تهمت‌های شیرین، تهمت‌های تلخ

یک تصادف تماشایی:

سر کوچه «بن‌بست‌فکر» نزدیکی فلکه «نجات‌کشور» تصادف شده است. این‌بار عباس معروفی و حسین درخشان به هم زده‌اند. خبر تصادف را دیر شنیدم، اما این تأخیر چیزی از ویژگی تماشایی آن نمی‌کاهد.

نامه معروف عباس معروفی به نام وبلاگ نویسان و خطاب به ملت ایران، حادثه‌ای است که انگار فقط من از آن مطلع نشده بودم. این نامه واکنش‌های زیادی را برانگیخته است. اگر شما هم ماجرا را نشنیده‌اید، سیبستان (دراین‌جا) برخی از آن‌ها را فهرست کرده است.

حسین درخشان در واکنش خود به این نامه، به عباس معروفی تهمتی می‌زند (به روایتی دیگر، تهمتی را که دیگران به معروفی زده‌اند تکرار می‌کند) که به نظر من چیزی جز ادعایی نامستند نیست و پیش از هرچیز بی‌مسئولیتی مفرط درخشان را نشان می‌دهد. می‌گوید:

«به من بگویید، کسی مثل عماد باقی ... در تغییر اوضاع ایران موثرتر است یا عباس معرفی ـ که به‌ قول همکاران سابقش با خرج و کمک مهاجرانی که آن زمان معاون رفسنجانی بود به آلمان آمده و پناهنده شده ...؟».

لازم به یادآوری است که من نه از طریق نوشته‌های خود معروفی، بلکه در کامنت‌های نوشته معروفی متوجه شدم که شخصی که به او این اتهام سخیف را وارد کرده است حسین درخشان است. خود عباس معروفی از ذکر نام او می‌پرهیزد و از او با عنوان «این آدم» یاد می‌کند و به او تلویحا برچسب جاسوسی می‌زند. می‌گوید: «من این آدم را نمی‌شناسم. به من هم مربوط نیست که در روزهای انتخابات گشت و گذاری در ایران داشته.  نامش نفر اول لیست ارهابیون است اما سُر و مُر و گُنده آمد و شد می‌کند».

(یکی از مراجعه‌کنندگان به وبلاگ توجه معروفی را به درستی به این موضوع جلب می‌کند که حسین درخشان اتهامی را که دیگران مطرح کرده‌بوده‌اند، نقل کرده است، درحالی که او شخصا به حسین درخشان اتهام جاسوسی زده است).

 اما انتقاد و اعتراض اصلی عده‌ای از وبلاگ‌نویس‌ها به نامه معروف این است که چرا این نامه به نام «وبلاگ‌نویسان» منتشر شده است. این انتقاد به نظر من وارد است. تغییر عنوان نامه به «نامه جمعی از بلاگرها خطاب به مردم ایران» نشان می‌دهد که خود نویسندگان نامه نیز این انتقاد را موجه ارزیابی کرده‌اند. باری، چنان‌چه آمد، برخی از وبلاگ‌نویس‌ها در مقام وبلاگ‌نویس به عنوان نامه معترض شدند، اما هرچه گشتم ندیدم هیچ‌کدام از وبلاگ‌نویس‌ها به عنوان عضوی از «ملت ایران» به این نامه که «خطاب» به ملت ایران است، انتقادی کرده باشد. «خطابه» (هرنوع خطابه‌) برای کسانی که ادعایی را بدون استدلال نمی‌پذیرند، اهانتی آشکار است. خطابه‌ها از بالای تریبون و برای گوش آدم‌هایی خطاب می‌شوند که جز گفتن «صحیح است» نقش دیگری ندارند. افزون بر این خطابه جای سؤال نمی‌گذارد. پرسش از خطیب مسخره است. من در عین حال که خودم را از «ملت ایران» می‌دانم هیچ‌کدام از نویسندگان نامه را در مقامی نمی‌بینم که از بالای تریبون برای من خطابه ایراد کنند.

در نامه مذکور همچنین آمده است: «ما امضاکنندگان این نامه معتقدیم که با ایجاد امید در مردم از این حالت انفعال و دفاعی خارج شویم». در این مورد هم من به عنوان «یکی» از مردم هیچ‌کدام از افراد امضاکننده را دارای این قابلیت نمی‌دانم که بخواهند در من امید ایجاد کنند. دلیل این حرف هم این است که خواندن خطابه معروف نه تنها در من امیدی بوجود نیاورد، بلکه بیشتر باعث ناامیدی من شد.

