.

 

 

 

 

 

 

 

   

 

جنگ صلیبی راتسینگر: یک سوءتفاهم؟

 سخنرانی پاپ بندیکت شانزدهم، نه تنها نزد مسلمانان، علمای دینی مسیحی، سکولارها و یوری آونری روشنفکر یهودی باعث «سوءتفاهم» شده است، بلکه متفکران چپ را نیز دچار «سوءتفاهم» کرده است! یکی از آن­ها «Justus Leicht» است که دروب­سایت «World Socialist Web» مقاله­ی جالب توجهی نوشته است که در زیر ترجمه آن را می­خوانیم.

 

                               دوستی عموخرسه!

 

 

جنگ صلیبی راتسینگر

از وقتی که یوزف راتسینگر، پاپ بندیکت شانزدهم در دیدار از «بایر» با سخنرانی خود در دانشگاه رگنزبورگ اعتراضات شدیدی را برانگیخته است، واتیکان در رفع­ورجوع ماجرا کوشش می­کند.

پاپ از بابت «واکنش نسبت به پاراگراف­هایی از سخنرانی من» اظهار تأسف کرده است، اما نه از بابت خود این پاراگراف­ها. سپس واتیکان به سفرای خود در کشورهای اسلامی توصیه کرد که محتوای سخنان او را "روشن" کنند. همین­طور مطبوعات، به­ویژه مطبوعات آلمانی تلاش کردند علت جنجال پیش­آمده را سؤتفاهم معرفی کنند.

در واقعیت چنین چیزی نیست. این تصور که پاپ قادر نبود تأثیرات سخنرانی خود را که یک روز پس از سالگرد حوادث یازده سپتامبر ایراد شد، تخمین بزند، چیزی بیشتر از ساده­لوحی است. در طول سفر او جایی برای «اتفاق» خالی گذاشته نشده بود. هر حرکت کوچکی از پیش آماده گشته و هر کلمه با دقت زیاد تعیین شده بود. واتیکان در رفتار با ادیان دیگر بلاخره دارای تقریبا دوهزارسال تجربه است.

نظق راتسینگر در زمانی ایراد می­شود که سلطه­گرایی کلنیالیستی در خاورمیانه به طور افزاینده­ای بر اساس ایدئولوژی توجیه می­شود. آن­چه به عنوان «جنگ علیه ترور» آغاز شد به جنگ در مقابل "اسلامیسم خشونت­گرا"، به "فاشیسم اسلامی" و  دفاع از "مغرب­زمین مسیحی" گسترش یافت. غیر از این، سخنرانی مذکور در ادامه بیانات گذشته راتسینگر است. مخالفت با عضویت ترکیه در اونیون اروپایی، تلاش برای ذکر ارتباط با خدا در قانون اساسی اروپا که به تعریف اروپا را به عنوان یک مجموعه کاملا مسیحی منجر می­شود.

طبیعی است که پاپ نمی­تواند ماننده جرج بوش یا رئیس ایالت بایر آلمان بی­پروا علیه اسلام اقدام کند. شمار زیادی از یک میلیارد کاتولیک جهان در کشورهای اسلامی زندگی می­کنند. او به این خاطر پیام خود را در نطقی درباره ایمان و عقل پنهان کرده و آن را در دهان پادشاهی بیزانسی قرن ١٥/١٤ قرار می­دهد. با وجود این، پیام او روشن و سوءتفاهم­ناپذیر باقی می­ماند: مسیحیت صلح­آمیز و عقلایی است، اسلام خشونت­گرا و غیرعقلایی است. این پیام حتی پس از اظهار تأسف به قوت خود باقی می­ماند (این را نیز خود پاپ می­دانست).

نه فقط خیلی از مسلمان­ها، بلکه جرج بوش هم زحمت زیادی برای فهم پیام راتسینگر نکشید، به طرفداری از او برخاست و سخنان او را به "مبارزه علیه ترور" مرتبط ساخت. در مصاحبه­ای با سی­ان­ان گفت: «این مبارزه سر مذاهب نیست. این مبارزه­ای است بین انسان­هایی که با استفاده از مذهب آدم می­کشند و آن­هایی در میان ما که طرفدار صلح هستند». به قول جرج بوش، مسئله جنگ بین فرهنگ­ها نیست، بلکه «جنگی است برای فرهنگ».

این را ساکنان عراق که فرهنگ غرب را در هیبت بمب­های آمریکایی و ترور اشغالگران هرروزه لمس می­کند، این را خوب می­داند.

