«سروش مردم»

 

         چه سروشی؟

 

امروز دومرتبه  این کتاب «سروش مردم، زندگی و اندیشه­های استاد محمدرضا­شجریان» (انتشارات دادار) را ورق زدم. آقا، این مقدمه و چندصفحه­ پیوست کتاب  به قلم عرفان قانعی فرد ذهن مرا به معنی واقعی کلمه (ببخشید) گاییده داغان کرده است. می­گوید، انگیزه حافظ، مولانا و سعدی در سرائیدن این بوده است که مردم را به طرز عجیبی به انقلاب اجتماعی برعلیه حکومت تشویق کند: «... حافظ، مولانا و سعدی، شاعرانی که در فضای اجتماعی خویش به کنج پریشان و درون خویش نگریسته و به حال نیرنگ موهوم‌باف‌های متحجر  ... و ظالمان زمان گریسته‌اند، تا جامعه به خشم آید و زنجیر بندگی ... بگسلاند و ... غلغله عشق و آزادی و انسانیت را دگرباره زنده کنند» (ص١٩٣).

 

باید به حال نویسنده تأسف خورد که به گواه تاریخ حافظ و مولانا و سعدی در به «خشم‌آوردن خلق» از طریق گریستن(!) به حال موهوم‌باف‌های متحجر  هیچ‌گونه موفقیتی نداشته اند!

می­گوید: « انگار گاهی شنوندگان در کنسرت­های شجریان، همه خفته­اند، شاید مرده! مردگانی که در خاموشی و سیاهی در شهر، انگار رمز کمال شکفتن را نمی­دانند ... نغمه دل­نواز و جوشش صدای شجریان، همچو موجی بر تخته­سنگ­های پیکر این مردگان می­خروشد تا  شاید زبیخ و بن برکند».

به نظر شما خفته یا مرده نامیدن شرکت­کنندگان در کنسرت شجریان غریب نیست؟ آیا شما خود به عنوان کسی که «رمز کمال شکفتن» را نمی­داند، هرگز در یکی از کنسرت­های شجریان احساس «مرده»گی کرده­اید یا خوابتان رفته است؟

 

 

کارم درآمد. انگار باید امشب بیدار بمانم.

 

 

وای ... این­یکی هم خیلی جالبه:

«گاهی باورم به یقین نمی­رسد، در کنار آن تحریر دلنشین (در آواز شجریان)، فریاد در گلومانده مردمانی چشم به انتظار در گوشم زنگ می­زند، که با صبر و استقامت فریادرسی را می­طلبند و زیر آوار ظلم و خفقان و موهومات ناله می­کنند» !

معنی «استقامت» را هم فهمیدیم.

*

سروش مردم

یا:

چه کسی چرا و چگونه، چه چیزی را با چه هدفی به چه کس دیگری می‌گوید و از همه مهم­تر: خواهان ایجاد چه تأثیری در «من» است؟

«سروش مردم» (انتشارات دادار، ١٣٨٢) نام کتابی است که به کوشش عرفان قانعی­فرد چاپ شده است. عنوان فرعی کتاب درواقع محتوی آن را بیان می­کند: «زندگی و اندیشه­های محمدرضا شجریان» (متشکل از «گفتار­های جسته و گریخته» شجریان در مطبوعات که توسط قانعی­فرد جمع­آوری شده است).

از خریدن این کتاب پشیمان نیستم، اما خواندن این کتاب رنج بزرگی است. دردی است تقریبا مثل مردن که می­گویند آن را دوا نباشد. «تقریبا»، چون پایان­بخشیدن به رنجی که خواندن کتاب مذکور ایجاد می­کند، حداقل یک دوا دارد: باید آن را یک بار دقیق خواند.

فعلا قصد من پرداختن به «حرف­ها»ی شجریان که به غلط از آن با عنوان «اندیشه­های شجریان» نامبرده می­شود نیست. قانعی فرد که کار خود را «آکادمیک» می­نامد یک پیش­گفتار سیزده صفحه­ای (هم­چنین پس­گفتار شش­صفحه­ای) برای این کتاب نوشته است که نمی­شود بی­اعتنا از کنار آن گذشت.

کاربرد «مقدمه» در کارهای آکادمیک مشخص و تعریف­شده است. «پیش­گفتار» می­بایستی برای خواننده مدخلی مناسب به متن ایجاد کند. اما قانعی­فرد در این صفحات مطالبی را بیان می­کند که به خواننده و به محتوای کتاب مطلقا نامربوط است. افزون بر این، زبان بکارگرفته شده در آن زبانی شاعرانه، احساسی و آلوده به «ایدئولوژی» است که با هنجارهای «کار آکادمیک» نمی­خواند.

ایده کتاب از کجاست؟

از قرار معلوم، (دردانشگاه محل تحصیلم- کمبریج) «درواحد پژوهش موسیقی آسیا ... چند پروفسور ایرانی در زمینه موسیقی وجود دارند که تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص داده­اند». تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص داده­اند، یعنی درباره موسیقی ایران تحقیق می­کنند. عرفان قانعی­فرد، وقتی که مطلع می­شود که آن­ها تحقیقات خود را به بررسی تحلیل شجریان اختصاص داده­اند (!) می­پذیرد که مطالبی را درباره شجریان از فارسی به انگلیسی برگرداند. می­گوید: «آن­چه که به انگلیسی ترجمه شد، فارسی آن در این دفتر عرضه می­گردد».

بعید به نظر می­رسد که این مقدمه­ی قانعی­فرد در نسخه انگلیسی کتاب مذکور موجود باشد. نه به دلیل زیرپاگذاشتن عرف عملی، بلکه به این خاطر که این مقدمه لباسی است که برای ذهنیت خواننده ایرانی دوخته شده است و ترجمه آن به یک زبان اروپایی عبث و به شدت مسخره است.

اگر شعور خواننده ایرانی از سوی قانعی­فرد کمتر از آن تخمین زده می­شود که مستقیما به سخنان شجریان مراجعه کرده و آن را بفمد، مقدمه کوتاهی می­توانست در سهولت این کار یاری کند. اما او مقدمه­ای را که از دو بخش تشکیل شده است، جای مناسبی برای معرفی  شخص خود می­یابد.