با این همه و با وجود همه انتقادهایی که در ارتباط با نامه معروف به معروفی وارد است، اگر مجبور باشم در مسافرتی یکی دوساعته با قطار با معروفی یا با درخشان هم‌کوپه باشم، بی‌بروبرگرد عباس معروفی را ترجیح می‌دهم. این از این.

 من مدت‌هاست یکی از خوانندگان وبلاگ عباس معروفی هستم. البته کانون علاقه من نه نوشته‌های خود او، بلکه یادداشت‌هایی بخش نظرخواهی وبلاگ اوست. گذشته از یادداشت برخی از خوانندگان نکته‌سنج، اغلب این یادداشت‌ها از تعریف و تمجید و ستایش‌های عجیب و غریب تشکیل شده است. محل یادداشت‌های وبلاگ عباس معروفی برای کسانی که به تحقیق در باب «ذهنیت زیردستی» و رابطه بالاپایینی بین افراد علاقه‌مند هستند، گنج بزرگی است که دست‌یابی به آن با دو «کلیک» میسر است. بخصوص در محل یادداشت‌های نوشته اخیر او با عنوان: «نامه به خوانندگان آثارم».

این نوشته با لحنی خطابه‌ای و با این جمله  شروع می‌شود: «خوانندگان عزیز آثار من»!. و البته این‌بار چون روی سخنش با من نیست لحن او مرا نمی‌آزارد. وی می‌نویسد: «هرگز از نقد کسی به نوشته‌هام  برنیاشفته‌ام، هرگز نظر کسی به کاری که می‌کنم آزارم نداده است، اما اگر سال‌ها در برابر اتهام‌زنندگان خاموش ماندم، به این خاطر بود که دوستانم به من می‌گفتند خودت را همسنگ با اراجیف کسی نکن. من ... بابت این خاموشی بهای سنگینی پرداخته‌ام که از این پس با جفت پا می‌کوبم به چهره‌ی ذهنیت‌های تهمت‌ساز».

عباس معروفی از هم اینک می‌تواند اطمینان داشته باشد که همه آن‌هایی که تا به حال سکوت او را در برابر اتهام زنندگان ستایش می‌کردند، من‌بعد کوبش جفت‌پایی او را به «چهره‌ی ذهنیت‌های تهمت‌ساز» ستایش خواهند کرد. در این زمینه برای من که خواننده پروپاقرص یادداشت‌های بخش نظرخواهی وبلاگ او هستم، هیچ تردیدی وجود ندارد.

*

ملانصرالدین در منزل حاکم، کنار سفره شام (مسمای بادمجان). حاکم تعریف بادمجان را کرد و ملا هم خطابه‌ای در تعریف بادمجان از احادیث و اخبار بزرگان نقل کرد. پس از ساعتی دل حاکم درد گرفت و از ضرر بادمجان گفت. ملا نیز در مضرت آن شرحی بیان داشت. حاکم پرسید، چه شد که عقیده او در عرض یک ساعت این‌چنین متغیر گشت. ملا گفت: من برای خوش‌آمد تو سخن می‌گویم وگرنه قرابت و عداوتی با بادمجان ندارم.

 *

«استاد، سکوت شما در برابر اتهام‌زنندگان نشاندهنده بزرگی شماست». یا «اوه استاد معظم! جفت‌پای هنرمندانه‌ی شما به چهره ذهنیت‌های تهمت‌ساز قابل تحسین است» یادداشت‌نویس‌های وبلاگ معروفی را به هیچ‌وجه نمی‌توان به قرابت یا عداوت با «بادمجان» متهم ساخت. (دو گزاره از من).

 این مفهوم «چهره ذهنیت‌های تهمت‌ساز» معجون غریب و نامفهومی است، اما ذهن ما آن را می‌فهمد. زیرا که ما سالیان سال زیر بمباران مفاهیم پرطنین خالی، اشارات اسرارآمیز سیاسی، مضمون‌های سربسته فاحشه‌‌فریب، و کلام شورانگیز شاعرانه با پیام مخفی سیاسی، در فن رمزگشایی متبحر شده‌ایم.

(البته این‌جا و آن‌جا از واگشایی «رموز» عاجزیم. به عنوان نمونه بعضی‌ها کشف کرده بودند که منظور اصلی شاملو از «کلاغ» در شعر «هنوز در فکر آن کلاغم» شخص نیما است. نظر خود شاملو در این باره جالب است: «نمی‌دونم با این منقدین باس چه‌کار کنیم؟ اگه به جای یوش می‌گفتم گوز معلوم نبود تکلیف کلاغ چی می‌شد؟» (بامداد در آینه، نورالدین سالمی، نشرباران، سوئد).

