|
«سروش مردم»
امروز دومرتبه این کتاب «سروش مردم، زندگی و اندیشههای
استاد محمدرضاشجریان» (انتشارات دادار) را ورق زدم. آقا، این مقدمه و
چندصفحه پیوست کتاب به قلم عرفان
قانعی فرد
ذهن مرا به معنی واقعی کلمه (ببخشید)
باید به حال نویسنده تأسف خورد که به گواه تاریخ حافظ و مولانا و سعدی در به «خشمآوردن خلق» از طریق گریستن(!) به حال موهومبافهای متحجر هیچگونه موفقیتی نداشته اند! میگوید: « انگار گاهی شنوندگان در کنسرتهای شجریان، همه خفتهاند، شاید مرده! مردگانی که در خاموشی و سیاهی در شهر، انگار رمز کمال شکفتن را نمیدانند ... نغمه دلنواز و جوشش صدای شجریان، همچو موجی بر تختهسنگهای پیکر این مردگان میخروشد تا شاید زبیخ و بن برکند». به نظر شما خفته یا مرده نامیدن شرکتکنندگان در کنسرت شجریان غریب نیست؟ آیا شما خود به عنوان کسی که «رمز کمال شکفتن» را نمیداند، هرگز در یکی از کنسرتهای شجریان احساس «مرده»گی کردهاید یا خوابتان رفته است؟
کارم درآمد. انگار باید امشب بیدار بمانم.
وای ... اینیکی هم خیلی جالبه: «گاهی باورم به یقین نمیرسد، در کنار آن تحریر دلنشین (در آواز شجریان)، فریاد در گلومانده مردمانی چشم به انتظار در گوشم زنگ میزند، که با صبر و استقامت فریادرسی را میطلبند و زیر آوار ظلم و خفقان و موهومات ناله میکنند» ! معنی «استقامت» را هم فهمیدیم. * سروش مردم یا: چه کسی چرا و چگونه، چه چیزی را با چه هدفی به چه کس دیگری میگوید و از همه مهمتر: خواهان ایجاد چه تأثیری در «من» است؟ «سروش مردم» (انتشارات دادار، ١٣٨٢) نام کتابی است که به کوشش عرفان قانعیفرد چاپ شده است. عنوان فرعی کتاب درواقع محتوی آن را بیان میکند: «زندگی و اندیشههای محمدرضا شجریان» (متشکل از «گفتارهای جسته و گریخته» شجریان در مطبوعات که توسط قانعیفرد جمعآوری شده است).
از خریدن این کتاب پشیمان نیستم، اما خواندن این کتاب رنج بزرگی است. دردی است تقریبا مثل مردن که میگویند آن را دوا نباشد. «تقریبا»، چون پایانبخشیدن به رنجی که خواندن کتاب مذکور ایجاد میکند، حداقل یک دوا دارد: باید آن را یک بار دقیق خواند. فعلا قصد من پرداختن به «حرفها»ی شجریان که به غلط از آن با عنوان «اندیشههای شجریان» نامبرده میشود نیست. قانعی فرد که کار خود را «آکادمیک» مینامد یک پیشگفتار سیزده صفحهای (همچنین پسگفتار ششصفحهای) برای این کتاب نوشته است که نمیشود بیاعتنا از کنار آن گذشت. کاربرد «مقدمه» در کارهای آکادمیک مشخص و تعریفشده است. «پیشگفتار» میبایستی برای خواننده مدخلی مناسب به متن ایجاد کند. اما قانعیفرد در این صفحات مطالبی را بیان میکند که به خواننده و به محتوای کتاب مطلقا نامربوط است. افزون بر این، زبان بکارگرفته شده در آن زبانی شاعرانه، احساسی و آلوده به «ایدئولوژی» است که با هنجارهای «کار آکادمیک» نمیخواند. ایده کتاب از کجاست؟ از قرار معلوم، (دردانشگاه محل تحصیلم- کمبریج) «درواحد پژوهش موسیقی آسیا ... چند پروفسور ایرانی در زمینه موسیقی وجود دارند که تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص دادهاند». تحقیقات خود را به بررسی تحلیل موسیقی ایران اختصاص دادهاند، یعنی درباره موسیقی ایران تحقیق میکنند. عرفان قانعیفرد، وقتی که مطلع میشود که آنها تحقیقات خود را به بررسی تحلیل شجریان اختصاص دادهاند (!) میپذیرد که مطالبی را درباره شجریان از فارسی به انگلیسی برگرداند. میگوید: «آنچه که به انگلیسی ترجمه شد، فارسی آن در این دفتر عرضه میگردد». بعید به نظر میرسد که این مقدمهی قانعیفرد در نسخه انگلیسی کتاب مذکور موجود باشد. نه به دلیل زیرپاگذاشتن عرف عملی، بلکه به این خاطر که این مقدمه لباسی است که برای ذهنیت خواننده ایرانی دوخته شده است و ترجمه آن به یک زبان اروپایی عبث و به شدت مسخره است. اگر شعور خواننده ایرانی از سوی قانعیفرد کمتر از آن تخمین زده میشود که مستقیما به سخنان شجریان مراجعه کرده و آن را بفمد، مقدمه کوتاهی میتوانست در سهولت این کار یاری کند. اما او مقدمهای را که از دو بخش تشکیل شده است، جای مناسبی برای معرفی شخص خود مییابد. قانعیفرد چه اطلاعاتی از خود به ما میدهد؟ بدون وجود هیچ دلیلی او در خاتمه هر دو بخش مقدمه این عبارت را مینویسد: عرفان قانعیفرد، دانشگاه کمبریج انگلستان. نه تنها به خواننده هیچ ربطی ندارد که «کجا» این متن نوشته شده است، بلکه شخصا یک چنین رفتاری از دانشمندان و اساتید دانشگاهی نیز ندیدهام که کتاب یا رسالات خود را اینگونه "امضا" کنند. حداکثر میتوانست اینطور باشد: عرفان قانعی فرد، لندن. اما تأکید بر اینکه او دانشجوی دانشگاه کمبریج است، برای قانعیفرد خیلی با اهمیت است. چنانچه در مقدمه توضیح میدهد، یک بار که ایران بوده است، به علت تجربیات ناخوشایند، از نشر «سروش مردم» پشیمان شده و به انگلستان مراجعت میکند. به بیان او توجه کنید: «دلشکسته و مضطرب از عرضه کتاب "سروش مردم" پشیمان شدم و به دانشگاه محل تحصیلم بازگشتم». این جمله تنها و تنها در حالتی میتوانست درست باشد که محل زندگی قانعیفرد در دانشگاه باشد. هیچکس وقتی از ایران برمیگردد، به محل کار یا دانشگاه محل تحصیل خود بازنمیگردد. قانعیفرد حداکثر میتوانست بگوید: «برگشتم لندن»، زیرا غیرقابل تصور است که او پس از ورود به فرودگاه لندن با یک چمدان پر از پسته و سبزیخشکه تاکسی بگیرد و راهی دانشگاه کمبریج شود!* قانعی فرد، پس از اینکه دوخاطرهی بیجا تعریف میکند، از خود اطلاعات دیگری دراختیار خوانندهای که قصد آشنایی با «اندیشه»های شجریان را دارد، قرار میدهد. مینویسد: «پس از آن روز دیگر، یک دهه از ترجمه و تدوین و عرضه آثارم به بازار نشر ایران گذشته بود. زیرا سالهاست "قلم ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز" و من خسته و رنجور، با کولهباری از خوشهچینی و فیض بردن از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزهسرشت، این راه قلمفرسایی را برگزیدهام و هیچگاه، هم حتی حال نیز هم، سر تسلیم به سختی، خردهگیری و سخن اغیار فرود نیاوردهام و مرید طاعت بیگانگان آشناروی نشدهام». دانستن اینکه از عرصه آثار قانعی یک دهه میگذرد، چه فایده، یه بهتر است بگوییم، چه کاربردی دارد؟ به «ما» چه مربوط است که قانعیفرد در کولهبار خود چه چیزی حمل میکند؟ فیض از محضر روندگان راه طریقت و پختگان پاکیزهسیرت یا قوطی کمپوت گیلاس؟ او سخنان "جستهوگریخته" شجریان را از روزنامهها جمعآوری کرده، این سخنان را برای «ما» مفید یافته و قصد انتشار آنها را نموده است. به حال من خواننده چه توفیری میکند که در کولهبار شخص «جمعآورنده» چیست. دانستن اینکه قلم او ز روی صدق و صفا گشته با دلش همساز، چه ارزشی برای خواننده دارد؟ من میخواهم بدانم شجریان چگونه فکر میکند، اینکه قانعیفرد «راه قلمفرسایی» را برگزیده است و سر تسلیم به خردهگیری اغیار (که نمیدانیم کیستند) فرود نیاورده است، چه ربطی دارد به "اندیشه"های شجریان؟ آیا چون به علت علاقه به موسیقی، کتاب «سروش مردم» را (٢٠٠٠تومان) خریدهام، باید برای جمعآوریکننده حرفهای "جستهگریخته" دست بزنم که مرید طاعت بیگانگان آشناروی (که نمیدانم کیستند) نشده است؟ ادامه میدهد: «زیرا شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس». نمیپرسم، پس شرف دست کارگران، شرف دستی که گندم میکارد، دستی که آجر روی آجر میچیند و برای من سقف میسازد و ... چه شد؟ اگر دست باشرف قانعیفرد و اشخاصی نظیر قانعیفرد از کار بازایستد، اگر نگوییم برای جامعه مبارک است، حداقل هیچ تأثیری در زندگی «ما» ندارد. در حالی که نمیتوان این اصل را شامل دستان رفتگران دانست. پس چطور شد که شرف دست همین قلم و نوشتن است و بس؟ قرار شد از این سئوالها نکنم. فعلا میخواهیم به اطلاعاتی که قانعیفرد از خود به خواننده «زورچپان» میکند بپردازیم. قانعی: «در اوایل ١٣٧٩، خسته و رنجور از آن فعالیت فشرده، راهی دیار غربت شدم، که نه قصد ماندن داشتم و دارم و نه قصد فرار از عشق و مستی نوشتن». خوب، به من چه؟ در مقدمه کتابی که قرار است «اندیشههای» شجریان را در اختیار من بگذارد، شخصی که مطالب این کتاب را جمعآوری کرده است، میگوید خسته و رنجور راهی دیار غربت شده است. میگوید قصد ماندن در لندن را نداشته است. میگوید قصد نداشته است از عشق و مستی نوشتن فرار کند. آیا نزد قانعیفرد سؤاستفاده از ذهنیت خواننده حدومرزی دارد؟ به یک اندرز حکیمانه از او گوش کنید: «به هرحال در این به در افتادن، باید فرصتی چند و اندک فراغتی یافت و گذشت عمر را غنیمت دانست». اینکه آدمها معمولا روزهای خوش، جوانی یا روزهای عمر خود را غنیمت میدانند و کسی جز قانعیفرد «گذشت عمر» را غنیمت نمیشمارد، نشان میدهد که این آقای قانعی با اینکه به اینهمه بزرگنمایی قانع نیست، اما واقعا منحصر به «فرد» است. ولی شاید این سخن او برای درک "اندیشه" شجریان لازم و راهگشا باشد. برای فهم نکته بعدی، باید توجه داشت که قانعی سخنان شجریان را به انگلیسی ترجمه کرده است، اما کتاب «سروشمردم» به عنوان کتابی به زبان فارسی، تنها یک «جمعآوری» است و کار جمعآوری هیچگونه ربطی به مسائل ترجمه ندارد. اما قانعی اصرار دارد نظر خود را درباره کار ترجمه، وظیفه و ارزش مترجم و ... به ما واگذار کند. میگوید: «ترجمه مطالبی را درباره شجریان پذیرفتم. چون تا زمانی که اثری را به دقت نخوانم و از آن خوشم نیاید و از طرفی حاوی پیامی برای خواننده نباشد، هرگز ترجمه نمیکنم». قابل تصور نیست که