قانعی­­فرد چه اطلاعاتی از خود به ما می­دهد؟

بدون وجود هیچ دلیلی او در خاتمه هر دو بخش مقدمه این عبارت را می­نویسد:

عرفان قانعی­فرد، دانشگاه کمبریج انگلستان.

نه تنها به خواننده هیچ ربطی ندارد که «کجا» این متن نوشته شده است، بلکه شخصا یک چنین رفتاری از دانشمندان و اساتید دانشگاهی نیز ندیده­ام که کتاب یا رسالات خود را این­گونه "امضا" کنند. حداکثر می­توانست این­طور باشد: عرفان قانعی فرد، لندن.

اما تأکید بر این­که او دانشجوی دانشگاه کمبریج است، برای قانعی­فرد خیلی با اهمیت  است. چنان­چه در مقدمه توضیح می­دهد، یک بار که ایران بوده است، به علت تجربیات ناخوشایند، از نشر «سروش مردم» پشیمان شده و به انگلستان مراجعت می­کند. به بیان او توجه کنید: «دلشکسته و مضطرب از عرضه کتاب "سروش مردم" پشیمان شدم و به دانشگاه محل تحصیلم بازگشتم». این جمله تنها و تنها در حالتی می­توانست درست باشد که محل زندگی قانعی­فرد در دانشگاه باشد. هیچ­کس وقتی از ایران برمی­گردد، به محل کار یا دانشگاه محل تحصیل خود بازنمی­گردد. قانعی­فرد حداکثر می­توانست بگوید: «برگشتم لندن»، زیرا غیرقابل تصور است که او پس از ورود به فرودگاه لندن با یک چمدان پر از پسته و سبزی­خشکه تاکسی بگیرد و راهی دانشگاه کمبریج شود!*

قانعی فرد، پس از این­که دوخاطره­ی بیجا تعریف می­کند، از خود اطلاعات دیگری دراختیار خواننده­ای که قصد آشنایی با «اندیشه­»های شجریان را دارد، قرار می­دهد. می­نویسد:

«پس از آن روز دیگر، یک دهه از ترجمه و تدوین و عرضه آثارم به بازار نشر ایران گذشته بود. زیرا سال­هاست "قلم ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز" و من خسته و رنجور، با کوله­باری از خوشه­چینی و فیض بردن از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزه­سرشت، این راه قلم­فرسایی را برگزیده­ام و هیچ­گاه، هم حتی حال نیز هم، سر تسلیم به سختی، خرده­گیری و سخن اغیار فرود نیاورده­ام و مرید طاعت بیگانگان آشناروی نشده­ام».

دانستن این­که از عرصه آثار قانعی یک دهه می­گذرد، چه فایده، یه بهتر است بگوییم، چه کاربردی دارد؟ به «ما» چه مربوط است که قانعی­فرد در کوله­بار خود چه چیزی حمل می­کند؟ فیض از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزه­سیرت یا قوطی کمپوت گیلاس؟ او سخنان "جسته­وگریخته" شجریان را از روزنامه­ها جمع­آوری کرده، این سخنان را برای «ما» مفید یافته و قصد انتشار آن­ها را نموده است. به حال من خواننده چه توفیری می­کند که در کوله­بار شخص «جمع­آورنده» چیست. دانستن این­که قلم او ز روی صدق و صفا گشته با دلش همساز، چه ارزشی برای خواننده دارد؟ من می­خواهم بدانم شجریان چگونه فکر می­کند، این­که قانعی­فرد «راه قلم­فرسایی» را برگزیده است و سر تسلیم به خرده­گیری اغیار (که نمی­دانیم کیستند) فرود نیاورده است، چه ربطی دارد به "اندیشه­"های شجریان؟ آیا چون به علت علاقه به موسیقی، کتاب «سروش مردم» را (٢٠٠٠تومان) خریده­ام، باید برای جمع­آوری­کننده حرف­های "جسته­گریخته" دست بزنم که مرید طاعت بیگانگان آشناروی (که نمی­دانم کیستند)  نشده است؟

ادامه می­دهد: «زیرا شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس». نمی­پرسم، پس شرف  دست کارگران، شرف دستی که گندم می­کارد، دستی که آجر روی آجر می­چیند و برای من سقف می­سازد و ... چه شد؟ اگر دست باشرف قانعی­فرد و اشخاصی نظیر قانعی­فرد از کار بازایستد، اگر نگوییم برای جامعه مبارک است، حداقل هیچ تأثیری در زندگی «ما» ندارد. در حالی که نمی­توان این اصل را شامل دستان رفتگران دانست. پس چطور شد که شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس؟

قرار شد از این سئوال­ها نکنم. فعلا می­خواهیم به اطلاعاتی که قانعی­فرد از خود به خواننده «زورچپان» می­کند بپردازیم.

 قانعی: «در اوایل ١٣٧٩، خسته و رنجور از آن فعالیت فشرده، راهی دیار غربت شدم، که نه قصد ماندن داشتم و دارم و نه قصد فرار از عشق و مستی نوشتن». خوب، به من چه؟ در مقدمه کتابی که قرار است «اندیشه­های» شجریان را در اختیار من بگذارد، شخصی که مطالب این کتاب را جمع­آوری کرده است، می­گوید خسته و رنجور راهی دیار غربت شده است. می­گوید قصد ماندن در لندن را نداشته است. می­گوید قصد نداشته است از عشق و مستی نوشتن فرار کند. آیا نزد قانعی­فرد سؤاستفاده از ذهنیت خواننده حدومرزی دارد؟

به یک اندرز حکیمانه از او گوش کنید: «به هرحال در این به در افتادن، باید فرصتی چند و اندک فراغتی یافت و گذشت عمر را غنیمت دانست». این­که آدم­ها معمولا روزهای خوش، جوانی یا روزهای عمر خود را غنیمت می­دانند و کسی جز قانعی­فرد «گذشت عمر» را غنیمت نمی­شمارد، نشان می­دهد که این آقای قانعی با این­که به این­همه بزرگ­نمایی قانع نیست، اما واقعا منحصر به «فرد» است. ولی شاید این سخن او برای درک "اندیشه" شجریان لازم و راهگشا باشد.

