|
شجريان امروز که چمدانم را تمیز میکردم، در یکی از کیفهای آن یک نسخه از مجلهی «موسیقی قرن ٢١، شماره ١»، ویژه محمدرضاشجریان (مرداد ١٣٨٢) را که دوسال پیش در ایران خریده بودم، پیدا کردم.
چیزهایی در بیوگرافی محمدرضا شجریان درج شده است که جالب و تأملبرانگیز است: «١٣٣٢ قبولی در امتحانات کلاس ششم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز». «١٣٣٤ شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد». آیا چه لزومی دارد که دوستداران موسیقی اصیل برای کسب لذت از آواز شجریان از شاگرد اول شدن او در مدرسه یا شرکت او در مسابقه فوتبال اطلاع داشته باشند؟ آگاهی داشتن از مسایل زیر چه فایده دارد؟: «٢٨ اردیبهشت ١٣٣٤٤ تولد دختر دوم (از زن اول)». «١٣٤٨تولد دختر سوم مژگان در ٢٧ اردیبهشت ماه در تهران». «١٣٧٦ تولد پسر دوم (از ازدواج دوم) در ونکوور کانادا». «١٣٨٠ عمل جراحی برای چسبندگی روده در تهران». خود من همیشه بدون اطلاع از این مطالب نهایت لذت را از صدای شجریان کسب کردهام و از اینکه او وجود دارد و همچنین از اینکه در عصری زندگی میکنیم که از برکت پیشرفت تکنولوژی من هم میتوانم با پرداخت مبلغ ناچیزی سیدیهای او و هنرمندان دیگر را بخرم، عمیقا شکرگذارم. اما مطالب این مجله خیلی مرا گرفتار کرده است. تأمل در مطالب این مجله ذهن خواننده جدی را با دنیای عجیب و حرفهای غریبی آشنا میکند که در هیچکجای عالم نظیر آنها پیدا نمیشود. یکی از نوشتههای مجله به قلم فریدون مشیری است که در آن خاطراتی را در رابطه با شجریان ذکر میکند. از جمله اینکه شجریان به خاطر سلامتی و تمرین آواز به کوه میرود. میگوید: شجریان «در هوای پاک کوهستان، صدای بلندش را از ژرفای دره به بالای ابرها میفرستد تا آسمانیان نیز بینصیب نمانند». یعنی همینکه او برای تمرین به کوهستان میرود فرشتهها پشت ابرها صف میکشند که موسیقی ایرانی گوش کنند؟ مشیری خاطرهی دیگری هم تعریف میکند که جالب است: «دوسه سال پیش، در چایخانهی ولیآباد در سر راه کلاردشت نشسته بودیم و چای میخوردیم. خانم و آقایی ... سرمیز ما آمدند ... و از کمال صفای قلب و محبت محض، از او و هنرش ستایش کردند و شجریان همچنان از شوق و شرم سرخ میشد ... هنگام خداحافظی چندبار التماس کردند: آقای مشیری، تو را به خدا مواظبش باشید، تو را به خدا حفظش کنید. نگذارید سرما بخورد، تو را به خدا ...». شاگرد حلبیسازی سرکوچه ما روزی دوهزار میخ شماره ١٢ را سوهان میزند
مطالعه مطالب مجله «موسیقی قرن ٢١» مغز مرا بیشتر از داستانهای سندباد بحری به کار گرفته است. من مطمئن هستم که در آینده این شمارهی مجله بسیار اهمیت پیدا خواهد کرد و جامعهشناسان، روانشناسان و متخصصین امور تربیتی قسمت بزرگی از نیروی خود را صرف سردرآوردن از اسرار و پیچیدگیهای آن کنند. فکر میکنم بررسی ذهنیتهای مختلف در این مجله ٧٢صفحهای حداقل به هفتصد و بیست صفحه کاغذ احتیاج داشته باشد. آقای شجریان غیراز خوانندگی به هنرهای دیگری آراسته است. از جمله به نجاری و ساختن سنتور. وی در مصاحبهای با محمد ابراهیمیان ماجرای ساختن یک سنتور را شرح میدهد. شجریان پس از جستجوی زیاد موفق میشود الواری از چوب توت قدیمی پیدا کند. میگوید: «الوار را بغل کردم و به یک چوببری رفتم و مطابق اندازهها بریدم. حالا باید فکری به حال گوشیها میکردم، چون در آن روزگار در مشهد کسی گوشی سنتور نمیفروخت. لاجرم مجبور شدم صدعدد میخ نمرهی ٦ بخرم و آنها را با سوهان دستی درست کنم». وقتی که سخنان شجریان به اینجا میرسد محمد ابراهیمیان حرف شگفتانگیزی میزند. میگوید: «باید خیلی طاقتفرسا بوده باشد. سوهان زدن صدعدد میخ که فقط از هنرمندی چون شما با آن پشتکاری که در شما سراغ داریم برمیآید». مجله «موسیقی قرن ٢١»
طوری که در یکی از یادداشتهای قبلی آمد، شجریان غیراز خوانندگی به هنرهای دیگری آراسته است. از جمله، باغداری، پرورش گل و پرندهجات. در همين رابطه محمدابراهیمیان در مصاحبه با شجریان میگوید: «تاکستانی میپرورانید که خوشههای انگور دوکیلوونیمی به بار میآورد. قناریها، شمعدانیها و مرغهای عشقتان شهره آفاق هستند». من شخصا پیش از ورقزنی در مجله موسیقی قرن ٢١ نه میدانستم که مژگان دختر سوم شجریان در ٢٧ اردیبهشت ماه در تهران متولد شده است، نه میدانستم که استاد در کلاس ششم ابتدایی شاگرداول شده بوده است یا باغ انگور او خوشه انگور دوکیلوونیمی میدهد. «آفاق» یعنی «سراسر جهان».
