سئوال به ذهن من می­رسد این است: به این فرض كه عضو "قبیله­بزرگان" نباشید و این رفتار از پایبندی شما به سنت دیرینه و رایج «ترور فكری» نشأت نگرفته باشد، تصویر و تصور ناصحیح شما از انسان منشا­ این رفتار است.

هیچ انسانی به صرف این­كه حرف و اعمالش بر یكدیگر منطبق نیست، شیاد و دروغگو نیست. برعكس هركس كه ادعا كند كه حرف و عمل او یكی هستند، شیاد و دروغگو است. هرجا كه دروغ هست، بوی انسان می­آید. من به این اصل باورد دارم. دوستی می­گفت «من هیچ­وقت دروغ نمی­گویم»، گفتم، خود این سخن بزرگ­ترین دروغ است. یك چنین ادعایی را می­توان از «گربه»ها پذیرفت اما از انسان­ها نه. مگر انسان قادر است بدون دروغ زندگی كند؟ چقدر هرروزه از این­كه نمی­توانیم آن­طور كه هستیم باشیم رنج می­بریم؟ چقدر از این­كه نمی­توانیم مطابق فكرها و ارزش­هایی كه حرف آن­ها را می­زنیم، رفتار كنیم خودمان را می­خوریم؟ كیست كه این رنج را كه به طور مستمر روح ما را می­خراشد نشناسد؟ دردی­ست مثل مردن كان را دوا نباشد. به قول آن «عزیز»، چه بودی گر نبودمی.

جفا در حق دیگران البته عمل ناخوشایند و نكوهیده­ای است، اما جفا در حق خود، یعنی زیر پا نهادن معیارها و ارزش­هایی كه به آن­ها معتقد هستیم، پیش از این­كه قابل نكوهش باشد، دردناك است. و این درد را هركس كه بتواند لحظه­ای با خود فاصله بگیرد می­شناسد، و كسی كه این درد را می­شناسد، خوب می­داند كه اگر چیزی به نام «تطابق حرف و عمل» ممكن باشد، این امكان نزد پیامبران الهی و نادرمردمان واقعا بزرگ یافت می­شود.

یكی از مفاهیم ادبیات مسیحی در آلمانی «Lippenbekenntnis» است كه ترجمه لفظی آن به فارسی «اعتقاد لب­ی» می­شود. اعتقادی كه لب­های انسان آن را اعلام می­كنند، بی­این­كه قلب او به آن باور داشته باشد. زندگی ما بدون «اعتقادات لب­ی» ناممكن است. كسی كه این سخن را باور ندارد، می­تواند، اگر جرأت دارد، با یك هفته پرهیز از دروغ صحت و سقم آن را آزمایش كند و با چشم خود شاهد فروپاشی ارتباطات دوستانه، شغلی و فامیلی خود باشد.

تا به قول «عزیز» سخن دراز نشود و از مقصود دور نمانیم.

غرض این­كه عدم تطابق حرف و عمل كسی را خودبخود "شیاد" نمی­كند. اما این حرف به این معنا نیست كه در چندوچون این انطباق نزد كسانی كه رفتار و گفتار آنان در حیات و سرنوشت جمعی ما مؤثر است، تأمل نكنیم. اگر نمی­خواهیم در كوره­راه­ها سرگردان شویم، حق ماست كه از درجه انطباق رفتار و گفتار كسانی كه ادعای «راه­بری» فكری، اجتماعی یا سیاسی ما را دارند، آگاه شویم و حداكثر ممكن را از آنان مطالبه كنیم.

این حرف شما كه «من با شعر و نوشته‌اش کار‌ دارم نه با زندگى‌ ِ شخصى‌اش» تحمیق آشكار است. طبیعی است كه دخالت در امور شخصی افراد كار ناپسندی است و در نرم­ها و بعضا قوانین مدنی كشورهای اروپایی منع شده است. اما در همین قوانین كه محصول سه قرن روشنگری است، شخصیت­های اجتماعی كه رفتار و گفتار آنان از اهمیت اجتماعی و عمومی برخوردار است، مستثنی شده­اند. گذشته از این من یاد ندارم كه جمله­ای در باره زندگی خصوصی شاملو گفته باشم. حتی این­كه آیدا موهای شوی خویش را نگه می­دارد، برای او شكمگیره مهیا می­سازد یا شاملو با دو عدد تخم‌مرغ نیمرویی در می‌آورد به قطر کوکویی با سه چهار بیضه دوزرده غاز، امور خصوصی نیستند و در كتابی كه به چاپ (نمی­دانم چندم) رسیده است، با اجازه شاملو نشر عمومی یافته است. خوب است بدانید كه چیزهای زیادی از «یك­هفته» اقامت شاملو در وین می­دانم كه چون در كتاب مذكور نیامده است از واگذاری آن می­پرهیزم.

شاملو برای من هم شاعر است و برخی از شعرهای او را مثل گذشته دوست دارم و او را نه دروغگو می­دانم و نه شیاد. شاملو انسان است، با همه تضادهای ریز و درشت بودن. در این­كه علاقه و احترام متملقین رنگارنگ به شعر و نسبت به خود شاعر كاملا جعلی است، تردیدی ندارم، زیرا علاقه و احترام برآمده از ذهنیت زیردست­منشان همیشه بی­اساس و ریاكارانه است. گذشته از این، چه بسا اگر روزی «پرده­ها» فرو افتد و نیت­ها آشكار شود، علاقه من به اشعار شاملو و احترامی كه نسبت به او قایل هستم، از علاقه و احترام خیلی­ها و از جمله خود شما صمیمانه­تر، اصیل­تر و واقعی­تر باشد.

دلیل بررسی ذهنیت، رفتارها و گفتار شاملو این است كه با توجه به ارزش اجتماعی و مقامی كه برای ادبیات به عنوان بخش جداناپذیری از حیات معنوی جامعه قایل هستم، رفتارها و گفته­های شاملو و معروفی و امثالهم را حائز اهمیت می­دانم، زیرا كه رفتارها و گفتار آنان در سرنوشت جمعی ما مؤثر است. اگر ما حق نداریم در انطباق یا عدم انطباق حرف و عمل كسانی كه اعمال آن­ها در سرنوشت ما مؤثر است، چندوچون كنیم، چرا باید زمامداران حكومتی را از این اصل مستثنی كنیم؟ بر اساس چه معیاری تشخیص دهیم كه به ناسازگاری حرف و عمل بعضی­ها اعتراض كنیم و از آن­ها توضیح بخواهیم و ناسازگاری حرف و عمل بعضی­های دیگر را ندیده بگیریم؟

آیا باید هر بار به چنین مشكلی برخوردیم، اگر نه با شما، با "بزرگان"، و یا با «كمیته ارشادی كانون نویسندگان» تماس بگیریم تا ما را در مورد رفتار یا واكنش "مناسب" راهنمایی كنند؟

 

در مورد واگذار داوری به «خوانندگان و آیندگان» با شما كاملا موافق هستم. ادامه مطلب

بازگشت به صفحه اصلی

webcounter