برای فهم نکته بعدی، باید توجه داشت که قانعی سخنان شجریان را به انگلیسی ترجمه کرده است، اما کتاب «سروش­مردم» به عنوان کتابی به زبان فارسی، تنها یک «جمع­آوری» است و کار جمع­آوری هیچ­گونه ربطی به مسائل ترجمه ندارد. اما قانعی اصرار دارد نظر خود را درباره کار ترجمه، وظیفه و ارزش مترجم و ... به ما واگذار کند. می­گوید: «ترجمه مطالبی را درباره شجریان پذیرفتم. چون تا زمانی که اثری را به دقت نخوانم و از آن خوشم نیاید و از طرفی حاوی پیامی برای خواننده نباشد، هرگز ترجمه نمی­کنم».

قابل تصور نیست که مترجمی بدون این­که اثری را با دقت بخواند دست به ترجمه آن بزند. بند بعدی، یعنی ترجمه به شرط «خوشم­بیاید»، قبل از این­که مشکل قانعی­ باشد، مشکل تأسف­انگیز  آن دسته از دوستداران ادبیات است که زبان­های خارجی نمی­دانند و حدود و مرزهای ارضای نیاز هنری آن­ها را  چیزهایی که قانعی و امثال قانعی از آن «خوششان بیاید» تعیین می­کند. درد بزرگی است، اما خوشبختانه هرروز به تعداد آن­دسته از دوستداران هنر و ادبیات که برای استقلال خود از قانعی­ها با جدیت به آموختن زبان­های دیگر روی می­آورند زیادتر می­شود. و اما درباره بند سوم باید گفت که همه نوشته­ها، از کتیبه­های سنگی عهد عتیق تا روزنامه شرق، و حتی نوشته­ای که جهت یادآوری خریدن گوجه­فرنگی به در یخچال می­چسبانیم، همه و همه برای خواننده حاوی پیامی است. اما منظور قانعی از «پیام» چیز مشخصی است که به آن خواهم پرداخت. فعلا ببینیم که به نظر او وظیفه مترجم چیست: «معتقدم هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملت­هاست و اگر موفق به معرفی و عرضه فرهنگ سرزمین مادری­اش گردد، زهی سعادت!». درواقع به خواننده می­گوید: من کتابی را که پیش روی شماست با علاقه به انگلیسی ترجمه کرده­ام. می­گوید: هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملت­هاست! این سخنان ربطی به کتاب «سروش مردم» ندارد، زیرا:

- کتابی که پیش روی من است، کتابی فارسی است.

- محتوای آن سخنان شجریان است که البته با این­که هنرمندی جهانی است، اما هنوز ایرانی است و فارسی حرف می­زند

-  جمع­آوری­کننده آن ایرانی است

- و من هم که خواننده باشم، فارسی­زبان هستم و برای آشنایی با فرهنگ سرزمین مادری­ام به مترجم نیازی ندارم. اما:

«وظیفه یک مترجم دلسوخته و متعهد این است که در موقع ضرورت، ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادری­اش را به دیگران بشناساند، وگرنه جز این توقع، مترجم ارزشی ندارد. و ارزش مترجم مانند هنرمند، ادای دین به جامعه است، به همین خاطر گاهی ترجمه را نوعی هنر می­دانند». قانعی هم مترجم است، پس لابد بایستی ما هم قانعی را نوعی «هنرمندمتعهد» بدانیم.

پرسش بعدی این است: مترجم دلسوخته یعنی چه؟ آیا برای کسی که قصد خواندن کتابی فارسی به نام «سروش مردم» را دارد، چه الزامی هست که از احوال دل مترجم آن به انگلیسی، آگاه باشد؟ هدف قانعی از گزارش اخبار دل خویش چیست؟ اغلب مترجم‌های خوب «ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادری» خود را به زبان‌های بیگانه ترجمه نکرده‌اند، بلکه برعکس، اندیشه‌های بیگانه را به زبان مادری خویش برگردانده‌اند. آیا چون توقع قانعی را برآورده نکرده‌اند بی‌ارزش هستند؟

قانعی ادامه می­دهد: «اما باید گفت که در این اثر کمترین اشاره­ای به زندگی خصوصی و شخصی و عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است؛ تعارف و شخصیت­سازی و اغراقی هم وجود ندارد، یک تحقیق آکادمیک است و تنها وظیفه من به عنوان مترجم این اثر طبقه­بندی و ترجمه صحبت­های اوست ... در این کتاب من تألیفی نکرده­ام چون در این اثر خلق و ابداعی صورت نگرفته است».

هیچ­کجای دنیا طبقه­بندی بریده­روزنامه­ها و ترجمه آن­ها را «تحقیق آکادمیک» نمی­نامند. اما از شخصی که از فرودگاه لندن مستقیما به «دانشگاه محل تحصیلم» می­رود، این سخن عجیب نیست. اگر در متن کتاب اغراقی نیست و اشاره­ای به عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است، به قانعی­فرد کاملا بی­ارتباط است، زیرا کتاب «سروش­مردم» نه کتابی «درباره» شجریان، بلکه سخنان خود شجریان است. اما در مقدمه­ای به قلم مترجم دلسوخته، اغراق هست، اشاره به شخصیت فردی شجریان هم شده است، تعارف و خیلی چیزهای دیگر هم هست. می­گوید:

«اخلاق ویژه او [شجریان] این است که مانند بعضی از هنرمندان و اهالی قلم، از مصاحبه و گفتگو با رسانه­های خبری، حضور در محافل و خودنمایی و مطرح شدن و مطرح ماندن به هرقیمتی به شدت پرهیز می­کند».

امکان داوری درباره «حضور در محافل، خودنمایی و مطرح شدن و ...» برای کسی موجود است که با شجریان رابطه­ای نزدیک داشته باشد و من نمی­توانم درباره صحت و سقم این ادعا چیزی بگویم. اما در مورد مصاحبه و گفتگو با رسانه­های خبری، مدارکی در دست است که نافی ادعای قانعی­فرد است. اول این­که اگر شجریان به شدت از مصاحبه و گفتگو با رسانه­ها پرهیز می­کرد، امکان تدوین کتاب «سروش مردم» موجود نبود، زیرا بخش بزرگی از مطالب این­کتاب به گفته خود قانعی حرف­های است که شجریان در همین گفتگوها مطرح کرده است. دوم این­که اگر شجریان از مصاحبه و گفتگو با رسانه­ها می­پرهیزد، پس من (مانی ب.) از کجا می­دانم که شجریان در امتحانات کلاس ششم ابتدایی شاگرد اول شده است؟ از کجا می­دانم که شجریان در چهارده­سالگی در مسابقات فوتبال دبیرستان‌های مشهد شرکت می­کرده است؟ چطور این آگاهی به ذهن من رسیده است که دختر دوم شجریان (از زن اول او) در تاریخ ٢٨ اردیبهشت ١٣٤٤، دختر سوم شجریان که مژگان نام دارد در ٢٧ اردیبهشت ١٣٤٨ و پسر دوم (از زن دوم شجریان) در سال ١٣٧٦ در ونکوور کانادا متولد شده است؟ من حتی می­دانم که به چه علت شجریان در سال ١٣٨٠ مورد عمل جراحی قرار گرفته است: به دلیل چسبندگی روده!