ابراهيميان جای دیگری درباره کنسرت شجریان در باغ طوس چنین میگوید: «من به اتفاق داوود رشیدی و ... بر روی شنها ایستاده، مبهوت شجریان بودیم که هرآنچه که سیاوش در شاهنامه بود، از گلویش فریاد برمیداشت و هرچه دشنه در پهلوی سهراب بود، با زنگ صدایش، در پهلوی ما فرومیرفت». در یکی از یادداشتهای پیش از زبان مشیری شنیدیم که شجریان وقت تمرین در کوهستان صدایش را از توی دره به آسمان میفرستد که آسمانیان بینصیب نمانند. ابراهیمیان اما به ما میگوید که صدای شجریان روی گیاهان نیز تأثیر دارد: «... و به یاد شب شکوهمند طوس که سیاوش همه برگهای درختان را هم به طرب انداخته بود، گریستیم». من تا به حال کسی را ندیدهام که مانند محمد ابراهیمیان زبان فارسی را اینچنین بیرحمانه گا... باشد. * قله خاکی موسیقی قرن ٢١: من که سردرنمیآورم. محمد ابراهیمیان با شجریان در باره همایون شجریان حرف میزند: «امروز که به صدای همایون گوش میکنم ...، حس میکنم چقدر تشخیص درستی داشتید. نمیخواهم بگویم همایون جای شما را خواهد گرفت. چون هیچکس قادر به فتح قلهای که شما بر آن ایستادهاید نیست، اما ...». و این درحالی است که خود شجریان سخنرانی خود را (که در صفحه هفت مجله چاپ شده است) با این جملات به پایان میبرد: «خاک پای ملت ایران، محمدرضا شجریان». چطور فردی در حالی که در قلهها ایستاده است میتواند همزمان خاک پای ملت ایران هم باشد؟ من هر چه به این سؤال فکر کردم جواب درستی و عقلپسندی نیافتم، الا اینکه قله کوه محل عبور ملت ایران باشد. ابراهیمیان در ادامه مصاحبه به «ابرهنرمند آواز ایران» میگوید: «ملتی به احترام شما به پا میخیزد و ادای احترام میکند و با غرور و سرافرازی تمام بیست دقیقه برای شما دست میزند. نخواستم بگویم سیدقیقه، مبادا اغراق کرده باشم». یا در جایی دیگر: «صدای ملت ما از حنجرهی شما بیرون میآید». من خود شخصا میتوانم «آدمهای مغرور و سرافراز»ی را متصور شوم. همچنین جماعتی را که از دست زدن لذت میبرند و بیست دقیقه یا بیشتر دست میزنند اینجا و آنجا دیدهام، اما تصویر عدهای که با غرور و سرافرازی تمام بیست دقیقه دست میزنند، یکی از تصاویر پرابهامی است که به آن برخوردهام. اک پای ملت ایران، محمدرضاشجریان را تصور کنید که در قله کوه ایستاده است و صدای ملت از حنجره او بیرون میآید: «به حال زارم حبیبم نظر ندارد ... دل من از من آخ عزیزم، خبر ندارد». و محمد ابراهیمیان که با غرور و سرافرازی بیست دقیقه برای او دست میزند. نخواستم بگویم سیدقیقه مبادا اغراق کرده باشم.
رایان کوچولو درحال چلاندن دماغ ابرهنرمند ايران. عکس از مجله موسيقی قرن ٢١. |