.

 

 

 

 

 

 

 

    موسیقی

 

ديروز و امروز

دیروز

کاش یکی پیدا می­شد و ما را تسلی می­داد. اما ظاهرا کسی پیدا نمی­شود و ما به حمل و تحمل سنگینی رو به افزایش کوله­بارهایمان محکوم هستیم. برایم سئوال است که «درجه تحمل» تا کجاست؟ استخوان کی می­شکند؟ آیا در آینده روزی با نگاه به پشت سر به "سبک­باری" امروز غبطه خواهم خورد؟ و به «ننه من غریبم» امروزم خواهم خندید؟ جواب پرسش اول را نمی­دانم، اما جواب دومی مثبت است. کمااین­که امروز به دیروز خودم می­خندم.

نه. تسلی­دهنده­ای نیست. یاری از کسی برنمی­آید.

یاد آلبوم «آتشی در نیستان» شاهکار جلال ذوالفنون با صدا گیرای ناظری می­افتم. آن را پیدا می­کنم و مدیاپلیر را راه می­اندازم.

آن کیست که از راه کرم با چون منی یاری کند، برجای بدکاری چو من یک دم نکوکاری کند.

با چون منی؟ مگر من چگونه­ام که «با چون منی»؟ حافظ از آن کسی که نشانش را می­پرسد، می­خواهد که «من»ی را که این طور هستم که هستم بپذیرد. مرا همین­طور که هستم، با ضعف­ها و قوت­هایم، با نادانی­های بزرگ و دانایی­های نازلم، با دل­لرزه­ها و نگرانی­هایم، با ترس­ها و لحظات نادر دلگرمی­هایم که بیشتر از نقطه­هایی ریز و روشن در ظلمات همه­جاگیرم نیست با خودخواهی­ها و دگردوستی­هایم، با معصومیت لکه­دارم، با درجه صداقت­م و با خرده­شیشه­هایم، با جنگ بی­امان پر تیغ و جرحی که در من جریان دارد، اصلا با «من»ی که «بدکار» هستم، بدون داوری در باره آن­چه که هستم، یاری کند.

اما طریقه یاری این «کس» که او را نمی­شناسیم اما حداقل این را می­دانیم که باید تحمل زیادی نسبت به توقعات «من» پرتوقع داشته باشد، باید به چه شکلی باشد؟

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

مکررا دکمه مدیاپلیر را عقب می­کشم و گوش می­کنم:

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

اول به بانگ نای و نی، آرد به دل پیغام دل، وانگه به یک پیمانه می، با من وفاداری کند.

 

دلم مالش می­رود و اشتیاقی ناشناس در من جان می­گیرد. قطعه بعدی می­رسد. پنجه ذوالفنون، پنجه معصوم کودکی که چم و خم سه­تار را به اندازه یک پیر ستارزن می­داند، بی­توقع زیبایی می­آفریند. تمبک بیژن زنگنه، کامکار دف.

دلم می­خواهد برقصم، اما گریه­ام هم می­آید. توی دهانم مزه تلخ قهوه به شیرینی شکر آمیخته است.

انگار خودم را نمی­شناسم. انگار درخودم گم­شده­ام. انگار ...

کمـ ...........................ک!

 

                                                                      *

 

آن کیست؟ اثر ذوالفنون با صدای ناظری در «موسیقی در ٤دیواری».

 

                                                                      *

امروز

که فکر می­کردم، یادم آمد پیشترها در پستی نوشته بودم که تعادل روانی خودم را مدیون موسیقی اصیل ایرانی و از جمله موسیقی ذوالفنون می­دانم. هنوز هم سر این ادعا هستم، اما امروز باید اضافه کنم، اگر یک روز دیدید در ٤دیواری بسته­س و شنیدید «مانی توی تیمارستانه»، این هم تقصیر همین ذوالفنون است.

 

 

 

«رویی­چی ساکاموتو»

  

ساکاموتو آهنگساز و پیانیست، یکی از هنرمندان دوست­داشتنی و باحال ژاپن است. اولین بار دوسه­سال پیش، متأسفانه خیلی دیر، با آلبوم «انرژی فلو» با او آشنا شدم.

ساکاموتو از آن هنرمندان مدرنی است که نمی­شود به قول آلمانی­ها او را توی کشویی جا داد و برچسبی به آن زد. آدم خلاق و خوش­سلیقه­ای است. دوستدران موسیقی جاز همان­قدر کارهای او را دوست دارند که طرفداران موسیقی کلاسیک و آوانگارد. تعدادی هم موسیقی فیلم ساخته است که معروف­ترین آن که بسیار جذاب است، موزیک فیلم «آخرین پادشاه» یا «آخرین امپراطور» ساخته برتولوچی است.

خیلی­وقت پیش قطعه­ای پیانو (مدرن) از او در اینترنت پیدا کردم که حالا هرچه می­گردم، دوباره پیدایش نمی­کنم. البته آن را دانلود کرده­ام، ولی اسم قطعه را که مدتی­ است قطعه سوگلی من شده است، به خاطر نمی­آورم. اگر بنا می­بود، خودم به آن نامی بدهم، این عنوان را انتخاب می­کردم: «زیستن امروز».