 و البته این اطلاعات را که دانستن آن (بنا بر تشخیص ذهن محدود برخی از کارکنان رسانه­ها) برای درک موسیقی اصیل خیلی لازم است، کارآگاهان خصوصی برای من تهیه نکرده­اند بلکه رسانه­ها به من واگذار کرده­اند، و کارکنان رسانه­ها این اطلاعات را در مصاحبه­ها و گفتگوها با شخص شجریان به دست آورده­اند و نه از طریق میکرفن­گذاشتن در اتاق خواب او. (مجله‌‌ی موسیقی قرن ٢١، شماره ١، ویژه محمدرضاشجریان، مرداد ١٣٨٢)

قانعی به اغراق و شخصیت­پردازی ادامه می­دهد: شجریان «به راحتی هم حرف­ها را نمی­پذیرد (چه حرف­هایی را؟)، نوعی سماجت خاص در حرفهایش وجود دارد. اما هنگامی که با چشمان پرنفوذش، ذهنیت و فکر مخاطبش را تقریبا شناخت، با خوشرویی و تواضع زبانی ساده و عامیانه، اما دلنشین، سخن می­گوید، بی تکبر و صمیمی».

این جملات قانعی مرا در این باور تقویت کرد که تعریف و تمجید انسان زیردست­منش همیشه با توهین یکسان است. این ذهنیتی که قانعی­فرد برای شجریان ذکر می­کند، یعنی ذهنیتی که صاحب آن تا سر از فکر طرف گفتگو درنیاورد شهامت بیان نظر خود را ندارد، ذهنیتی شناخته­شده و به غایت عقب­افتاده است که از فقدان خودباوری و میان­مایگی صاحب آن حکایت می­کند. برای این کار هیچ چیز پرنفوذ، از جمله چشمان پرنفوذ لازم نیست، همان میان­مایگی معمولی کاملا کفایت می­کند.

قانعی­فرد ادامه می­دهد: «شجریان هم جزو هنرمندان پرکار و صاحب اندیشه ایران است و هم تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران، حتی گاهی در اروپا از او به عنوان اگلو یا نشانه­ای از هنر ایرانی یاد می­کنند». مترجم دلسوخته ذهنیت رایج در ایران را به دلیل اشتراکی که با آن دارد، خوب می­شناسد. این ذهنیت نمی­خواهد بداند چه کسی، درکجای اروپا و در چه رسانه­ای، در باره شجریان چه گفته است. همین­که کسی در اروپا از شجریان تعریف کرده است، برای درد حقارت او مسکن مناسبی به نظر می­رسد. اما این­که قانعی­فرد با وجود حضور هنرمندانی چون جلال ذوالفنون و فرهنگ شریف و ... در عرصه موسیقی اصیل ایرانی، شجریان را تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران می­نامد، اغراق و ادعای «بزرگ­تر از دهان»ی است که خود شجریان احتمالا اولین کسی خواهد بود که با آن مخالفت کند.

 گفتم که مطالعه کتاب «سروش­مردم» رنج­آور است. آیا رنج از این بزرگ­تر وجود دارد که برای درک "اندیشه"های شجریان مجبور باشیم بدانیم که علاقه مترجم این سخنان به انگلیسی، نسبت به شخص شجریان چگونه است؟ اما قانعی­فرد این نسخه­ را برای «ما» تجویز کرده است:

«علاقه من به شجریان هم، مانند دیگران است، مثل همه آن خیل شنوندگان و مخاطبان در گوشه و کنار جهان، و فقط با این تفاوت که من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم».

خیل شنوندگان یا به خاطر چشمان پرنفوذ به شجریان علاقه دارند، یا به خاطر چهره جذاب او، یا کلا از کراوات یا چین­چین زلف او خوششان می­آید. حتی ممکن است در میان دوستداران شجریان کسی یافت بشود که به این دلیل که خود نیز مانند شجریان جهت رفع چسبندگی روده جراحی شده است، با شجریان احساس همدردی کرده، و چون حرف شجریان در باره «درد مشترک» را خوب می­فهمد، نسبت به او احساس محبت کند. ولی قانعی­فرد شجریان را برای صدا و هنرش دوست دارد. لطفا دست بزنید.

در ادامه خواهیم دید که این سخن قانعی انطباقی بر حقیقت ندارد و گفتارش عکس این ادعای یاوه «روزنامه همشهری» را ثابت می­کند که: «كسانی كه به استاد شجریان گوش می دهند از بالاترین سطح فرهنگی برخوردار هستند».

در ادامه خواهیم دید، شجریانی که قانعی­فرد به ما معرفی می­کند شأن و منزلت خود را نه از موسیقی، بلکه از "تعهد" و "مسئولیت­اجتماعی" کسب می­کند، و این ادعا که «من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم»، اگر نگوییم دروغ است، حداقل عبث و بی­محتوی است.

شجریان، هنرمند متعهد

 محدود شدن ادبیات و هنر به «هنر متعهد» یکی از بزرگترین و مخرب­ترین پدیده­های عرصه ادبیات و هنر جامعه «ما» است. هیچ سانسوری، نه سانسور قاجاری، نه پهلوی و نه سانسور اسلامی، به اندازه این «سانسور ذهنی» به ادبیات و هنر «ما» و به خلاقیت هنرمندان صدمه نزده است و نمی­زند. سانسورچیان حکومتی این یا آن جمله را تغییر می­دهند، این یا آن پاراگراف را حذف می­کنند، یا حداکثر مانع نشر یک کتاب می­گردند. اما تیغه­های قیچی «هنرمتعهد» از میان فکر و روح «ما» می­گذرد و عالم خیال «ما» را محصور می­کند.