مترجمی بدون اینکه اثری را با دقت بخواند دست به ترجمه آن بزند. بند بعدی، یعنی ترجمه به شرط «خوشمبیاید»، قبل از اینکه مشکل قانعی باشد، مشکل تأسفانگیز آن دسته از دوستداران ادبیات است که زبانهای خارجی نمیدانند و حدود و مرزهای ارضای نیاز هنری آنها را چیزهایی که قانعی و امثال قانعی از آن «خوششان بیاید» تعیین میکند. درد بزرگی است، اما خوشبختانه هرروز به تعداد آندسته از دوستداران هنر و ادبیات که برای استقلال خود از قانعیها با جدیت به آموختن زبانهای دیگر روی میآورند زیادتر میشود. و اما درباره بند سوم باید گفت که همه نوشتهها، از کتیبههای سنگی عهد عتیق تا روزنامه شرق، و حتی نوشتهای که جهت یادآوری خریدن گوجهفرنگی به در یخچال میچسبانیم، همه و همه برای خواننده حاوی پیامی است. اما منظور قانعی از «پیام» چیز مشخصی است که به آن خواهم پرداخت. فعلا ببینیم که به نظر او وظیفه مترجم چیست: «معتقدم هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملتهاست و اگر موفق به معرفی و عرضه فرهنگ سرزمین مادریاش گردد، زهی سعادت!». درواقع به خواننده میگوید: من کتابی را که پیش روی شماست با علاقه به انگلیسی ترجمه کردهام. میگوید: هدف مترجم متعهد شناساندن فرهنگ ملتهاست! این سخنان ربطی به کتاب «سروش مردم» ندارد، زیرا: - کتابی که پیش روی من است، کتابی فارسی است. - محتوای آن سخنان شجریان است که البته با اینکه هنرمندی جهانی است، اما هنوز ایرانی است و فارسی حرف میزند - جمعآوریکننده آن ایرانی است - و من هم که خواننده باشم، فارسیزبان هستم و برای آشنایی با فرهنگ سرزمین مادریام به مترجم نیازی ندارم. اما: «وظیفه یک مترجم دلسوخته و متعهد این است که در موقع ضرورت، ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادریاش را به دیگران بشناساند، وگرنه جز این توقع، مترجم ارزشی ندارد. و ارزش مترجم مانند هنرمند، ادای دین به جامعه است، به همین خاطر گاهی ترجمه را نوعی هنر میدانند». قانعی هم مترجم است، پس لابد بایستی ما هم قانعی را نوعی «هنرمندمتعهد» بدانیم. پرسش بعدی این است: مترجم دلسوخته یعنی چه؟ آیا برای کسی که قصد خواندن کتابی فارسی به نام «سروش مردم» را دارد، چه الزامی هست که از احوال دل مترجم آن به انگلیسی، آگاه باشد؟ هدف قانعی از گزارش اخبار دل خویش چیست؟ اغلب مترجمهای خوب «ادب و اندیشه و هنر اصیل سرزمین مادری» خود را به زبانهای بیگانه ترجمه نکردهاند، بلکه برعکس، اندیشههای بیگانه را به زبان مادری خویش برگرداندهاند. آیا چون توقع قانعی را برآورده نکردهاند بیارزش هستند؟ قانعی ادامه میدهد: «اما باید گفت که در این اثر کمترین اشارهای به زندگی خصوصی و شخصی و عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است؛ تعارف و شخصیتسازی و اغراقی هم وجود ندارد، یک تحقیق آکادمیک است و تنها وظیفه من به عنوان مترجم این اثر طبقهبندی و ترجمه صحبتهای اوست ... در این کتاب من تألیفی نکردهام چون در این اثر خلق و ابداعی صورت نگرفته است». هیچکجای دنیا طبقهبندی بریدهروزنامهها و ترجمه آنها را «تحقیق آکادمیک» نمینامند. اما از شخصی که از فرودگاه لندن مستقیما به «دانشگاه محل تحصیلم» میرود، این سخن عجیب نیست. اگر در متن کتاب اغراقی نیست و اشارهای به عادات و شخصیت فردی شجریان نشده است، به قانعیفرد کاملا بیارتباط است، زیرا کتاب «سروشمردم» نه کتابی «درباره» شجریان، بلکه سخنان خود شجریان است. اما در مقدمهای به قلم مترجم دلسوخته، اغراق هست، اشاره به شخصیت فردی شجریان هم شده است، تعارف و خیلی چیزهای دیگر هم هست. میگوید: «اخلاق ویژه او [شجریان] این است که مانند بعضی از هنرمندان و اهالی قلم، از مصاحبه و گفتگو با رسانههای خبری، حضور در محافل و خودنمایی و مطرح شدن و مطرح ماندن به هرقیمتی به شدت پرهیز میکند». امکان داوری درباره «حضور در محافل، خودنمایی و مطرح شدن و ...» برای کسی موجود است که با شجریان رابطهای نزدیک داشته باشد و من نمیتوانم درباره صحت و سقم این ادعا چیزی بگویم. اما در مورد مصاحبه و گفتگو با رسانههای خبری، مدارکی در دست است که نافی ادعای قانعیفرد است. اول اینکه اگر شجریان به شدت از مصاحبه و گفتگو با رسانهها پرهیز میکرد، امکان تدوین کتاب «سروش مردم» موجود نبود، زیرا بخش بزرگی از مطالب اینکتاب به گفته خود قانعی حرفهای است که شجریان در همین گفتگوها مطرح کرده است. دوم اینکه اگر شجریان از مصاحبه و گفتگو با رسانهها میپرهیزد، پس من (مانی ب.) از کجا میدانم که شجریان در امتحانات کلاس ششم ابتدایی شاگرد اول شده است؟ از کجا میدانم که شجریان در چهاردهسالگی در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد شرکت میکرده است؟ چطور این آگاهی به ذهن من رسیده است که دختر دوم شجریان (از زن اول او) در تاریخ ٢٨ اردیبهشت ١٣٤٤، دختر سوم شجریان که مژگان نام دارد در ٢٧ اردیبهشت ١٣٤٨ و پسر دوم (از زن دوم شجریان) در سال ١٣٧٦ در ونکوور کانادا متولد شده است؟ من حتی میدانم که به چه علت شجریان در سال ١٣٨٠ مورد عمل جراحی قرار گرفته است: به دلیل چسبندگی روده! و البته این اطلاعات را که دانستن آن (بنا بر تشخیص ذهن محدود برخی از کارکنان رسانهها) برای درک موسیقی اصیل خیلی لازم است، کارآگاهان خصوصی برای من تهیه نکردهاند بلکه رسانهها به من واگذار کردهاند، و کارکنان رسانهها این اطلاعات را در مصاحبهها و گفتگوها با شخص شجریان به دست آوردهاند و نه از طریق میکرفنگذاشتن در اتاق خواب او. (مجلهی موسیقی قرن ٢١، شماره ١، ویژه محمدرضاشجریان، مرداد ١٣٨٢) قانعی به اغراق و شخصیتپردازی ادامه میدهد: شجریان «به راحتی هم حرفها را نمیپذیرد (چه حرفهایی را؟)، نوعی سماجت خاص در حرفهایش وجود دارد. اما هنگامی که با چشمان پرنفوذش، ذهنیت و فکر مخاطبش را تقریبا شناخت، با خوشرویی و تواضع زبانی ساده و عامیانه، اما دلنشین، سخن میگوید، بی تکبر و صمیمی». این جملات قانعی مرا در این باور تقویت کرد که تعریف و تمجید انسان زیردستمنش همیشه با توهین یکسان است. این ذهنیتی که قانعیفرد برای شجریان ذکر میکند، یعنی ذهنیتی که صاحب آن تا سر از فکر طرف گفتگو درنیاورد شهامت بیان نظر خود را ندارد، ذهنیتی شناختهشده و به غایت عقبافتاده است که از فقدان خودباوری و میانمایگی صاحب آن حکایت میکند. برای این کار هیچ چیز پرنفوذ، از جمله چشمان پرنفوذ لازم نیست، همان میانمایگی معمولی کاملا کفایت میکند. قانعیفرد ادامه میدهد: «شجریان هم جزو هنرمندان پرکار و صاحب اندیشه ایران است و هم تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران، حتی گاهی در اروپا از او به عنوان اگلو یا نشانهای از هنر ایرانی یاد میکنند». مترجم دلسوخته ذهنیت رایج در ایران را به دلیل اشتراکی که با آن دارد، خوب میشناسد. این ذهنیت نمیخواهد بداند چه کسی، درکجای اروپا و در چه رسانهای، در باره شجریان چه گفته است. همینکه کسی در اروپا از شجریان تعریف کرده است، برای درد حقارت او مسکن مناسبی به نظر میرسد. اما اینکه قانعیفرد با وجود حضور هنرمندانی چون جلال ذوالفنون و فرهنگ شریف و ... در عرصه موسیقی اصیل ایرانی، شجریان را تنها یادگار گنجینه هنر موسیقی سنتی ایران مینامد، اغراق و ادعای «بزرگتر از دهان»ی است که خود شجریان احتمالا اولین کسی خواهد بود که با آن مخالفت کند. گفتم که مطالعه کتاب «سروشمردم» رنجآور است. آیا رنج از این بزرگتر وجود دارد که برای درک "اندیشه"های شجریان مجبور باشیم بدانیم که علاقه مترجم این سخنان به انگلیسی، نسبت به شخص شجریان چگونه است؟ اما قانعیفرد این نسخه را برای «ما» تجویز کرده است: «علاقه من به شجریان هم، مانند دیگران است، مثل همه آن خیل شنوندگان و مخاطبان در گوشه و کنار جهان، و فقط با این تفاوت که من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم». خیل شنوندگان یا به خاطر چشمان پرنفوذ به شجریان علاقه دارند، یا به خاطر چهره جذاب او، یا کلا از کراوات یا چینچین زلف او خوششان میآید. حتی ممکن است در میان دوستداران شجریان کسی یافت بشود که به این دلیل که خود نیز مانند شجریان جهت رفع چسبندگی روده جراحی شده است، با شجریان احساس همدردی کرده، و چون حرف شجریان در باره «درد مشترک» را خوب میفهمد، نسبت به او احساس محبت کند. ولی قانعیفرد شجریان را برای صدا و هنرش دوست دارد. لطفا دست بزنید. در ادامه خواهیم دید که این سخن قانعی انطباقی بر حقیقت ندارد و گفتارش عکس این ادعای یاوه «روزنامه همشهری» را ثابت میکند که: «كسانی كه به استاد شجریان گوش می دهند از بالاترین سطح فرهنگی برخوردار هستند». در ادامه خواهیم دید، شجریانی که قانعیفرد به ما معرفی میکند شأن و منزلت خود را نه از موسیقی، بلکه از "تعهد" و "مسئولیتاجتماعی" کسب میکند، و این ادعا که «من او را تنها برای صدا و هنرش دوست دارم»، اگر نگوییم دروغ است، حداقل عبث و بیمحتوی است. شجریان، هنرمند متعهد محدود شدن ادبیات و هنر به «هنر متعهد» یکی از بزرگترین و مخربترین پدیدههای عرصه ادبیات و هنر جامعه «ما» است. هیچ سانسوری، نه سانسور قاجاری، نه پهلوی و نه سانسور اسلامی، به اندازه این «سانسور ذهنی» به ادبیات و هنر «ما» و به خلاقیت هنرمندان صدمه نزده است و نمیزند. سانسورچیان حکومتی این یا آن جمله را تغییر میدهند، این یا آن پاراگراف را حذف میکنند، یا حداکثر مانع نشر یک کتاب میگردند. اما تیغههای قیچی «هنرمتعهد» از میان فکر و روح «ما» میگذرد و عالم خیال «ما» را محصور میکند. البته لازم به توضیح نیست که خالی بودن جای «هنر و هنرمند سیاسی» در عرصه هنری یک اجتماع باعث تأسف است. این باغچه بایستی که برای همه رنگ گل جا داشته باشد و نبایست که در انحصار یا زیر سیطره یک رنگ قرارگیرد. «شاملو معتقد است ... اگر ما مقید به مذهبی باشیم که در آن بوییدن گل کفر به حساب آید هرگز از بوییدن گل تصور و احساس شاعرانه نخواهیم داشت» (رضا براهنی – طلا در مس، جلد دوم ١٣٧١). خطای شاملو این است که این ویژگی را در اعتقاد مذهبی میبیند. تقید به «درد نان»، اعتقاد به اصولی نظیر «سخن گفتن از درخت همچون جنایت است»، یا «هرمند باید صدای مردمش باشد» و ... محدودیت خیلی بزرگتری برای «عالم خیال» ایجاد میکند. برای عالمی که هرچه در این جهان نشانی از انسان دارد، از آنجا میآید. - آقا، من در رشته سرامیک و سفالسازی میکنم، لطفا بگویید چگونه هنرم را در خدمت مردمم قرار دهم. - بله بله ... ، شما در هنر امروز بر سر این دوراهی هستید: یا با تعهد برای قشر کارگران و زن و بچه آنها کوزه آبخوردن میسازید، یا با ساختن حقهوافور هنر خود را به مرفین تودهها تبدیل میکنید. در باره ورود این «میکرب» به ایران، استمرار این بیماری و نتایج زیانآور آن چیزهایی خواندهام. خاطرم هست اسماعیل نوریعلاء نیز پیشترها چیزی در این زمینه نوشته بود. اما قصد من در اینجا پرداختن به این مسئله نیست. نامبردن این پدیده به عنوان میکرب، اتهام یا نوعی محکومیت نیست، بلکه ویژگی «مسری» این پدیده را تأکید میکند. جالب است که این بیماری وارداتی "روشنفکران" تودهای را میتوان هم نزد هنرمندان آرمانگرای استالینی یافت، هم نزد هنرمندان آرمانگرای طرفدار جامعه توحیدی. این میکرب هم لای صفحات کیهان هست، هم لای صفحات شرق. هم در حسینیه ارشاد و هم در «خانه هنرمندان» یافت میشود. هم در زندان هست، هم در بیمارستان. و به احتمال زیاد در تیمارستان. و واقعیت امروز نشان میدهد که هنوز اهرمهای قدرت ادبی در دست صاحبان ذهنیتهای "متعهد" است که از هنرمند "متعهد" تعریف و تمجید میکنند، از طریق تبلیغ «هنرمتعهد» به این بیماری استمرار میبخشند، به "آثار متعهد" جایزه میدهند، و (فراموش نشود:) از این راه نان میخورند. در اثر سیطره این ایدئولوژی خیالکش در جامعه، مدال «هنرمند متعهد» (یا مترجم متعهد!) به شیئی مقدس تبدیل شده است که دل مؤمنین مذهب دروغین «اصلاح جهان» یا «دگردوستی روشنفکرانه» وطنی را میبرد. و آنها حاضر هستند برای بهدستآوردن این «مدال مقدس» به همه کاری تن بدهند. از جمله (تا جایی که به این بحث مربوط میشود) «بندبازی» کنند و زمین و زمان را به هم دوخته و بدون توجه به نتایج مخرب و درازمدت رفتارهایشان، "فلسفه"هایی ببافند که خاصیتی جز تشویش اذهان هنردوستان واقعی نداشته باشد. - استاد، رشته هنری من گلدوزی سنتی است، چگونه به اردوی «هنر متعهد» بپیوندم؟ - حاشیه پرچم حزب را گلدوزی کنید. (البته حاشیه جانماز هم برای این کار چندان نامناسب نیست).
عرفان قانعیفرد تئوریسین «بندبازی» هنرمندانی مانند نویسندگان، شاعران، تئاتریها، فیلمسازان، نقاشها و ... برای ورود به عرصه نقد اجتماعی سیاسی، یا (درمورد خاص ایران بهتر است بگوییم) به عرصه تخاصم با مراجع قدرت، همگی ابزاری در اختیار دارند. از قلم و قلممو گرفته تا دوربین آنها را در این موقعیت مینشاند که "افکار" خویش را در اختیار دیگران قراردهند. اما درمورد شجریان، به عنوان خواننده، آنهم نه خواننده «رپ» بلکه خواننده موسیقی اصیل ایرانی وضع فرق میکند. شجریان چطور میتواند به جرگه «هنرمندان متعهد» درآمده و تعهد خود را به "ملت شریف" (به «ما خوبها») و خصومت خود را نسبت به مراجع قدرت (به «اینا») نشان بدهد؟ البته نباید در حق قانعیفرد بیانصافی کرد. واقعیت این است که او تنها یکی از «جوجهبندباز»ها و تئوریسینهای معمولی و دستچندم است که "استاد" متعهد را در امر بندبازی تشویق میکند. با این توضیح که نقش او در این ماجرا بیشتر از طوطی سخنگویی که حرفهای اربابش را تکرار میکند نیست، زیرا زحمت اصلی را در این جهت خود شجریان شخصا کشیده است. «و بدون اغرق باید گفت، شجریان آن هنگام که سخن از موسیقی، معنا و شعر به میان میآید، فضای احساسی و عاطفی خود را خلق میکند و با انتخاب شعر مناسب از موسیقی مدد میگیرد و تصویری ذهنی، مطابق با منظور و اندیشه خاص خود، برای شنونده ترسیم میکند تا پیغام و پیام خویش را بازگو کند». در این پاراگراف نقش ثانوی موسیقی شجریان را نزد قانعیفرد که او را «تنها برای صدا و هنرش» دوست داشت، میبینیم. «اصل» در ذهن او پیغام و پیام است که شجریان برای بازگو کردن آن از موسیقی «مدد میگیرد». در پاراگراف بعد، قانعیفرد تمایل خود را به تعریف