جعل تاریخ

رسانه­های آلمانی نطق راتسینگر را شکوهمند و فوق­العاده روشنفکرانه ارزیابی کردند. حال آن­که این نطق در واقع نمونه یک جعل تاریخی سطحی، دغل­بازانه و رذیلانه بود. خود همین­که او از مانوئل نقل­قول می­آورد که به گفته یکی از کاردینال­هایش استدلالی باشد جهت «مردود شناختن هرنوع خشونت مذهبی»، نوعی بی­شرمی بی­مثال تاریخی است.

مانوئل دوم به طور کلی «جنگ مقدس» را به هیچ­وجه مردود نمی­داند. امپراطوری بیزانسی او در قرن ١٤ چنان در حال افول بود که پیش از این­که میانه­اش با امپراطوری عثمانی بهم بخورد و او اروپاییان را به یک جنگ صلیبی دیگر علیه ترکان دعوت کند (دعوتی بدون موفعیت)، به خدمت­کاری امپراطوری عثمانی درآمده بود. نجات او نهایتا نتیجه حمله مغول­ها به مسلمانان بود که امپراطوری عثمانی را به طرز وحشیانه­ای تخریب کرد. مانوئل دوم پس از پیروزی مغول­ها بر عثمانی­ها برای «تامرلان» [تیمورلنگ؟] هدیه­هایی فرستاد.

راتسینگر از نوشته­های یک چنین فردی به عنوان گواهی بر خصلت عقلایی و صلح­آمیز مسیحیت استفاده می­کند. مانوئل در مجادله خود با یک «حکیم ایرانی» می­گوید: «به من نشان بده که محمد چه چيز تازه­ای به ارمغان آورده است. و فقط بدی و اعمال غيرانسانی مثل دستور او برای گستراندن دين با زبان شمشير را خواهی یافت». با این­که پاپ در این میان ادعا کرد که فقط از یک متن قرون­وسطایی قولی را بی­این­که آن را پذیرفته باشد نقل کرده است، در طول سخنرانی خود محض نمونه یک­بارهم از محتوای آن فاصله نمی­گیرد. برعکس، او مکررا اسلام را متهم می­کند که به خشونت  و اعمال جبر به مؤمنین ادیان دیگر مشروعیت می­بخشد. اگر مسئله راتسینگر واقعا این می­بود که خشونت مذهبی را در هر نوع و شکل مردود بشمارد، لازم نبود زحمت اسلام را بکشد. در تاریخ کلیسای خود او به اندازه کافی برای گسترش دین به وسیله شمشیر مثال موجود است.

تقریبا سه­قرن پیش از این­که محمد به دنیا بیاید، آگوستین که کلیسای کاتولیک او را مقدس می­شمارد، تئوری «جنگ مقدس» را تدوین کرد. مسیحیت در آن دوران به تازگی به دین رسمی امپراطوری رم تبدیل شده بود و در ارتش رم تنها مسیحیان اجازه خدمت داشتند. واکنش پاپ­های پیش از راتسینگر نیز نسبت به گسترش اسلام به صورت بحث و مجادله تئولوژیک نبود. در سال ١٠٩٥ پاپ اوربان دوم به اولین جنگ صلیبی دعوت کرد و در سال­های بعد لشگریان صلیبی مکررا به خاورنزدیک هجوم بردند و به قتل و غارت پرداختند.

خشونت لشگریان «رکونکویستا» [کاتولیک­هایی که اسپانیا را "پس­گرفتند"] در کتب ادبی بی­شماری ضبط شده است. امروز تنها شمار قلیلی از آثار معماری که از خشم تخریب­کننده آنان جان سالم به دربردند، به برتری فرهنگ اسلامی گواهی می­دهند. لازم نیست یادآوری کنیم که «فرشته نگهبان» لشگریان مذکور «یاکوب ماورن­شلختر» [یعقوب جلاد "ماور"ها.  مسلمانان اسپانیا را "ماور" می­نامند. مترجم] بود که هنوز هم به عنوان حافظ یا نگهبان اسپانیا از سوی کلیسای کاتولیک مورد ستایش قرارمی­گیرد.