البته لازم به توضیح نیست که خالی بودن جای «هنر و هنرمند سیاسی» در عرصه هنری یک اجتماع باعث تأسف است. این باغچه بایستی که برای همه رنگ گل­ جا داشته باشد و نبایست که در انحصار یا زیر سیطره یک رنگ قرارگیرد. «شاملو معتقد است ... اگر ما مقید به مذهبی باشیم که در آن بوییدن گل کفر به حساب آید هرگز از بوییدن گل تصور و احساس شاعرانه نخواهیم داشت» (‌رضا براهنی – طلا در مس، ‌جلد دوم ١٣٧١)‌. خطای شاملو این است که این ویژگی را در اعتقاد مذهبی می­بیند. تقید به «درد نان»، اعتقاد به اصولی نظیر «سخن گفتن از درخت همچون جنایت است»، یا «هرمند باید صدای مردمش باشد» و ... محدودیت خیلی بزرگ­تری برای «عالم خیال» ایجاد می­کند. برای عالمی که هرچه در این جهان نشانی از انسان دارد، از آن­جا می­آید.

 - آقا، من در رشته سرامیک و سفال­سازی می­کنم، لطفا بگویید چگونه هنرم را در خدمت مردمم قرار دهم.

- بله بله ... ، شما در هنر امروز بر سر این دوراهی هستید: یا با تعهد برای قشر کارگران و زن و بچه آن­ها کوزه آب­خوردن می­سازید، یا با ساختن حقه­وافور هنر خود را به مرفین توده­ها تبدیل می­کنید.

 در باره ورود این «میکرب» به ایران، استمرار این بیماری و نتایج زیان­آور آن چیزهایی خوانده­ام. خاطرم هست اسماعیل نوری­علاء نیز پیشترها چیزی در این زمینه نوشته بود. اما قصد من در این­جا پرداختن به این مسئله نیست. نام­بردن این پدیده به عنوان میکرب، اتهام یا نوعی محکومیت نیست، بلکه ویژگی «مسری» این پدیده را تأکید می­کند. جالب است که این بیماری وارداتی "روشنفکران" توده­ای را می­توان هم نزد هنرمندان آرمان­گرای استالینی یافت، هم نزد هنرمندان آرمان­گرای طرفدار جامعه توحیدی. این میکرب هم لای صفحات کیهان هست، هم لای صفحات شرق. هم در حسینیه ارشاد و هم در «خانه هنرمندان» یافت می­شود. هم در زندان هست، هم در بیمارستان. و به احتمال زیاد در تیمارستان. و واقعیت امروز نشان می­دهد که هنوز اهرم­های قدرت ادبی در دست صاحبان ذهنیت­های "متعهد" است که از هنرمند "متعهد" تعریف و تمجید می­کنند، از طریق تبلیغ «هنرمتعهد» به این بیماری استمرار می­بخشند، به "آثار متعهد" جایزه می­دهند، و (فراموش نشود:) از این راه نان می­خورند. در اثر سیطره این ایدئولوژی خیال­کش در جامعه، مدال «هنرمند متعهد» (یا مترجم متعهد!) به شیئی مقدس تبدیل شده است که دل مؤمنین مذهب دروغین «اصلاح جهان» یا «دگردوستی روشنفکرانه» وطنی را می­برد. و آن­ها حاضر هستند برای به­دست­آوردن این «مدال مقدس» به همه کاری تن بدهند. از جمله (تا جایی که به این بحث مربوط می­شود) «بندبازی» کنند و زمین و زمان را به هم دوخته و بدون توجه به نتایج مخرب و درازمدت رفتارهایشان، "فلسفه"هایی ببافند که خاصیتی جز تشویش اذهان هنردوستان واقعی نداشته باشد.

 - استاد، رشته هنری من گلدوزی سنتی است، چگونه به اردوی «هنر متعهد» بپیوندم؟

- حاشیه پرچم حزب را گل­دوزی کنید. (البته حاشیه جانماز هم برای این کار چندان نامناسب نیست).

 

عرفان قانعی­فرد تئوریسین­ «بندبازی»

هنرمندانی مانند نویسندگان، شاعران، تئاتری­ها، فیلم­سازان، نقاش­ها و ... برای ورود به عرصه نقد اجتماعی سیاسی، یا (درمورد خاص ایران بهتر است بگوییم) به عرصه تخاصم با مراجع قدرت، همگی ابزاری در اختیار دارند. از قلم و قلم­مو گرفته تا دوربین آن­ها را در این موقعیت می­نشاند که "افکار" خویش را در اختیار دیگران قراردهند. اما درمورد شجریان، به عنوان خواننده، آن­هم نه خواننده «رپ» بلکه خواننده موسیقی اصیل ایرانی وضع فرق می­کند. شجریان چطور می­تواند به جرگه «هنرمندان متعهد» درآمده و تعهد خود را به "ملت شریف" (به «ما خوب­ها») و خصومت خود را نسبت به مراجع قدرت (به «اینا») نشان بدهد؟

البته نباید در حق قانعی­فرد بی­انصافی کرد. واقعیت این است که او تنها یکی از «جوجه­بندباز»ها و تئوریسین­های معمولی و دست­چندم است که "استاد" متعهد را در امر بندبازی تشویق می­کند. با این توضیح که نقش او در این ماجرا بیشتر از طوطی سخنگویی  که حرف­های اربابش را تکرار می­کند نیست، زیرا زحمت اصلی را در این جهت خود شجریان شخصا کشیده است.

 «و بدون اغرق باید  گفت، شجریان آن هنگام که سخن از موسیقی، معنا و شعر به میان می­آید، فضای احساسی و عاطفی خود را خلق می­کند و با انتخاب شعر مناسب از موسیقی مدد می­گیرد و تصویری ذهنی، مطابق با منظور و اندیشه خاص خود، برای شنونده ترسیم می­کند تا پیغام و پیام خویش را بازگو کند».

در این پاراگراف نقش ثانوی موسیقی شجریان را نزد قانعی­فرد که او را «تنها برای صدا و هنرش» دوست داشت، می­بینیم. «اصل» در ذهن او پیغام و پیام است که شجریان برای بازگو کردن آن از موسیقی «مدد می­گیرد».