دوخاطره اعلام میکند، که در آن ما را با تکنیک «واگذاری پیام» از سوی شجریان آشنا میکند. جالب اینکه خود قانعی هم سعی میکند با مدد گرفتن از کلمات و عبارات پرطنین و گندهگوییهایی که مثل نقل و نبات در کشور گلوبلبل خریدار دارد، فصاحت و بلاغت خود را آشکار ساخته و فضاسازی کند: «روز ٤شنبه ١٢ اسفند١٣٧٧، در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراجنشده ذهنم از صدای شجریان و آوازهای پرهیجان و همهمهاش در اوضاع اجتماعی دگرگون ایران، راهی کنسرت ارکستر موسیقی ملی ایران در بخشی از تالار وحدت شدم. بنا به شرایط و اوضاع جامعه و اتفاقات و رخدادهای شگفت، ذهنم مغشوش و آشفته بود، انگار که همه حضار آن شب وضعیتی مانند من داشتند ...». در احساسی غریب از خاطرات ارزنده و تاراج نشده ذهن مغشوش و آشفته ام از رخدادهای شگفت ... آوازهای پرهیجان و همهمهاش! ظاهرا دخالتهای «اینا» و عمالشان فضا را دچار اختلال کرده بوده است. «همه مردم چشم به انتظار، روی صندلیهای تالار نشستند، پس از گذشت سالها گوییا میتوانستیم بگوییم "ما هم ارکستر ملی داریم، ارکستر موسیقی ملی ایران"». چه افتخار بزرگی! معلوم نیست که او به کنسرت رفته است که موسیقی گوش کند، یا دنبال موادی برای پرکردن حفرههای خالی شخصیت خود بگردد. این احساس چقدر با پیشزمینهی احساسییی که برای شنیدن موسیقی لازم است، خوانایی دارد؟ باری قطعاتی نواخته میشود و نوبت تصنیف «نیایش» از مشیری که خود نیز در تالار حضور دارد میرسد. «مشیری گفت: این شعر نیایشی است برای ایران، و شجریان بزرگ آن را میخواند». سپس نوبت قطعه دیگری به نام «موج» میرسد که شعر آن نیز از مشیری است. قانعی فرد پس از صحبتهایی از «کانون نویسندگان» و سانسور و خفقان که ربط آن را به کنسرت درست نفهمیدم، میگوید: «آری، مشیری آن شب میدانست که همرزمان و همکارانش، تحت حمایت ذرهبینی انتظامات(!) و نظارت شدید، به چه اندیشیدهاند و میخواهند برای جامعه ایران چه رهآورد و تفکری را به ارمغان آورند»، اما قانعیفرد لزومی نمیبیند خواننده را از «رهآورد» و «تفکر» یادشده آگاه سازد. اگر شما اهل قبیله «خوبها» باشید که البته فورا معنی این رموز را کشف میکنید، و اگر بگویید نمیفهمید، یا عقل شما اشکال دارد یا در حال طرفداری از قبیله «اینا» هستید. هرچه هست، در سالن برگزاری کنسرت موسیقی عدهای «همرزم» گردآمدهاند. تالار موسیقی در ذهنیت قانعیفرد نوعی میدان پیکار است. به فراگیری بیماری توجه کنید: «حقیقت»، نشریه ارگان حزب کمونیست ایران در شماره ٤١٥ مقالهای دارد در باره موسیقی پاپ که در آن جوانان را به تولید موسیقی پاپ متعهد و آرمانگرا تشویق میکند: «آنچه میماند باور به آرمان رهایی است که باید در ذهن و عمل کارکنان عرصه هنر جای گیرد. پیشگامان باید آن را بازیابند و راهیان جوان آنرا بشناسند. آنچه میماند روحیه شورش و عصیان و اعتراض است که باید طبلها را به صدا درآورد، بر کلیدها بکوبد، سیمها را بلرزاند و پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها کند». آشنایی دوستداران ادب و هنر با شعر به عنوان «طناب دار» جدید نیست. موسیقی به منزله وسیله «رزمی» و «آلت قتاله» ادامه آن است. باری، شجریان هم پیکان ترانه را از چله تارهای صوتی رها میکند. یا به قول قانعیفرد: «در قطعه سوم شجریان با دلبری و سوز صدایش گفت: به سکوت سرد زمان/ به خزان درد زمان/ نه زمان را درد کسی است/ نه کسی را درد زمان/ نه همزبان دردآگاهی/ که نالهای خرد با آهی/ بهار مردمی دی شد/ زمان مهربانی طی شد/ داد از این بیهمرازی خدایا». شما را نمیدانم، اما من تابه حال خوانندهای را ندیدهام که با «دلبری و سوز صدایش» چیزی بگوید. خوانندهها معمولا میخوانند. اما با توجه به طرز "تفکر" قانعی درمییابیم که بکاربردن «گفتن» به جای «خواندن»، یک خطای زبانی معمولی نیست. این در واقع تقلیل «آواز» شجریان به «گفتار» است که آشکارا نشان میدهد که آنچه برای قانعیفرد در موسیقی شجریان اهمیت درجه اول دارد، نه موسیقی، که «پیام» او است. پیش از این نیز گفته بود: شجریان با «انتخاب شعر مناسب» از موسیقی مدد میگیرد و با «منظور» و «اندیشهخاص» خود «پیغام» و «پیام» خویش را برای مردم بازگو میکند. اما بپرسیم، شجریان با انتخاب این شعر چه پیامی مخفییی برای «ما» دارد؟ زمان را درد کسی نیست، یعنی دولت برای ما کاری نمیکند؟ اگر اینطور است، پس، «نه کسی را درد زمان»، باید به این معنی باشد که چرا مردم به خیابانها نمیریزند و «اینا» را از مسند قدرت پایین نمیکشند. آیا منظوراز اینکه: «همزبانی که آگاه به درد باشد و نالهی مرا با آه خود بخرد، وجود ندارد»، چیست؟ آیا منظور این است که «نالندههای جهان متحد شوید»؟ نکند، بهار مردمی طی شد، ربطی به حکومت مردمی یا مردمسالاری داشته باشد؟ کشف «منظور» و «اندیشهخاص» شجریان که این شعر را انتخاب کرده است برای من ناممکن است. در این شعر تا آنجایی که من میفهمم، شاعری تنها و بیهمزبان که نامهربانی روزگار دل او را به درد آورده است، از زمانه مینالد و اشتیاق آشنایی با همزبانی که ناله او را با آه بخرد در او شعلهور شده است. در ادامه این شعر نیز از حسرت سرشدن عمر به درگاه خدا مینالد، از فقدان تأثیر «جاممی» که غم دل او را نمیشوید، و همچنین از برخی چیزهای دیگر مینالد. وای از این افسون سازی، خدایا ... باری پس از اینکه شجریان از افسونسازی نزد خدا مینالد، و میخواهد صحنه را ترک کند، اتفاقی رخ میدهد که به جز در کنسرتهای کلاسیک، در همه اغلب کنسرتها اتفاق میافتد. شنوندگان دست میزنند و گاه با صدای بلند «دوباره! دوباره!» میگویند و به این وسیله از گروه میخواهند یک قطعه دیگر اجرا کند. متن صفحه ٩ مقدمه حیرتانگیز است. کسی که میخواهد از فضایی که قانعی در این صفحه در پی ایجاد آن است سردربیاورد، باید آن را با صدای بلند، با تأمل و با لحن خطیبهای بخواند. کاریکاتوری که قانعی تصویر میکند، شاهکار است. داد از این بیهمرازی ... خدایا ...! «پس از آن، هنگامی که شجریان خواست صحنه را ترک کند، ابراز احساسات حاضران سرخورده تا به حدی رسید که ارکستر باز هم برای تسکین دل مردمان نومید و هراسیدۀ دیار نواختند، انگار که همه قلبها حتی درمیان آن سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران میطپید». مردمان سرخورده، نومید و هراسیده دیار که قلب همه آنها انگار در سیاهی و فریب دغلکاران واعظ برای ایران میطپید! محقق آکادمیک از آنچه در دلها میگذرد آگاه است. تا پیش از مطالعه «سروشمردم» فکر میکردم که این فقط از صفات خداوند تعالیفرجه است، که از آنچه در دلها میگذرد آگاه است. اما خود این قانعیفرد هم انگار با انتخاب صفات و واژههای مخصوص قصد دارد «پیامی» را که شجریان نتوانست با ناله از نبود همراز و همزبان به «ما» برساند، به خواننده واگذار کند. دغلکاران واعظ! مردم هراسیدۀ نومید! سیاهی، فریب! و قلبهایی که «انگار» برای ایران میطپند. «در این هنگام و پیش از اجرای مجدد، بانویی از میان حاضران برخاست و همگان را دعوت کرد تا به پاسداشت حرمت بزرگان شعر و موسیقی ایران، سه بار برایشان درود بفرستند، آنگاه بود که آتش شوق دل همه حضار برافروخت و یکصدا چنین گفتند ...!». من نمیدانم شما خواننده پرحوصله این نوشته از اینجور «بانو»ها میشناسید یا نه. اگر نمیشناسید، هیچ ضرر نکردهاید، چنانچه آشنایی با یکی دو نفر از آنها برای من هیچسودی نداشته است. دل هراسیده و نومید مردمان دیار که با نیوشیدن یک ساعت و نیم «آواز شجریان» تسکین نیافته، ناگهان با سخنان بیجای این «بانو»ی خودمهمپندار آتش میگیرد و دهانهای آنها مانند دهان سربازان یک لشگر که همه با هم به فرمان تیمسار باز و بسته میشوند، به یک دهان عمومی گشاد تبدیل میشود تا به پاس حرمت بزرگان شعر و موسیقی برای آنان درود بفرستد. آنهم نه یکبار، بلکه سهبار! کی بود داشت تا دودقیقه پیش از نبود «همزبانی» و «همرازی» مینالید و میگفت، کسی پیدا نمیشود که ناله مرا با آه خود بخرد؟ پس این «توده» یکصدا، یکدل و همراز، چیست؟ فغان از نبود همراز و همصحبت از سوی تنهایان «جدا» افتاده قابل فهم است. اما ناله شاعر، قانعیفرد و شجریان را که در این «ارگاسم» همگانی شریک هستند، چگونه باید تعبیر کرد؟ اصولا نالیدن از «جدایی» از سوی اجزای این موجود هزارسر که مانند اجزای یک تقویتکننده صوتی با هزار کابل و سیم به هم «وصل» هستند، چقدر جدی است؟ چرا شاعر میپندارد که کسی ناله او را با آه نمیخرد؟ در حالی که این موجود هزارسر خریدار مشتاق نالههای اوست. خوب هم میخرد، نه با یک آه، بلکه با هزار.صد آه. پس از اینکه موجود هزارسر به دعوت «بانو» یکصدا حرمت بزرگان شعر و موسیقی را پاسداشت، نوبت بزرگان شعر و موسیقی میرسد که برای پاسداشت «عاشقان موسیقی» یک کاری بکنند. قانعیفرد: «و ارکستر برای پاسداشت عاشقان موسیقی این سرزمین کهن، که انگار پس از سالها خلاء و خشکی و سیاهی و خون، نوای موسیقی و زندگی را میشنود و میخواهد نفسی برآورد و زنده شود، قطعه "موج" را دگربار اجرا کرد ...». قانعیفرد در این مقدمه حرفهای بیربط زیاد میزند. اینکه این سرزمین کهن است، ربطی به مسئله ندارد و میشود از روی آن پرید. اما از گفتن یک چیز نمیشود گذشت و باید به حکم وظیفه، آن را گفت: اهدای لقب «عاشقان موسیقی» به این موجود هزارسر اهانت و گستاخی بزرگی نسبت به همه دوستداران واقعی موسیقی است. از این که بگذریم، با دقت در جملهبندی قانعیفرد درمییابیم که خود او نیز به عنوان