من شخصا تصمیم عباس معروفی را مبنی بر مبارزه با «تهمت‌سازها» می‌پسندم و آن را تقدیر می‌کنم، اما فکر نمی‌کنم با او در معنی «تهمت» و تشخیص ذهنیت‌های «تهمت‌ساز» به توافق برسم.

تهمت یعنی چه؟ فرهنگ بزرگ سخن (ح. انوری) تهمت را این‌چنین معنی می‌کند: «نسبت دادن چیزی ناروا به کسی. شمار نسبت‌های ناروایی که هرروز به عباس معروفی داده می‌شود، آن‌چنان کثیر است که در مقایسه با آن‌ها اتهام حسین درخشان به او، هیچ است. چیز نیست، ناچیز است.

یکی از نارواترین نسبت‌هایی که به عباس معروفی داده شده است، از سوی شخصی است که در بخش نظرخواهی وبلاگ او با امضای «بوف کور» این‌چنین می‌نویسد: «به شما كه فكر می‌كنم آقای معروفی, عجیب یاد مسیح می‌افتم... و این آیه كه: او به سبب تقصیرهای ما كوفته گردید و به سبب گناهان ما مجروح، از زخم‌های او ما را شفاست...».

برای کسانی که معروفی برای آن‌ها در عین حال که نویسنده و هنرمند است، هیچ شباهتی در هیچ زمینه‌ای با مسیح ندارد، یک چنین نسبت ناروایی اوج وقاحت است.

(حماقت مسری است. از خودم خنده‌ام می‌گیرد، زیرا قصد داشتم در این‌جا یک پاراگراف در اثبات عدم شباهت عباس‌آقا و حضرت مسیح علیه‌سلام بنویسم! لعنت برمن. بخاطر این لغزش از خواننده این نوشته پوزش می‌خواهم).

«بوف‌کور» ادامه ‌می‌دهد که: «وقتی حلاج را مثله كرده به سوی دار می‌برند شبلی می‌گوید: یا حلاج تصوف چیست؟ حلاج می‌گوید: كمترینش این است كه می‌بینی. شبلی می‌گوید بلندترش چیست؟ حلاج جواب می‌دهد: تو را بدان راه نیست... ای عباس ای یار ای یگانه... این جماعت را چه به مقامی كه تویی»؟

آیا این نسبت‌های ناروا و این «چهره‌های ذهنیت تهمت‌ساز» لایق جفت‌پایی نیستند؟ به نظر من اگر عباس معروفی خود را مصلح واقعی اجتماع می‌داند (که می‌داند) یا مسئول و متعهد می‌پندارد (که می‌پندارد) مبارزه با این ذهنیت به مراتب ارزشمندتر و به حال جامعه به مراتب سودمندتر خواهد بود، تا جفت‌پازنی به چهره امثال حسین درخشان، یا خطابه‌نویسی به ملت ایران.

اگر وجود روابط مریدمرشدی، مناسبات اجتماعی هرمی و ذهنیت‌های قیم‌پذیر یا سفله‌پرور بخشی با اهمیتی از جنبه‌های اصلی این «دردمشترک» که همه آن را قرقره می‌کنند، نیست، پس حق داریم از عباس معروفی و همفکران او بخواهیم این درد لعنتی را تعریف کنند، تا ببینیم چیست.

چرا عباس معروفی قلم به دست نمی‌گیرد و به بوف کور جوابی مناسب نمی‌نویسد؟ «بوف کور عزیز. من نه مسیح هستم و نه حلاج. اگر وقت فکر کردن به من یاد مسیح می‌افتی، این نشان‌دهنده نوعی بیماری مزمن و خطرناک در دنیای افکار توست. من با تو  آن‌چنان تفاوتی ندارم. فقط کمی بیشتر از تو تلاش کرده‌ام و راه این تلاش برای همه باز است. والا اگر لازم باشد سر پول کتاب‌هایم با ناشران دعوا می‌کنم، از این‌که دولت آلمان حقوق پناهندگی‌ام را قطع کند نگرانم، هفته‌ای دوسه‌بار به سوپرمارکت مراجعه کرده و نان و پنیر و ماکارونی و گوشت چرخ‌کرده می‌خرم. و اگر برایم وقت بماند به کارهایم می‌پردازم. تمام تلاش من این است که با نوشته‌هایم به افرادی مانند تو یاری رسانم، تا به فردیت و استقلال رأی دست‌یابند و کسی را مسیح یا حلاج ندانسته مرید کسی نباشند. بوف‌کور عزیز. اگر تمام نوشته‌های من بتواند حتی یک نفر را از روابط و ضوابط بالاپایینی رها سازد، به خودم می‌بالم، و در غیر این صورت نوشته‌های من بی‌ارزش بوده است. عباس معروفی».