کاتولیسم و عقلانیت

باقی سخنان راتسینگر نیز زشت­ترین نوع جعل تاریخ است. به عنوان مثال این­که دین مسیحی از همان ابتدا با فلسفه یونان آمیخت و به این دلیل بنا بر ذات خود اساسا عقلایی است، برخلاف اسلام که در آن اراده الهی در هیچ کاته­گوری، از جمله کاته­گوری عقلانیت نمی­گنجد. راتسینگر همچنین مدعی می­شود  که مسیحیت «با وجود مبدأ و شکل­گیری شرقی آن، در نهایت شکل تعیین­کننده و تاریخی خود را در اروپا یافته است. و برعکس، می­توانیم بگوییم، این تماس (بین مسیحیت و فلسفه یونان) که به آن میراث رم نیز افزوده شد اروپا را خلق کرد و اساس آن­چیزی است که به حق اروپا نامیده می­شود».

این ادعا کاملا موهوم است. کمتر مسیحیت، بلکه اسلام بود که فلسفه یونان را به اروپا آورد. در تاریخ جهانی اسلام که یکی از کتاب­های معتبر تاریخ است آمده است: کشف فلسفه و علوم یونان «چنان در اسلام تأثیر گذاشته بود که گاه مسلمان­ها در اصالت عالم اندیشه خویش تردید می­کردند. ... پیش از هرچیز بایستی [نسبت به اسلام] شکرگزار بود که میراث عهد باستان را که از خود بیگانه شده بود، دوباره کشف کرده واز نو به آن زندگی ببخشد». در این کتاب همچنین درست عکس آن­چه راتسینگر ادعا می­کند آمده است: «برای مسلمانان ایمان و عقل علی­القائده متضاد نیستند، حال آن­که ورود این تفکر به عرصه مسیحیت بسیار دشواراست».

اروپای مدرن نه به وسیله کلیسای مسیحی، بخصوص کلیسای کاتولیک، بلکه در تقابل با آن به وجود آمده است. ابزار برخورد کلیسای کاتولیک با پیروان ادیان دیگر، با روشنگری و با انسان­گرایی آتش و شمشیر بود، به برخورد این کلیسا به جنبش­های اجتماعی مردمی کاری نداریم.

خود شخص پاپ آخرین حاکم به معنای واقعی کلمه، مطلقه­ و قرون­وسطایی است. در قانون اساسی واتیکان (اصل ١) آمده است: «پاپ به عنوان رهبر حکومت واتیکان ریاست سه قوه مقننه، مجریه و قضاییه را در دست دارد» و درکتاب قانون «حقوق کانونی»* (بند ٣٣١) آمده است: «... نماینده عیسی مسیح و شبان کلیت کلیسا در روی این زمین، به این خاطر با تکیه بر مقام خویش در کلیسا صاحب کل و حداکثر قوه ناظمه بلاواسطه و فراگیر است و می­تواند آن را همیشه آزادانه اعمال کند».

راتسینگر هم­چنین اصلاح­گرایی پروتستانتی، روشنگری، تئولوژی لیبرال کاتولیکی و «عقلانیت مدرن» را متهم می­سازد که علم و دین را از هم جدا کرده­اند. در حالی که به اسلام مهر «غیرعقلانییت» می­زند، خود مسافت زیادی از کانت و حتی لوتر عقب می­افتد. پنهان هم نمی­کند که فقط با «آزادی از نابالغی» (کانت) مخالف نیست، بلکه حتی «آزادی انسان مسیحی» (لوتر) را نیز که بر اساس شناخت مستقل، فکر مستقل و انتخاب مستقل است، مردود می­داند.

میراث اینکویزاسیون

یوزف راتسینگر پیش از احراز مقام پاپ بندیکت شانزدهم، ریاست «شورای عقيدتی کليسای کاتوليک» را بر عهده داشت که مستقیما جانشین «اینکویزاسیون مقدس» است که در عرصه عمل نشان داده بود که کلیسای کاتولیت تحت آمیختگی «ایمان و فلسفه یونان» یا «دین و عقل» چه می­فهمد: کلیسا بود که در همه عرصه­ها درستی و نادرستی­ها را معین می­کرد.

گفتگوی سقراطی کلیسای کاتولیک با کافران، پیروان ادیان دیگر و جادوگران در اتاق­های شکنجه انجام می­گرفت و به سیاه­چال­ها و خرمن آتش ختم می­شد. شمار قربانیان اینکویزاسیون بر اساس تخمین­هایی به میلیون­ها نفر می­رسد که باید به آن­ها تعداد شمرده نشده­ی شکنجه­شده­ها را نیز افزود.