در پاراگراف بعد، قانعی­فرد تمایل خود را به تعریف دوخاطره اعلام می­کند، که در آن ما را با تکنیک «واگذاری پیام» از سوی شجریان آشنا می­کند. جالب این­که خود قانعی هم سعی می­کند با مدد گرفتن از کلمات و عبارات پرطنین و گنده­گویی­هایی که مثل نقل و نبات در کشور گل­وبلبل خریدار دارد، فصاحت و بلاغت خود را آشکار ساخته و فضاسازی کند:

«روز ٤شنبه ١٢ اسفند١٣٧٧، در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراج­نشده ذهنم از صدای شجریان و آوازهای پرهیجان و همهمه­اش در اوضاع اجتماعی دگرگون ایران، راهی کنسرت ارکستر موسیقی ملی ایران در بخشی از تالار وحدت شدم. بنا به شرایط و اوضاع جامعه و اتفاقات و رخ­دادهای شگفت، ذهنم مغشوش و آشفته بود، انگار که همه حضار آن شب وضعیتی مانند من داشتند ...».

در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراج نشده ذهن مغشوش و آشفته ام از رخدادهای شگفت ... آوازهای پرهیجان و همهمه­اش!

 ظاهرا دخالت­های «اینا» و عمال­شان فضا را دچار اختلال کرده بوده است. «همه مردم چشم به انتظار، روی صندلی­های تالار نشستند، پس از گذشت سال­ها گوییا می­توانستیم بگوییم "ما هم ارکستر ملی داریم، ارکستر موسیقی ملی ایران"».

چه افتخار بزرگی! معلوم نیست که او به کنسرت رفته است که موسیقی گوش کند، یا دنبال موادی برای پرکردن حفره­های خالی شخصیت خود بگردد. این احساس چقدر با پیش­زمینه­ی احساسی­یی که برای شنیدن موسیقی لازم است، خوانایی دارد؟

 باری قطعاتی نواخته می­شود و نوبت تصنیف «نیایش» از مشیری که خود نیز در تالار حضور دارد می­رسد. «مشیری گفت: این شعر نیایشی است برای ایران، و شجریان بزرگ آن را می­خواند». سپس نوبت قطعه دیگری به نام «موج» می­رسد که شعر آن نیز از مشیری است. قانعی فرد پس از صحبت­هایی از «کانون نویسندگان» و سانسور و خفقان که ربط آن را به کنسرت درست نفهمیدم، می­گوید: «آری، مشیری آن شب می­دانست که همرزمان و همکارانش، تحت حمایت ذره­بینی انتظامات(!) و نظارت شدید، به چه اندیشیده­اند و می­خواهند برای جامعه ایران چه ره­آورد و تفکری را به ارمغان آورند»، اما قانعی­فرد لزومی نمی­بیند خواننده را  از «ره­آورد» و «تفکر» یادشده آگاه سازد. اگر شما اهل قبیله «خوب­ها» باشید که البته فورا معنی این رموز را کشف می­کنید، و اگر بگویید نمی­فهمید، یا عقل شما اشکال دارد یا در حال طرفداری از قبیله «اینا» هستید. هرچه هست، در سالن برگزاری کنسرت موسیقی عده­ای «هم­رزم» گردآمده­اند. تالار موسیقی در ذهنیت قانعی­فرد نوعی میدان پیکار است.

به فراگیری بیماری توجه کنید:

«حقیقت»، نشریه ارگان حزب کمونیست ایران در شماره ٤١٥ مقاله­ای دارد در باره موسیقی پاپ که در آن جوانان را به تولید موسیقی پاپ متعهد و آرمان­گرا تشویق می­کند: «آن­چه می­ماند باور به آرمان­ رهایی است که باید در ذهن و عمل کارکنان عرصه هنر جای گیرد. پیشگامان باید آن را بازیابند و راهیان جوان آن­را بشناسند. آن­چه می­ماند روحیه شورش و عصیان و اعتراض است که باید طبل­ها را به صدا درآورد، بر کلیدها بکوبد، سیم­ها را بلرزاند و پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها کند». آشنایی دوستداران ادب و هنر با شعر به عنوان «طناب­ دار» جدید نیست. موسیقی به منزله وسیله «رزمی» و «آلت قتاله» ادامه آن است.

باری، شجریان هم پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها می­کند. یا به قول قانعی­فرد: «در قطعه سوم شجریان با دلبری و سوز صدایش گفت: به سکوت سرد زمان/ به خزان درد زمان/ نه زمان را درد کسی است/ نه کسی را درد زمان/ نه همزبان دردآگاهی/ که ناله­ای خرد با آهی/ بهار مردمی دی شد/ زمان مهربانی طی شد/ داد از این بی­هم­رازی خدایا».

شما را نمی­دانم، اما من تابه حال خواننده­ای را ندیده­ام که با «دلبری و سوز صدایش» چیزی بگوید. خواننده­ها معمولا می­خوانند. اما با توجه به طرز "تفکر" قانعی درمی­یابیم که بکاربردن «گفتن» به جای «خواندن»، یک خطای زبانی معمولی نیست. این در واقع تقلیل «آواز» شجریان به «گفتار»  است که آشکارا نشان می­دهد که آن­چه برای قانعی­فرد در موسیقی شجریان اهمیت درجه اول دارد، نه موسیقی، که «پیام» او است.

پیش از این نیز گفته بود: شجریان با «انتخاب شعر مناسب» از موسیقی مدد می­گیرد و با «منظور» و «اندیشه­خاص» خود «پیغام» و «پیام» خویش را برای مردم بازگو می­کند. اما بپرسیم، شجریان با انتخاب این شعر چه پیامی مخفی­یی برای «ما» دارد؟ زمان را درد کسی نیست، یعنی دولت برای ما کاری نمی­کند؟ اگر این­طور است، پس، «نه کسی را درد زمان»، باید به این معنی باشد که چرا مردم به خیابان­ها نمی­ریزند و «اینا» را از مسند قدرت پایین نمی­کشند. آیا منظوراز این­که: «همزبانی که آگاه به درد باشد و ناله­ی مرا با آه خود بخرد، وجود ندارد»، چیست؟ آیا منظور این است که «نالنده­های جهان متحد شوید»؟ نکند، بهار مردمی طی شد، ربطی به حکومت مردمی یا مردم­سالاری داشته باشد؟

کشف «منظور» و «اندیشه­خاص» شجریان که این شعر را انتخاب کرده است برای من ناممکن است. در این شعر تا آن­جایی که من می­فهمم، شاعری تنها و بی­هم­زبان که نامهربانی روزگار  دل او را به درد آورده است، از زمانه می­نالد و اشتیاق آشنایی با همزبانی که ناله او را با آه بخرد در او شعله­ور شده است. در ادامه این شعر نیز از حسرت سرشدن عمر  به درگاه خدا می­نالد، از فقدان تأثیر «جام­می» که غم دل او  را نمی­شوید، و هم­چنین از برخی چیزهای دیگر می­نالد. وای از این افسون سازی، خدایا ...