آیا می‌توانیم یک چنین «جفت‌پایی» درمان‌کننده از عباس معروفی توقع داشته باشیم؟ اگر جواب مثبت باشد، تأثیر اجتماعی و روشنگرانه این عمل، به نظر من از نوشتن شعر و رمان بیشتر است. 

 شخص دیگری نیز به نام آرش در یادداشت خود نسبت ناروا به عباس معروفی می‌بندد. می‌گوید: «بعضی‌ها نامشان، یک امضاست. اگر نامشان بر روی کتابی، نواری یا مقاله‌ای باشد، با اطمینان می‌‌شود از آن استفاده کرد. ... . احمد شاملو، جواد مجابی، عباس معروفی برای من اسم شان امضاست. ممکن است من با قسمتی یا تمام یک مقاله یا کتاب شان هم عقیده نباشم. اما این اطمینان را دارم، چیزی که نوشته‌اند یا حرفی که زده‌اند پشتش تحقیق و اندیشه‌ای هست. در سال‌هایی که با آثارشان در ارتباط بوده‌ام، برایم صداقت‌شان بارها تائید شده. و می‌دانم هرچه می‌کشند از مسئولیتی‌ست که در رسالت انسانی‌شان احساس می‌کنند. ...».

 جواب عباس معروفی می‌تواند مثلا این‌طور باشد:

«دوست جوانم، آرش عزیز. ما نویسندگان سروکارمان با فکر است. فکر اگر آزاد باشد، هیچ نمی‌شود پیش‌بینی کرد که به کجا پرخواهدکشید. فکر آزاد دایما در حال تغییر و تحول است. این‌که یکی از فکرهای من به دلایلی که برایم نامعلوم است مورد پسند تو قرار گرفته است، به هیچ عنوان دلیل این نمی‌شود که با افکار آینده من نیز موافق باشی. دوست عزیز، من انسان هستم و لاجرم خطاکار. «معصوم» نیستم و ذهنم نیز از بتون نیست. مانند تو آدم هستم و فکر می‌کنم. صرف این‌که پشت حرف‌ یا نوشته‌ای تحقیق و اندیشه هست، دلیلی بر درستی یا نادرستی آن‌ نیست، چرا که اندیشه‌های فاشیستی و ضدانسان هم اندیشه هستند. از دست تو کمی دلخور هستم که نام مرا شبیه به مارک کارخانه‌ی تولید دستمال کاغذی یا رب گوجه‌فرنگی فرض کرده‌ای. کار ما نویسندگان تولید فکر است و برای حصول اطمینان از کیفیت تولیدات کارخانه فکر، نه مارک تولیدکننده، بلکه کنترل هرباره مصرف‌کننده ملاک است. البته اشتباه تو را می‌فهمم. تو از رسالت انسانی من حرف می‌زنی، درحالی که رسول یعنی فرستاده، و من را کسی نفرستاده است. ضامن صحت حرف رسولان یا فرستاده‌ها معمولا خود فرستنده است، اما ضامن صحت و سقم سخن من تنها و تنها تفکر توست. خوشحال خواهم شد اگر از این به بعد نوشته‌های مرا بدون توجه به نام و امضای من مطالعه کنی. دوست تو عباس».

 خانم «مینو» چنین می‌نویسد: سلام جناب معروفی. كوچكتر از آنم كه شما را به آرامش بخوانم اما،با خواندن این پست وبلاگتان حس خاصی به من دست داد حسی مثل یخ زدن. نمی دانم چقدر بعد از خواندن این نوشته ها توانستم به خودم بیایم اما وقتی به خود آمدم هنوز خشك بودم و یخ. فقط یك جمله می گویم: آقای معروفی بزرگ‌بودن خرج دارد». 

چنان‌چه پیشتر آمد، شمار تهمت‌هایی از این دست در محل نظرخواهی وبلاگ معروفی زیاد است. نمی‌خواهم حوصله خواننده را زیاده به کار گیرم. اطمینان دارم که خواننده ظریف بین برای اطلاع بیشتر خود به این یادداشت‌ها مراجعه خواهد کرد.

اگر عباس معروفی بخواهد یک چنین جواب‌هایی بنویسد، بی هیچ تردید، خیلی زیباتر از من خواهد نوشت. قصدم یاددادن نامه‌نویسی به نویسنده رمان خوب «سمفونی مردگان» نیست. دورباد از من.

 اما شک دارم که او بخواهد به قول خود وفا کرده و یک چنین جواب‌هایی بنویسد. ادامه ...     ا

بازگشت به صفحه اصلی

webcounter