اگر عملیات «تویفل­آوس­ترایبونگ» [آیینی که در آن شیطان را از روح انسان اخراج می­سازند] را که امروزه هنوز انجام می­شود، نادیده بیانگاریم، امروز کلیسای کاتولیک بی­دینان را با شکنجه ارشاد نمی­کند، اما دیکتاتوری­هایی که در دستگاه آنان شکنجه رواج دارد، می­توانند از پشتیبانی کلیسای کاتولیت، به شرط این­که به کاتولیسم وفادار باشند، برخوردار گردند. این اصل قبل از هرچیز برای آمریکای لاتین معتبر است. یوزف راتسینگر در سال ١٩٩٢شخصا کشیش مشهور «لئوناردو بوف» را از مقام خود برکنار کرد، زیرا او بنا بر اعتقاد به «تئولوژی­آزادی­بخش» کمر به خدمت مظلومان بسته بود.

هم­چنین رژیم­های فاشیستی در اروپای قرن بیستم، دارای نزدیکترین اتحاد با کلیسای کاتولیک بودند. در اسپانیا، ایتالیا، لهستان، کرواسی، اسلوواکی و به اندازه کمتری در آلمان، کشوری که واتیکان شش­ماه پس از بدست­گرفتن قدرت توسط هیتلر با آن قراداد «رایش­کونکوردات»** [که روابط رایش آلمان و واتیکان را تعیین می­کند] را امضا کرد که تا به امروز معتبر است.

سخنان راتسینگر بلندپروازی روشنفکرانه یک عالم دینی غریبه با جهان که فراموش کرده است که دیگر پروفسورنیست، نیست. یک تحریک هدفمند است. این سخنان در خود دارای دیدگاهی فکرشده و سیاسی است که بایستی جای کلیسای کاتولیک را به عنوان استحکامات "غرب­مسیحی" در برابر جریان­های مترقی و آزادی­خواه در داخل قاره، و نک حمله ایدئولوژیک یک جنگ صلیبی امپریالیستی علیه کشورهای اسلامی­یی که دارای منابع غنی طبیعی هستند، مشخص کند.

راتسینگر در موضع خود در قبال اسلام از خط پاپ قبلی یوهانس­پاول دوم که از دیدگاه سیاسی­اجتماعی بسیار مرتجع، اما در سطح جهانی به همکاری ادیان تعلق خاطر داشت، خارج شده است. راتسینگر به محض این­که به عنوان پاپ انتخاب شد، کشیش اعظم «میخائیل فیتزجرالد» را که مسئول گفتگو با ادیان دیگر و یکی از زبده­ترین اسلام­شناسان واتیکان بود از کار برکنارکرد. سپس به صورت مکرر بیاناتی از او شنیده شد که در آن­ها به اسلام حمله می­شد. سال پیش مصاحبه با اوریانا فالاچی را ( که چندی پیش درگذشت) و در نوشته­های خود به طرز هیستریکی به اسلام حمله می­کند، پذیرفت.

تحریک راتسینگر زمانی اتفاق افتاد که قدرت­های اروپایی با توان هرچه بیشتر در خاورنزدیک به اقداماتی مشغول شده­اند. به همین مناسبت سخنرانی او از سوی رسانه­ها و سیاست­مداران اروپایی مورد پشتیبانی قرار گرفت. صدراعظم سابق ایتالیا، برلوسکونی سخنرانی مذکور را «تحریک مثبت» نام­گذاری کرد. صدراعظم آلمان، آنگلا مرکل به پاپ قول داد که در جهت درج «ارتباط با خدا» در قانون اساسی اروپا بکوشد. حزب سوسیال­مسیحی ایالت بایر آلمان درخواست کرد، به خاطر انتقاد سیاست­مداران ترکیه از پاپ گفتگوی عضویت ترکیه در اونیون اروپایی قطع شود. «شویبله» وزیر ایالتی از حزب دمکرات­مسیحی درخواست تحریک­آمیز خود را به تحریکات پاپ اضافه کرد که: در مساجد آلمان باید فقط به زبان آلمانی صحبت شود. مگر نه این­که واعظین مکتب کاتولیسم هم دیگر به زبان لاتین وعظ نمی­کنند.

 

* Kanonisches Recht

** Reichskonkordat

 

بازگشت به صفحه اصلی ××

 

                                                                                  

                          خواننده گرامی. اگر مطالب این سایت را مفید می­یابید، آدرس آن را در اختیار دیگران بگذارید.