باری پس از این­که شجریان از افسون­سازی نزد خدا می­نالد، و می­خواهد صحنه را ترک کند، اتفاقی رخ می­دهد که به جز در کنسرت­های کلاسیک، در همه اغلب کنسرت­ها اتفاق می­افتد. شنوندگان دست می­زنند و گاه با صدای بلند «دوباره! دوباره!» می­گویند و به این وسیله از گروه می­خواهند یک قطعه دیگر اجرا کند.

متن صفحه ٩ مقدمه حیرت­انگیز است. کسی که می­خواهد از فضایی که قانعی در این صفحه در پی ایجاد آن است سردربیاورد، باید آن را با صدای بلند، با تأمل و با لحن خطیبه­ای بخواند. کاریکاتوری که قانعی تصویر می­کند، شاهکار است. داد از این بی­هم­رازی ... خدایا ...!

«پس از آن، هنگامی که شجریان خواست صحنه را ترک کند، ابراز احساسات حاضران سرخورده تا به حدی رسید که ارکستر باز هم برای تسکین دل مردمان نومید و هراسیدۀ دیار نواختند، انگار که همه قلب­ها حتی درمیان آن سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران می­طپید».

مردمان سرخورده، نومید و هراسیده دیار که قلب­ همه آن­ها انگار در سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران می­طپید!

محقق آکادمیک از آن­چه در دل­ها می­گذرد آگاه است. تا پیش از مطالعه «سروش­مردم» فکر می­کردم که این فقط از صفات خداوند تعالی­فرجه است، که از آن­چه در دل­ها می­گذرد آگاه است. اما خود این قانعی­فرد هم انگار با انتخاب صفات و واژه­های مخصوص قصد دارد «پیامی» را که شجریان نتوانست با ناله از نبود هم­راز و هم­زبان به «ما» برساند، به خواننده واگذار کند. دغلکاران واعظ! مردم هراسیدۀ نومید! سیاهی، فریب! و قلب­هایی که «انگار» برای ایران می­طپند.

«در این هنگام و پیش از اجرای مجدد، بانویی از میان حاضران برخاست و همگان را دعوت کرد تا به پاس­داشت حرمت بزرگان شعر و موسیقی ایران، سه بار برایشان درود بفرستند، آنگاه بود که آتش شوق دل همه حضار برافروخت و یکصدا چنین گفتند ...!».

من نمی­دانم شما خواننده پرحوصله این نوشته از این­جور «بانو»ها می­شناسید یا نه. اگر نمی­شناسید، هیچ ضرر نکرده­اید، چنان­چه آشنایی با یکی دو نفر از آن­ها برای من هیچ­سودی نداشته است. دل هراسیده و نومید مردمان دیار که با نیوشیدن یک ساعت و نیم «آواز شجریان» تسکین نیافته، ناگهان با سخنان بیجای این «بانو»ی خود­مهم­پندار آتش می­گیرد و دهان­های آن­ها مانند دهان سربازان یک لشگر که همه با هم به فرمان تیمسار باز و بسته می­شوند، به یک دهان عمومی گشاد تبدیل می­شود تا به پاس حرمت بزرگان شعر و موسیقی برای آنان درود بفرستد. آن­هم نه یک­بار، بلکه سه­بار!

کی بود داشت تا دودقیقه پیش از نبود «هم­زبانی» و «هم­رازی» می­نالید و می­گفت، کسی پیدا نمی­شود که ناله مرا با آه خود بخرد؟ پس این «توده» یک­صدا، یک­دل و هم­راز، چیست؟ فغان از نبود هم­راز و هم­صحبت از سوی تنهایان «جدا» افتاده قابل فهم است. اما ناله شاعر، قانعی­فرد و شجریان را که در این «ارگاسم» همگانی شریک هستند، چگونه باید تعبیر کرد؟ اصولا نالیدن از «جدایی» از سوی اجزای این موجود هزارسر که مانند اجزای یک تقویت­کننده صوتی با هزار کابل و سیم به هم «وصل» هستند، چقدر جدی است؟ چرا شاعر می­پندارد که کسی ناله او را با آه نمی­خرد؟ در حالی که این موجود هزارسر خریدار  مشتاق ناله­های اوست. خوب­ هم می­خرد، نه با یک آه، بلکه با هزار.صد آه.

پس از این­که موجود هزارسر به دعوت «بانو» یک­صدا حرمت بزرگان شعر و موسیقی را پاس­داشت، نوبت بزرگان شعر و موسیقی می­رسد که برای پاس­داشت «عاشقان موسیقی» یک کاری بکنند. قانعی­فرد:

«و ارکستر برای پاس­داشت عاشقان موسیقی این سرزمین کهن، که انگار پس از سال­ها خلاء و خشکی و سیاهی و خون، نوای موسیقی و زندگی را می­شنود و می­خواهد نفسی برآورد و زنده شود، قطعه "موج" را دگربار اجرا کرد ...».

قانعی­فرد در این مقدمه حرف­های بی­ربط زیاد می­زند. این­که این سرزمین کهن است، ربطی به مسئله ندارد و می­شود از روی آن پرید. اما از گفتن یک چیز نمی­شود گذشت و باید به حکم وظیفه، آن را گفت:

اهدای لقب «عاشقان موسیقی» به این موجود هزارسر اهانت و گستاخی بزرگی نسبت به همه دوستداران واقعی موسیقی است.

از این که بگذریم، با دقت در جمله­بندی قانعی­فرد درمی­یابیم که خود او نیز به عنوان یکی از سرهای موجود هزارسر، یک­تنه­گی این موجود را در «ارگاسم» یادشده حس کرده است. به همین علت است که در ذهن او سوم شخص مفرد جانشین سوم شخص جمع می­شود. عاشقان موسیقی ... نوای موسیقی را می­شنود (نه می­شنوند) و می­خواهد نفسی برآورد و زنده شود (نه می­خواهند نفسی برآورند و زنده شوند).