یکی از سرهای موجود هزارسر، یکتنهگی این موجود را در «ارگاسم» یادشده حس کرده است. به همین علت است که در ذهن او سوم شخص مفرد جانشین سوم شخص جمع میشود. عاشقان موسیقی ... نوای موسیقی را میشنود (نه میشنوند) و میخواهد نفسی برآورد و زنده شود (نه میخواهند نفسی برآورند و زنده شوند). راستی که «عاشقان موسیقی» اعضای یک پیکرند که در ذهنیت ز یک جوهرند! پس از خاتمه کار ارکستر، معمولا کار دوستداران موسیقی هم تمام میشود. به قول معروف سرشان را میاندازند پایین و راهی خانه میشوند. اما برای قانعیفرد قضیه هنوز ادامه دارد. زیرا در راهروهای خروجی سالن، ایرانیها با «اشکشوق» و احساسات لبریز روان هستند و لابد به یکدیگر دستمالکاغذی تعارف میکنند: «پس از آن حضار در دل شب تار در دالانهای سیاه و کمنور تالار، با اشک شوق و احساسات لبریز بیرون آمدند. اما انگار که باید شوق و شور را فراموش کنند». چرا؟ چرا باید فراموش کنند؟ قانعیفرد که از راز دل آنها آگاه است، جواب این سئوال را میداند. میخواهد با اشاره به نابسامانی وضعیت اجتماعی بگوید، آنها با خروج از سالن، دوباره با همین نابسامانی هرروزه سروکار خواهند داشت. اما جملهای میگوید که به نظر من میبایستی که به عنوان «بهترین لطیفه سال» یا حداقل به عنوان یک شناخت ناب «قومشناسانه» به آن جایزه داد: «زیرا در بیرون تالار، مردم شهر در هزار اعتراض و عصیان گوشه و کنار خفته بودند»! باید قبول کرد که ایرانیها تنها ملتی هستند که در خواب اعتراض و عصیان میکنند. این هم یکی دیگر از مشخصات ملی ملت شریف است. «آری، شب بعد از آن کنسرت دوباره آشفتگی و هراس از تلاطم جامعه و زیستگاهم بر ذهن و روانم چیره شد. و در این پریشانخیالی، ماهها چنین گذشت ...». آیا برای شما، که به قصد مطالعه "اندیشه" شجریان کتاب «سروش مردم» را خریدهاید، الزامآور است که در باره آشفتگی و تلاطم جامعه و زیستگاه آقای عرفان قانعیفرد فکر کنید؟ برای من هم همینطور. آیا اینکه عرفانقانعیفرد در حین ترجمه این کتاب به چه آهنگهایی گوش میکرده است، مشکلی از شما حل میکند؟ شاید بگویید: «شاید». «هرچند که سالهاست، چه در حین ترجمه این اثر و چه در هنگام ترجمه دیگر آثارم در خلوت خویش به صدای او [شجریان] و اشعار انتخابیاش گوش میدهم». اما چرا اینکار را میکند؟ ممکن است کسی بگوید: «چون به موسیقی شجریان علاقه دارد» یا «چون عااااااشق موسیقی شجریان است»، حال آنکه اینطور نیست. قبلا گفته بود که شجریان با انتخاب بخصوص شعر و با مددگیری از موسیقی، «پیام» بخصوصی را به مردم واگذار میکند. دلیل گوش کردن او به اشعار انتخابی شجریان، کشف همین «پیام» او است. میگوید: «... گوش میدهم، تا در انتخاب او و پیام شاعرش تأمل کنم؛ آوازهایی با اشعار حافظ، سعدی، مولانا، که اکثر آنها براستی وصفالحال ایام و روزگار سرزمین و مردمانم بوده و میباشد». و سپس به ذکر چند نمونه از اشعار حافظ، سعدی و مولانا میپردازد که بایستی وصفالحال «مردمان قانعیفرد» باشد. «زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست» (متوجه شدید؟ «اینا» رو میگه!) «بنده پیرخراباتم که لطفش دایم است/ ورنه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست» (پس بهتر است که دولت را از «اینا» بگیریم و به دست شرابفروشها بدهیم؟). «واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند/ چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند». (منظورش رفسنجانیه؟) «جهان پیر است و بیبنیاد، از این فرهاد کش فریاد»! عرفان قانعیفرد به خاطر درک همین روحیه انقلابی (!) شجریان است که در یک کنسرت خارجکشوری تصمیم میگیرد، کتاب سروش مردم را تدوین کند: «و هنگامی که شنیدم با همراهی فرزندش همایون شجریان برای حضار خفته و دورمانده از وطن میخواند: خانهام آتش گرفت/ آتش جانسوز ... حدسم به یقین تبدیل شدن و در آن شب به یادماندنی تصمیم گرفته تا به محض بازگشت به ایران، شرح گفتارهای این هنرمند را به مردمم برسانم». میبینید که ایرانیهای خارج هم فرق زیادی با ایرانیهای داخل نمیکنند. ایرانیهای داخل در خواب عصیان و اعتراض میکردند، و ایرانیهای خارج در خواب موسیقی گوش میکنند. آخ عرفان! عرفان! این حرفها چیست که میزنی!
«مطلبی را در نقد کتاب «سروش مردم» خواندم. با بسياری از آنچه نوشتهای از بن دل موافقم. يک خطای سهوی را ديدم که گفتم بد نيست متذکر شوم. کيمبريج و آکسفورد شهرهای دانشگاهی هستند. لذا آدم میتواند به «دانشگاه محل تحصيلاش» هم برگردد. راست میگويی. اگر دانشگاه مثلاً یو سی ال بود، شايد نمیشد اين حرف را زد ولی دربارهی آکسفورد و کيمبريج که در و ديوار شهر هم دانشگاه است، نمیتوان اين را گفت. زنده باشی، د. م.». ادامه مطلب |