 

«زیستن امروز» با صوتی که شبیه به صدای آزاردهنده و ممتدی است که از جعبه­های تقویت­کننده برق به گوش می­رسد به همراه صوتی شبیه به سیگنال­ شروع می­شود. هردوی این اصوات با این­که در ابتدا گوش را آزار می­دهند، با آغاز ملودی پیانو به عقب رانده می­شوند، و پس از مدت کمی گوش ما به آن به عنوان «اختلالی آشنا» عادت می­کند. این اصوات به عنوان بستر «نرمالیته»­ای مستقل از این­که ما آن را بخواهیم یا نخواهیم تا آخر قطعه به گوش می­رسند

ایران که بودم، شخصی داستان آپارتمانی را که خریده بود تعریف می­کرد. قیمت آن را بسیار مناسب یافته بود، و فورا آن را خریده بود و پس از چند روز اقامت در آن متوجه شده بود که فروشنده آپارتمان «زرنگ»تر از او بوده است. می­گفت، دستگاه تقویت­کننده­ای که به فاصله دومتری پنجره اتاق خواب، بین دو تیرسیمانی برق نصب شده بود، خواب و راحت او و همسرش را زایل کرده بود. می­گفت، اوایل از دست خودش خیلی عصبانی بوده است و از صوت مستمر دستگاه مذکور خیلی رنج می­برده است، اما پس از مدتی به صدا عادت کرده است. می­گفت، طوری به آن عادت کرده است که وقتی در مسافرت یا مهمانی می­خواهد در اطاق دیگری غیر از اتاق خواب خود بخسبد، احساس می­کند، چیزی کم است و نمی­تواند خوب بخوابد. یک لالایی خوب از نوع مدرن!

باری، این­که باعث می­شود فرد پس از گوش کردن نیم دقیقه اول قطعه مذکور اصوات آزاردهنده را تحمل کند و دکمه استوپ را نزند جذابیت ملودی فوق­العاده زیبای پیانوست.

در مرحله بعد، اصوات دیگر اضافه می­شوند. یک باس که دخالت آن مینی­مال است و صوت اخلال­گر دیگری شبیه به اصوات جانبی ایستگاه­های رادیویی دور  یا صفحه­ی خط افتاده گرام. با حضور این اصوات، صدای دستگاه تقویت­کننده و سیگنالی که از هما ابتدا حضور دارند، دیگر به عنوان بخشی از موزیک پذیرفته شده­اند. اما چیزی نمی­گذرد که اصوات اخلال­گر جدید پس از این­که نظم­ می­یابند به ریتم پذیرفتنی و قشنگی برای ملودی پیانو تبدیل می­شوند.

گاه از اراده ما در برابر «نرمالیته» و فاکتورهای آزاردهنده­ای که از بیرون خود را به ما تحمیل می­کنند، کار زیادی برنمی­آید. اما خصلت شمار زیادی از فاکتورهای آزاردهنده نه به جوهر آن­ها، بلکه به بی­نظمی حاکم بر آن­ها و عدم دخالت ما در آن­ها برمی­گردد. در این موارد اراده ما نقش زیادی دارد. «حال که مجبورم روزی یک ساعت و نیم این راهبندان را تحمل کنم، و همین­طور که در اتوبوس نشسته­ام از زمین و زمان حرص بخورم و دندان­هایم را بهم فشار دهم، از فردا می­خواهم، شروع کنم، کتاب­های فروغ را در اتوبوس دوره کنم. یادم باشد دفترچه یادداشت کوچکی هم بخرم». و بعضی از شعرهای فروغ هم طوری است که همین­که آدم سه جمله آن را می­خواند، پرده­ای بین او و باقی جهان کشیده می­شود، طوری که می­توانید در استادیوم صدهزارنفره، در سکوت باورنکردنی و عجیبی تنها باشید.

ملودی پیانو رو به انتها می­رود. صوت دستگاه «ژنراتور» که آن را فراموش کرده بودیم به موازات عقب­نشینی ملودی پیانو، تقویت می­شود. ملودی پیانو به پایان می­رسد. صدای «نرمالیته» بلند و بلندتر می­شود  و ... و به طرز غیرمترقبه­ای، مانند قطع شدن نوار کاست، قطع می­شود. و البته هیچ پایانی بهتر از این برای من متصور نیست.

در استمرار «نرمالیته»ی آزاردهنده و پررنج، خوشبختی ملودی کوتاهی است که دیری نمی­پاید. یاد جمله­ای از شوپن­هاور می­افتم. «رنج قائده است و خوشبختی استثناء».

 

آیا می­توانیم سنگینی رو به افزایش کوله­بارهایمان را تحمل کنیم.

آیا روزی سنگینی چنان خردکننده خواهد شد که با نگاه به پشت­سر به "سبک­باری" امروز خود افسوس خواهیم خورد؟

آیا روزی استخوان­هایمان خواهد شکست؟

 

 

 

برای دوستم امیر که تجربیات اصیل او را از میان لجنزارها گذر می­دهد و

به تماشای گل و گل­هایی می­برد که اسم آن­ها در هیچ کتابی نیامده

است، و عطر آن را جز خود او هیچ­کس نمی­داند.

 

بازگشت به صفحه اصلی ××

خواننده گرامی. اگر مطالب این سایت را مفید می­یابید، آن را  به دیگران توصیه کنید.