راستی که «عاشقان موسیقی» اعضای یک پیکرند که در ذهنیت ز یک جوهرند!

 پس از خاتمه کار ارکستر، معمولا کار دوست­داران موسیقی هم تمام می­شود. به قول معروف سرشان را می­اندازند پایین و راهی خانه می­شوند. اما برای قانعی­فرد قضیه هنوز ادامه دارد. زیرا در راهروهای خروجی سالن، ایرانی­ها با «اشک­شوق» و احساسات لبریز روان هستند و لابد به یکدیگر دستمال­کاغذی تعارف می­کنند: «پس از آن حضار در دل شب تار در دالان­های سیاه و کم­نور تالار، با اشک شوق و احساسات لبریز بیرون آمدند. اما انگار که باید شوق و شور را فراموش کنند».

چرا؟ چرا باید فراموش کنند؟

قانعی­فرد که از راز دل آن­ها آگاه است، جواب این سئوال را می­داند. می­خواهد با اشاره به نابسامانی وضعیت اجتماعی بگوید، آن­ها با خروج از سالن، دوباره با همین نابسامانی هرروزه سروکار خواهند داشت. اما جمله­ای می­گوید که به نظر من می­بایستی که به عنوان «بهترین لطیفه سال» یا حداقل به عنوان یک شناخت ناب «قوم­شناسانه» به آن جایزه داد:

«زیرا در بیرون تالار، مردم شهر در هزار اعتراض و عصیان گوشه و کنار خفته بودند»!

باید قبول کرد که ایرانی­ها تنها ملتی هستند که در خواب اعتراض و عصیان می­کنند. این هم یکی دیگر از مشخصات ملی ملت شریف است.

 «آری، شب بعد از آن کنسرت دوباره آشفتگی و هراس از تلاطم جامعه و زیستگاهم بر ذهن و روانم چیره شد. و در این پریشان­خیالی، ماه­ها چنین گذشت ...».

آیا برای شما، که به قصد مطالعه "اندیشه" شجریان کتاب «سروش مردم» را خریده­اید، الزام­آور است که در باره آشفتگی و تلاطم جامعه و زیست­گاه آقای عرفان قانعی­فرد فکر کنید؟ برای من هم همین­طور.

آیا این­که عرفان­قانعی­فرد در حین ترجمه این کتاب به چه آهنگ­هایی گوش می­کرده است، مشکلی از شما حل می­کند؟ شاید بگویید: «شاید».

«هرچند که سال­هاست، چه در حین ترجمه این اثر و چه در هنگام ترجمه دیگر آثارم در خلوت خویش به صدای او [شجریان] و اشعار انتخابی­اش گوش می­دهم».

اما چرا این­کار را می­کند؟ ممکن است کسی بگوید: «چون به موسیقی شجریان علاقه دارد» یا «چون عااااااشق موسیقی شجریان است»، حال آن­که این­طور نیست. قبلا گفته بود که شجریان با انتخاب بخصوص شعر و با مددگیری از موسیقی، «پیام» بخصوصی را به مردم واگذار می­کند. دلیل گوش کردن او به اشعار انتخابی شجریان، کشف همین «پیام» او است. می­گوید:

«... گوش می­دهم، تا در انتخاب او و پیام شاعرش تأمل کنم؛ آوازهایی با اشعار حافظ، سعدی،  مولانا، که اکثر آن­ها براستی وصف­الحال ایام و روزگار سرزمین و مردمانم بوده و می­باشد». و سپس به ذکر چند نمونه از اشعار حافظ، سعدی و مولانا می­پردازد که بایستی وصف­الحال «مردمان ­قانعی­فرد» باشد.

«زاهد ظاهرپرست از  حال ما آگاه نیست» (متوجه شدید؟ «اینا» رو میگه!)

«بنده پیرخراباتم که لطفش دایم است/ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست» (پس بهتر است که دولت را از «اینا» بگیریم و به دست شراب­فروش­ها بدهیم؟).

«واعظان کین جلوه در محراب و منبر می­کنند/ چون به خلوت می­روند آن کار دیگر می­کنند». (منظورش رفسنجانیه؟)

«جهان پیر است و بی­بنیاد، از این فرهاد کش فریاد»!

عرفان قانعی­فرد به خاطر درک همین روحیه انقلابی (!) شجریان است که در یک کنسرت خارج­کشوری تصمیم می­گیرد، کتاب سروش مردم را تدوین کند: «و هنگامی که شنیدم با همراهی فرزندش همایون شجریان برای حضار خفته و دورمانده از وطن می­خواند: خانه­ام آتش گرفت/ آتش جانسوز ... حدسم به یقین تبدیل شدن و در آن شب به یادماندنی تصمیم گرفته تا به محض بازگشت به ایران، شرح گفتارهای این هنرمند را به مردمم برسانم».

می­بینید که ایرانی­های خارج هم فرق زیادی با ایرانی­های داخل نمی­کنند. ایرانی­های داخل در خواب عصیان و اعتراض می­کردند، و ایرانی­های خارج در خواب موسیقی گوش می­کنند.

 آخ عرفان! عرفان! این حرف­ها چیست که می­زنی!

* اینجا خطایی رخ داده است که تصحیح آن را مدیون تذکر داریوش میم، نویسنده وبلاگ «ملکوت»  هستم. خیلی ممنون. داریوش مینویسد:

«مطلبی را در نقد کتاب «سروش مردم» خواندم. با بسياری از آن‌چه نوشته‌ای از بن دل موافقم. يک خطای سهوی را ديدم که گفتم بد نيست متذکر شوم. کيمبريج و آکسفورد شهرهای دانشگاهی هستند. لذا آدم می‌تواند به «دانشگاه محل تحصيل‌اش» هم برگردد. راست می‌گويی. اگر دانشگاه مثلاً یو‌ سی ال بود، شايد نمی‌شد اين حرف را زد ولی درباره‌ی آکسفورد و کيمبريج که در و ديوار شهر هم دانشگاه است، نمی‌توان اين را گفت. زنده باشی، د. م.». ادامه مطلب

بازگشت به صفحه اصلی

webcounter